Competition

Competition

:(:

خب ... زندگی گرگ کوچولوها قطعا قرار نبود آسون بگذره... قطعا قرار نبود ...


اونها وارثای دوتا خاندان بزرگ بودن ...


و قرار نبود هم همیشه بچه بمونن...


اما کی فکرشو میکرد شرایط وقتی سخت تر شه که اون دوتا تربچه

نزدیک به بالغ شدن باشن..


اونها خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو کنید ۱۷ساله شدن ...


۱۰ سال از اون دست دوستی می‌گذشت و اون دوتا بچه حالا باید سال بعد به عنوان یه بزرگسال و وارث کمپانی های بزرگن آموزش می‌دیدن..

و ازدواج میکردن!

درست شنیدید. ازدواج... با یه آلفا و امگایی که از قبل تعیین شده بود !





جونگکوک:


نگاهی به قیافه ی جیمین میندازم اوه محض رضای الهه ی ماه این عنتر از کجا پیداش شد ...

با اون قیافه ی خر ذوق و احمقش ،

سلقمه ای بهش میزنم که دست از دید زدن یون برمیداره ...

کاش یه دوست سالم داشتم ...

همشون ناقص العقل بودن همشون..


-چته سلیطه ..بزار دیدمو بزنم ..آلفای خوشگلمو نگا نکنم بیام توعه ی پاچه پاره رو نگا کنم؟


با حرص میگم

+بدبخت خراب ..همین کارا رو میکنی دوروز دیگه بجای اینکه اون تورو بگیره تو باید بری پیشنهاد بدی..


-نگران نباش همه مثل تو نیستن با سلیطه بازی کارو پیش ببرن‌..بعدشم آلفای من خودش بلده


+ایووو...بدبخت حقیر..مفلوک.. انقد نگاش کن چشت درآد همین کارا رو میکنی میگن آلفا ها پرنسس شدن..



-پرنسس فقط آلفای کیم‌... لامصب معلوم نیست بین اون همه امگا‌چطوری انقدری جنتلمن شده



ظاهری چشمامو میگردونم و سرمو به میز تکیه میدم...


بخوام واقع بین باشم حق با جیمین بود.. پسری که اون طرف تر داشت با گوشیش بازی میکرد ...همونی بود که از بچگی تو گوشم خونده بودن دشمنمه و باید ازش متنفر باشم ...

البته که بودم ..‌بودم؟...اوه باید. می‌بودم..باید ...




تهیونگ:


خمیازه ای میکشم... لعنت به مدرسه اس...

اینکه مجبور بودم بیام مدرسه بخاطر درس نبود

چون اون امگای سلطنتی با رایحه ی رز میومد و منم نباید ازش کم میاوردم...



اونی که اون گوشه نشسته و فکر می‌کنه متوجه نمیشم که داره نگاهم می‌کنه...هرچند اگه الان نگاهش کنم قطعا از بین پام دارم میزنم...



حداقل باید یه چیزش به اون آلفا ها می‌رفت ...اونم اخلاقش بود...



با صدای یون نگاهش میکنم..


-ته‌شنیدی چیشده؟!


شونه ای بالا میندازم «نه»


+پسره یانگمین قراره بیاد کلاس ما



با شدت از پشت میز بلند میشم


+چیی؟!

کم کم صدای همهمه ی بچه ها بلند میشه...



اون پسره ی ...

قرار بود بمیرم ..مطمئنم....کوک پارمون میکرد ...




سرمو سمت جایی که کوک نشسته میچرخونم...


چشمای به خون نشسته. و دستای مشت شده قطعا برای یه امگای ۱۷‌ساله زیادی بود ... اونم با شنیدن به اسم..



یانگمین!

Report Page