Complex Love Story

Complex Love Story

𝘢𝘵𝘭𝘢𝘴

_ آپا! ارا نره پیش جهیونی؟

دختربچه حین اینکه پدرش داشت دکمه لباسشو براش میبست، پرسید و جیمین بعد از اتمام کارش بهش نگاه کرد.

_ جهیونی حتما درس داره عشقم. نمیشه بری پیشش!

ارا لباشو جلو آورد و با دلخوری نالید:

_ اما من میخوام تاتا رو ببینم آپا. برم؟ لطفا!

جیمین آهی کشید و موهای دخترش رو به پشت گوشش هدایت کرد. هرگز نمیتونست به نسخه کوچیکتر از خودش نه بگه. در ضمن خونه تهیونگ طبقه بالای آپارتمان بزرگ خودشون بود پس مشکلی وجود نداشت اگه ارا کمی پیششون می بود.

_ باشه دخترم. بیا بریم.

ارا خوشحال از موافقت پدرش به سمت در دوید و وقتی جیمین بهش پیوست از خونه بیرون رفتند. جیمین در رو کمی باز گذاشت تا چندی بعد دوباره برگرده. به سمت آسانسور رفت و با رفتن به طبقه بالا ازش خارج شد. توی راهروی طویل دوتایی به سمت آخرین واحد حرکت میکردن که صدای جیغ و خنده ارا به یکباره بلند شد.

_ سلام ارایی. چطوری قند عسل؟

جونگکوک در حالی که دستای دختربچه رو میبوسید پرسید و نگاه جیمین بهش جلب شد.

_ ببخشید جیمین. خواستم ارا رو سوپرایز کنم ولی فکر کنم ترسوندمت!

امگا که از هویت مرد آگاه شده بود نفس راحتی کشید و با لبخند نگاهش کرد.

_ نه مشکلی نیست. نترسیدم فقط شوکه شدم. در واقع ارا خیلی میخواست که جهیون رو ببینه. امیدوارم مزاحم نشده باشیم.

جونگکوک جلوی در ایستاد و همونطور که از حس دستای دختر دور گردنش خندش گرفته بود گفت:

_ اتفاقا خرس گنده من مدام نق میزنه که چرا ارا نمیاد خونمون...بچه نکن قلقلکم گرفت.

جمله دوم رو خطاب به ارا ادامه داد و وقتی دختر نگاهش کرد، گونه اش رو بوسید.

_ خودت نمیخوای بیای داخل؟

_ نه نه! من باید خونه ام رو مرتب کنم. یکمی هم کار دارم.

_ خب پس ما میریم داخل.‌.. بای بای

ارا همونطور که توی بغل جونگکوک بود برای پدرش دست تکون داد و جیمین با لبخند شیرینی، متقابلا براش دست تکون داد.

وقتی در بسته شد، لبخندش جمع شد و دوباره تبدیل شد به یک امگای خسته که فقط باید کمی استراحت میکرد. سوار آسانسور شد و بعد از رسیدن به طبقه پایین، ازش بیرون اومد. به سمت واحد خودش حرکت کرد و‌ وقتی‌ داخل خونه رفت، در رو پشت سرش بست. فقط یادش نمیومد کی برق سالن حال رو خاموش کرده...

به آشپزخونه رفت و جلوی دستگاه قهوه ساز ایستاد تا یک فنجون اسپرسو برای خودش درست کنه. همونطور که در انتظار قهوه گوشیش رو چک میکرد حلقه شدن بازوهایی رو دور کمرش حلقه شدن و بعد زمزمه صدایی بم گوش هاش رو مورد عنایت قرار داد:

_ سلام پسرم!.....

___________________

Atlas is on the air!

پارت طولانی ای نشد ولی در هر صورت لذت ببرید🫶🏻



Report Page