Complex Love Story
𝘢𝘵𝘭𝘢𝘴اون لفظ..اون لحن..اون بازوهای بزرگی که دور تنش پیچیده بودن فقط و فقط مختص یک نفر بود.
_ یو-یونگی؟
_ هومم جیمینی؟ انتظارش رو نداشتی نه؟
مرد این بار حلقه بازوهاشو تنگ تر کرد. جیمین از ترسی که درلحظه بهش دست داده بود اب دهنشو قورت داد و سعی کرد خودش رو ازاد کنه. پس دستایی که دور کمرش بودن رو گرفت و تقلا کرد که بازشون کنه اما مثل همیشه...اون قوی تر بود.
_ چیشد؟ میخوای ازم فرار کنی همسر عزیزم؟
_ ولم کن! زود باش.
یونگی نیشخندی زد و سرشو نزدیک تر برد تا توی گودی گردن پسرش قرار بگیره.
_ بهت اخطار ندادم؟ نگفتم گوشیت رو میشکونم هاه؟ از کی تا حالا انقدر سرکش شدی خوشگلم؟
حال جیمین از حس نفس های گرم مرد روی گردنش داشت بهم میخورد. شاید هم این چیزی بود که میخواست باشه چون در واقع وقتی نفس هاش به رد مارک کمرنگ شده اش برخورد میکرد احساس خوشایندی بهش دست میداد.
_ از همون موقع که گورتو از زندگیم گم کردی. دستتو بردار مرتیکه منحرف.
بالاخره جیمین بعد از کلی زور زدن بازوهای یونگی رو از دور خودش باز کرد و بعد با برگشتن به سمتش، محکم هلش داد. طوری که کمر مرد به کمد پشت سرش برخورد کرد اما دریغ از کوچکترین ناله ای. برعکس روی لب هاش نیشخند رواعصابی نقش بسته بود.
_ چطوری اومدی اینجا؟ لعنتی چرا نمیزاری راحت زندگی کنم چرا نمیمیری؟
جیمین با تلفیقی از ترس و خشم داد زد و به یونگی توی اون پیراهن مشکی نگاه کرد.
_ من اگه بمیرم اجازه نمیدم تو هم زنده بمونی. پس نمردنم خیلی بیشتر به نفعته اینطور فکر نمیکنی؟
جیمین نفس عمیقی کشید. خیلی داشت سعی میکرد به اعصاب خودش مسلط باشه اما نمیتونست بدون داد زدن قضیه رو پیش ببره پس برای اینکه بیشتر خودشو تو دردسر نندازه، مچ دست یونگیو گرفت و از آشپزخونه بیرون کشید و وقتی وارد سالن حال شدن، با شتاب دستشو رها کرد.
_ از خونم گمشو بیرون.
یونگی به حرکات جیمین نگاه میکرد. لبخند زهراگینی روی لب هاش بود و همشون از کیوت بودن حرکات امگا نشات میگرفتن. طوری که پسرش سعی میکرد مثل خودش جواب های دندون شکن بده واقعا جالب و خنده دار بود.
_ به چی زل زدی؟ دارم میگم گورتو گم کن.
_ از وقتی نبودم بی صاحاب تر شدی نه؟ خوب با این و اون میپری، لاس میزنی و میخندی. درست مثل یه جنده که اهمیتی به بچه دار بودنش نمیده. تچ تچ! چقدر رقت انگیز مگه نه عزیزم؟
_ اگه ذهن تو مریضه من نمیتونم هیچ کاری برای درمان شدنت انجام بدم مین یونگی.
جیمین با لحنی مملو از نفرت جملشو ادا کرد. از حرف های تکراری یونگی به شدت چندشش میشد.
_ ذهن من مریضه؟ اونوقت سابقه خراب تو چی میگه هاه؟ از شخص جنابعالی انتظار هر چیزی رو دارم.
_ پس چرا الان مثل یه افسر شکست خورده شدی که میخاد شجاع بنظر برسه.
جیمین با لحن آزار دهنده ای زمزمه کرد و بعد دستای بزرگآلفا رو گرفت و روی کمر خودش گذاشت.
_ حس بدی میگیری وقتی یه آلفای خوشتیپ و جذاب کمرمو میگیره؟
مچ دست راست آلفا رو گرفتو زیر تاپش برد طوری که میتونست سردی دست مرد رو روی پوست حساس سینه اش حس کنه.
_ یا زبونش چیزایی که مال تو بود رو صاحب بشه؟
_ ج...
_ اینچی؟ انتظار اینو داری که..
مچدست چپش رو همگرفت و کمی پایینتر برد جوری که انگشتای آلفا روی باسنش بودن.
_ یه نفر دیگه اینجارو لمس کنه؟
با دیدن صورت قرمز شده از حرص و عصبانیت یونگی نیشخندی زد و مچ هر دو دستش رو رها کرد. عقب رفت و بهش نگاه کرد.
_ اینا از من بعید نیست نه؟ اینکه یه نفر دیگه بدنمو داشته باشه یه نفر دیگه روی تختمبخوابه یه نفر دیگه لبامو ب...
حرفاش با سیلی دردناکی که روی گونه سمت راستش خورد قطع شد. مثل اینکه این ضربه تلنگری بود برای اینکه به خودش بیاد چون کارایی که چند دقیقه پی شکرد اصلا دست خودش نبود. شدت سیلی که روی لپ های نرمش خورده بود چنان پر درد بود که اشک از دو گوشهچشماش چکید.
_ دفعه بعدی که خواستی اینچرتا و پرتارو برام تفت بدی یادت نره من همسر و آلفای لعنتی توام. ممکنه بعدش یه جوری هم دست تو همدست خودم یه کاری بدم که از صحنه روزگار محو بشیم. دست ازپا خطا کنی خونت برامحلاله شنیدی؟
بانگرفتنجوابی از جانب امگا بار دیگه تکرار کرد:
_ شنیدی؟
_ نهنشنیدم و نمیفهمم! میخای چیکار کنی ها؟ بزنی؟ بزن! مگه قبلا اینکارو نکردی؟
جیمینبا هر جملهکه هیستریک بیانمیکرد به سینهپهنآلفا ضربه میزد و مرد با هر ضربه هر بار به عقب هل دادهمیشد. گونه هاش بخاطر اشک هاش خیس شده بودن و به طرز بدی عصبی بود.
_ من و تو از هم فاکینگ جدا شدیم متوجه شدی؟
یونگی برایمتوقف کردن امگا ، دو تا بازوهاش رو که روی سینه هاش بودن رو گرفت و با نگاهی جدی به چهره درمونده اش خیره شد.
_ رسما جدا نشدیم و نمیشیم. تو مال منی. جفت و امگای حقیقی منی. پدر دختر منی و نه قانون نه دولت نه زندان نمیتونه این حقیقتو انکار کنه. هر چقدر که میخوای خودتو به خریت بزن بعد چشماتو باز کن ببین چطور دوباره پیش من و روی تخت من خوابیدی.
_ نیستم. نه مال تو ام. نه مال خانوادمم. من حتی مال خودمم نیستم! دست از چرند گفتن بردا-
جیمین که مچ دستاش داشتن از شدت فشاری که یونگی بهشون وارد میکرد میشکست، بلند داد زد و وقتی یه جفت لب روی لب هاش نشست ادامه جملش قطع شد.
یونگی میبوسیدس. با درد و کشیدن لب هاش. زبونش رو توی دهنش میچرخوند و وقتی همراهی از جانب جیمین ندید عصبی جفت دستاش رو بالای سرش قفل کرد و به دیوار چسبوندش.
با صدا لب هاش رو میبوسید و به اینکه به دردش اهمیتی بده به کارش ادامه میداد. برای نفس گرفتن ازش جدا شد اما بلافاصله گردنش رو نشونه قرار داد و محکم اون قسمت رو بوسید و مطمئن شد ردشون باقی میمونه. توی این بازه زمانی جیمین داشت همه کار میکرد تا این کابوس تموم بشه. وقتی اونطوری و بدون خواسته اش بوسیده میشد احساس میکرد داره ازش سواستفاده میشه. از طرفی به قدری جفت مچ های دستش توی دست یونگی محکم فشرده میشد که نمیتونست هیچ جوره تکون بخوره. مدام بدنش رو حرکت میداد تا اون لب ها دوباره بهش حس قدیم رو نده و وقتی باعث عصبانیت یونگی شد، محکم هلش داد. بدون اینکه اجازه بده حرف دیگه ای بزنه، با متوسل شدن به آخرین قدرت های باقی مونده یونگی رو از خونه بیرون کرد و در رو محکم بست.
پشت در ایستاد و تند تند نفس نفس زد تا هیجان منفی که گرفته بود مهار بشه.
_ لبات هنوزم خوشمزن جیمینی!
صدای یونگی و بعد خنده اش رو که شنید اشک هایی که مدت زیادی مخفیشون کرده بود با قدرت شروع به ریختن کردن.











"فردا"



















_______________________
Atlas is on the air!
پارت مورد علاقم>>>