Complex Love Story
𝘢𝘵𝘭𝘢𝘴




















یونگی از توی چشمی در به جیمینی که با عصبانیت داشت مدام زنگ رو میزد نگاه کرد. پوزخندی به بی صبریش زد و بعد در رو باز کرد.
_ به به جیمینی...میبینم که جوجه کوچولو خودش با پاهای خودش اومده تو دهن شیر!
_ از جونم چی میخوای هاه؟ چرا داری اینکارارو میکنی؟
جیمین با عصبانیت داد زد و باعث شد صورت سرگرم یونگی بهم بریزه.
_ صداتو بیار پایین. اینجا جنده خونه خودت نیستی.
مچ دست امگارو گرفت و با شتاب داخل کشیدش. اون رو به طرف سالن حال برد اما نیمه راه جیمین دستش رو کشید و با وضعینی نابسامان داد زد:
_ خفه شو مرتیکه خفه شو. چرا دست از سرم بر نمیداری هاه؟ ولم کن. محض رضای خدا ولم کن داری ذره ذره وجودمو نابود میکنی. بس کن!
_ آه خدایا تو واقعا عوض نشدی جیمین. همش دو سال کنارت نبودم چرا رم کردی؟
لحن سرخوش اون مرد باعث میشد بخواد گریش بگیره. البته که اینکارو میکرد. میدونست چقدر از این حرکت بدش میاد و برای عذاب دادن جیمین انجامش میداد. آه مین یونگی...
_ رفتی آدمای اون اموزشگاهم خریدی نه؟ با پولای کثیفت هرکاری میکنی تا زندگیمو تموم کنی آره؟
_ منطقی باش هرزه ی عزیزم.
یونگی در حالی که دستاش داخل جیب هاش بود کمی جلو اومد.
_ بنظرت تکون دادن باسنت برای یه مشت بچه آلفا شغله؟ شایدم خیلی با مردای اونجا جیک تو جیک بودی که انقدر از قطع شدن ارتباطت باهاشون حلو و ولز میکنی. به هر حال من کمکت کردم زودتر و راحت تر با دخترم وقت بگذرونی. نباید متشکر باشی؟
_ بنظرت همه چیز تو سکسه؟ هیچکس انقدر به اندازه تو دید جنسی به امگاها نداره تو-
_ "دید جنسی به امگای من"..این درستشه عزیزم.
جیمین آهی کشید. موهای بهم ریخته اش مدام توی صورتش میریختن و اعصابش رو بیش از پیش خورد میکردن.
_ تو واقعا یه دیوونه ای یونگی.
_ کی دیوونم کرده؟ شاید این جنده ای که رو به روم وایساده در حالی که دکمه های لباسش بازه و شلوارش اونقدر تنگه که کل باسن و روناش ریخته بیرون؟
دوطرف گونه ی جیمین رو گرفت و کاری کرد که با اون چشمای اشکی و سرکشش نگاهش کنه.
_ ولی نگران نباش. صاحبت خوب یادت میاره که کی و چی بودی.
بعد از اتمام جملش با شتاب روی تختی که وسط حال گذاشته بودش پرتش کرد و با نشستن روی پاهاش از تکون نخوردنش مطمئن شد.
_ ولم کن-
جیمین که سرش داشت به تخت فشرده میشد سعی کرد قبل از اینکه وارد جلد امگاش بشه و در برابر آلفاش مطیع رفتار کنه خودش رو از این وضعیت رقت انگیز نجات بده اما حقیقت این بود که وقتی شلوار جینش پایین کشیده شد تقریبا نفس کشیدن یادش رفت.
_ متوجهی که این یه نوع تجاوزه؟ ولم کن. میگم ولم کن-
یونگی بی اهمیت به جیغ و دادش باکسرش رو هم پایین کشید و با دیدن رد زخم هایی که روی لپ های باسنش دیده میشد پوزخندی زد.
_ چقدر جاشون خوشگله...کاملا مشخص میکنه که مال کی هستی.
و بدون اطلاع یا اجازه تحلیل اوضاع، انگشتش رو وارد سوراخ امگا فرو برد. جیمین با احساس کشیده شدن دیواره های پایین تنش آه بلندی کشید و سرش رو از درد توی تخت فرو برد. داشت درد میکشید و یونگی به هیچ جاش نبود که داره بدجوری بهش درد میده.
بعد از لحظاتی آلفا دومین و بعد از دقایقی سومین انگشتش رو وارد سوراخ امگا فرو برد و با لذت به جیغ های جیمین گوش داد.
_ و-ولم کن روانی- آه درد میکنه..درد میکنه-
_ بایدم درد کنه جیمینی. درد ها باعث میشن متوجه بشی که کارهات چه عواقبی داره.
با لمس شدن پروستاتش و شنیدن آه بلند جیمین فهمید به جای درستی ضربه زده. پس قبل از اینکه باعث شه جلد امگاش بیرون بیاد و از این وضعیت رقت انگیز لذت ببره انگشتاشو بیرون آورد. کمربندش رو در آورد و با پایبن کشیدن شلوار و باکسر خودش عضو بزرگش رو روی سوراخ پسر تنظیم کرد و قبل از اینکه جیمین بخواد چیزی بگه یک ضرب واردش کرد. این حرکت ناگهانیش باعث شد نفس توی سینه امگا حبس و چشماش از اشک پر بشه. دردی که توی پایین تنش حس میکرد و وضعیت خفت باری که توش قرار داشت یادآور تمام اون شش-هفت سالی بود که با این مرد زیر یک سقف زندگی کرده بود.
خواست بدنش رو جلو بکشه تا درد رو کمتر حس کنه و یونگی وقتی متوجهش شد کمرش رو گرفت و عقب کشید.
_ فکر کردی داری کجا فرار میکنی هرزه سکسی و خوشگلم هاه؟
دستای جیمین رو گرفت و کنار بدنش نگه داشت و بعد با شدت زیادی به ضربه زدن ادامه داد.
_ گاهی اوقات باید یادت بیاد چی باعث شد پوست سادت انقدر رنگی و خوشگل بشه.
جیمین با هر ضربه به جلو پرتاب میشد و با غم گریه میکرد و مینالید. از اینکه باز هم توسط همسر قانونیش مورد تجاوز قرار میگرفت حالش بهم میخورد و اون...واقعا به هیچ جاش نبود.
_ عمیقه..عمیقه دردم میاد ولم کن توروخ-آه
ادامه حرفش با جیغ بلندی قطع شد. یونگی باعث ارضا شدنش نمیشد چون اصلا نمیخواست به نقطه حساسش ضربه بزنه. انگار بیشتر میخواست عقده های جنسیش درطول این دو سال رو خالی کنه..بعد از دقایقی با سیاهی رفتن چشماش بیهوش شد و دیگه هیچ چیزیو حس نکرد.



____________________________
Atlas is on the air!
بالاخره بعد از یه هفته طاقت فرسا همین الان تلگراف چس بازیاشو تموم کرد. ببخشید و ممنون که بابتش منتظر موندین. عاشقتونم. حالا یه سوال...
*در رابطه با عکس آخر، بنظرتون تخت بخاطر چی خیسه😔
دوستتون دارم..
-اتلس💗