Come over.
yes, professor.chapter 8
“میبینی! ما همینجور فقط یه مسیر رو رفتیم و آخر تونستیم اینجارو پیدا کنیم!” بومگیو همونطور که به شونهی یونجون تکیه داده بود، با هیجان گفت. گوشیش توی دستش بود و داشت تصاویر سفر آخر هفتهاش به ساحل همراه با تهیون رو بهش نشون میداد و درمورد اینکه چطوری ساحل شلوغ رو ترک کردن و به یک منطقهی ساکت و آروم رسیدن، حرف میزد.
“یذره سرد بود ولی بازم خیلی خوش گذشت.” بومگیو ادامه داد.
یونجون به آرومی خندید. “چی خوردید؟” پرسید و نگاهی به بالا و چشمهای بومگیو، که بخاطر سوال یونجون برق زدن، انداخت. بومگیو به جلو خم شد و تند تند عکسای توی گالریش رو بالا و پایین کرد.
“اینجا!” بومگیو با خوشحالی، بعد از پیدا کردن عکسی که در نظر داشت، گفت.
عکس توی گوشیش، بشقابی از پنکیک که با میوه و مربا تزئین شده بود، رو نشون میداد.
“فکر کنم از بهترین پنکیک هایی بود که کل عمرم خوردم! تهیون هم یه بشقاب غذای سالم- که عام اسمش رو یادم نیست چی چی بود گرفت. اما اونم بدک نبود.”
بومگیو باز هم بین عکسهای توی گالریش گشت و روی عکسی از خودش و تهیون، که لپهاشون رو بهم چسبونده بودن و بینیهاشون رو چروک کرده بودن، ایستاد.
«کیوت» بومگیو توی ذهنش با خودش تکرار کرد و به سلفیشون، که حتی تهیون روی پس زمینهی گوشیش گذاشته بود، لبخند زد.
یونجون با هومی که کرد توجه بومگیو رو به خودش برگردوند. مرد بزرگتر با کنجکاوی به صفحهی گوشی بومگیو خیره شده بود، هرچند سعی میکرد چهرهای بیاحساس به خودش بگیره.
یکهو گوشی رو از دست بومگیو گرفت تا عکس رو بهتر ببینه.
بومگیو با تعجب سرش رو کج کرد و پشت هم پلک زد.
“چی شد؟” پرسید و وقتی چشمای یونجون بهش زل زدن، لبش رو گاز گرفت.
“این تهیونه؟” یونجون پرسید.
“آره.” بومگیو سرش رو تکون داد و چشمهاش رو ریز کرد.
“چطور؟” بومگیو پرسید و با کنجکاوی به یونجون خیره شد که دوباره نگاهش رو به سمت عکس برگردونده بود.
اینبار داشت عکس دیگهای رو نگاه میکرد. باز بومگیو و تهیون بودن که این دفعه داشتن عادی لبخند میزدن. یونجون عکس بعدی رو آورد و بخاطر اینکه دوباره عکس از اون دو بود، نفس کوتاهی کشید.
بومگیو با دقت به واکنشش نگاه کرد و توی اون لحظه بود که بالاخره فهمید.
نگرانی توی چشمهاش. طرز نگاهش انگار که خودش رو از گفتن چیزی نگه داشته بود.
یونجون حسادت میکرد.
و بومگیو از اینکه این حس باعث تندتر شدن ضربان قلبش میشد، متنفر بود. این اصلا چیز خوبی نبود. اصلا.
ابروهای یونجون درهم رفته بودن. عکس بعدی رو روی صفحه آورد و وقتی یک عکس ساده از دریا رو دید، شونههاش آروم شدن.
بومگیو با احساس پیچیدن معدهاش و فشرده شدن سینهاش، یک دستش رو دور شونهی یونجون حلقه کرد و با محبت روی بازوش رو نوازش کرد تا توجه یونجون رو از گوشی دور کنه.
“میدونی که؟ من و تهیون فقط دوستیم.” بومگیو با اطمینان گفت و لبخند دلگرم کنندهای روی صورتش نشست و به چشمای یونجون که گشاد شده بودن، نگاه کرد.
یونجون سریعا، انگار که خجالتزده شده باشه، گوشی رو به سمت بومگیو برگردوند.
“نه مشکلی نیست. نیازی نیست که… چیزی رو برام توضیح بدی.” یونجون گفت و بومگیو واضحا بهش چشم غره رفت.
“تروخدا؟ ولی وقتی داشتی عکسمون رو میدیدی انگشتت رو همش میبردی نزدیک دکمهی دیلیت.”
یونجون با صدای بلند، نفس عمیقی کشید و دستش رو بالا برد تا دور کمر پسر کوچیکتر حلقه کنه. نفس بومگیو، وقتی یونجون اون رو به سمت خودش کشید تا روی پاش بشینه، توی سینهاش حبس شد.
“من-“ بومگیو وقتی که دست یونجون رو زیر پیرهنش حس کرد، با تعجب و چشمهای گشاد بهش خیره شد و دستاش رو روی شونهی یونجون گذاشت.
یونجون بهش خیره بود، سرش رو به پشتی صندلیاش تکیه داده بود و بومگیو رو نزدیکتر میکشید. بومگیو دستش رو روی دستهی صندلی گذاشت تا از افتادن روی یونجون، جلوگیری کنه.
“نمیتونم..” بومگیو گفت و سرخ شد. “من-“
یونجون لبهاش رو غنچه کرد. واقعا لبهاش رو غنچه کرده بود و بومگیو احساس کرد که میخواد در یک لحظه حرفش رو پس بگیره و تسلیم خواستههاش بشه.
“چرا؟” یونجون پرسید و با انگشتهای خنکش روی مهرههای ستون فقرات بومگیو، دایرههای فرضی میکشید.
بومگیو گلوش رو صاف کرد و محکم دستهی صندلی رو گرفت. نمیخواست بدون مقاومت کردن تسلیم بشه.
“چون یسری کار و برنامه دارم.”
یونجون ابروهاش رو بالا برد. “تو ساعت شش و نیم روز چهارشنبه، کاری رو برنامه ریزی کردی…” انگشتاش با فشار بیشتری پوست بومگیو رو لمس کردن. “وقتی میدونستی قراره اینجا پیش من باشی؟” جملهاش رو کامل کرد و بومگیو احساس کرد صورتش گر گرفته.
با وجود اینکه از این موضوع که یونجون فکر میکرد بومگیو همه چیز رو بخاطرش کنار میذاره، ناراحت میشد، بومگیو برنامههاشو به تازگی نریخته بود.
در واقع این برنامههاش رو توی ترم گذشته، زمانی که حتی نمیدونست یونجون وجود داره، ترتیب داده بود و الان، هرچند که نمیخواست اعتراف کنه، اما روزهایی که قرار بود یونجون رو ببینه، برنامهای برای خودش نمیریخت.
بومگیو چشماش رو بازیگوشانه چرخوند و سرش رو به آرومی کج کرد و لبخند ملایمی زد.
“در واقع چند ماه پیش این برنامه رو ریختم. باید برم پدر مادرم رو قبل سفر کاریشون ببینم.”
با دیدن لبخند کوچیک یونجون، بومگیو دلش میخواست لمس و نوازشش کنه. تا جایی که صورت هاشون روبهروی هم قرار گرفتن، خم شد و عمیق به چشمهای یونجون خیره شد.
“من… نمیخواستم تو روزایی که تورو میبینم برنامه بریزم.” اعتراف کرد و قلبش با دیدن نگاه پر از احساس یونجون، تندتر تپید.
“واقعا میگی؟” یونجون با تن صدای آرومی گفت و با انگشتاش گودی کمر بومگیو رو نوازش میکرد.
وقتی نوک بینیهاشون بهم خوردن، پروانههای توی شکم بومگیو شروع به پرواز کردن و نفس هاشون درهم تنیده شد.
“آره.” نفسش رو بیرون داد و بالاخره فاصلهی بینشون رو پر کرد و لبهاشون رو به آرومی بهم فشرد.
کمرش از حالت خمیدهاش ناراحت بود، اما این تا وقتی که میتونست فشار معتادکنندهی لبهای پروفسورش رو روی لبهای خودش حس کنه، اهمیتی نداشت.
از ته گلوش هومی کرد و سعی داشت تا احساس و نرمی لبهای یونجون رو روی مال خودش به خاطر بسپاره. ملایم بود، هیچ شباهتی با اتفاق روز دوشنبه، زمانی که برای لمس هم بیتاب بودن، نداشت.
با وجود اینکه این فقط سومین باری بود که همدیگه رو از زمان اولین بوسهاشون میدیدن، همه چیز خیلی… طبیعی بنظر میرسید.
با لبخندی از هم جدا شدن و بومگیو با دیدن پوزخند کوچیک یونجون، دوباره بوسهی دیگهای روی لبهاش گذاشت، و بعد یکی دیگه و دوباره و دوباره.
یونجون، که ناامیدی روی صورتش نقش بسته بود، آهی سنگین کشید و درنهایت دستش رو از روی کمر پسر کوچیکتر برداشت.
“خب، میذارم بری.” درحالی که لبهاش رو غنچه کرده بود، گفت و درحالی که بومگیو روبهروش ایستاده بود، دستاش رو به صورت دراماتیکی روی دستهی صندلیش انداخت.
بومگیو با خندهای سبک به آرومی دور میز حرکت کرد و گوشیش رو توی جیب پشتیش گذاشت.
وقتی کیفش رو روی دوشش انداخت، با نگرانی، به چشمای یونجون نگاه کرد. لبش رو گزید چون به فکر درخواست تقریبا ریسکی و پرخطری بود.
یونجون به وضوح متوجه شد چون کی بود که نتونه بومگیو و افکارش رو مثل یک کتاب نخونه؟
“تو مضطربی.” پروفسور گفت و با دقت به بومگیو نگاه کرد. “با والدینت زیاد خوب نیستی؟”
بومگیو دستپاچه شد. خدایا، چطور انقدر با ملاحظه بود؟
“نه نه نه، اینطور نیست، فقط-“ بومگیو محکم به بند کیفش چنگ زد و باهاش بازی کرد و به عواقب افکارش، فکر کرد.
یونجون به آرومی از صندلیش بلند شد و به طرف بومگیو رفت و باعث شد سینهی بومگیو از گرما پر بشه.
بعد به آرومی، یونجون دستاش رو بالا برد و بازوی بومگیو رو نوازش کرد.
در اون لحظه بومگیو مطمئن شد.
این مردی بود که میخواست باهاش باشه.
یونجون.
و نه هیچ کس دیگهای.
با قورت دادن افکارش، بومگیو نفس سنگینی کشید و به چشمای یونجون، که بخشی ازشون پشت عینک سیاهش پنهان شده بودن، نگاه کرد.
“پدر و مادرم ازم خواستن تا زمانی که نیستن خونشون بمونم و از گربهشون مراقب کنم و خب میدونی در کل خونه رو مرتب نگه دارم.”
یونجون به آرومی سرش رو تکون داد و چشماش رو، طوری که واقعا میخواست متوجه منظور بومگیو بشه، ریز کرد.
“و تو بخاطر مسئولیتی که بهت دادن استرس داری؟”
باوجود تردیدش درباره موضوع حرفشون، بومگیو بازهم لبخند زد و با بازیگوشی دستای یونجون رو کنار زد.
“هی! انقدرم دیگه بیعرضه نیستم!” بومگیو گفت و یونجون لبخند طعنهآمیزی زد.
“خب پس مشکل چیه؟” یونجون پرسید و به طور جذابی به میز پشت سرش تکیه زد و منتظر موند.
باید میگفت؟ این قدم بزرگی برای برداشتن بود…
بومگیو تند تند پلک زد و ضربان قلبش رو توی گلوش حس میکرد.
“من-“ صداش کمی گرفته بنظر میرسید پس گلوش رو کمی صاف کرد و به لبخند ملایم یونجون، خیره شد.
“من میخواستم بپرسم که..” بومگیو پیش خودش قسم خورده بود که با اعتماد بنفس درخواست کنه اما… چطور میتونست الان اعتماد بنفس داشته باشه؟
یونجون سرش رو کج کرد و ابروهاش رو کمی درهم کشید و با صبر، منتظر موند. همیشه انقدر صبور بود، کاملا برعکس بومگیو.
دوباره گلوش رو صاف کرد و بعد کاری رو انجام داد که توش مهارت داشت. «پنهان کردن احساساتش»، حداقل سعیش رو کرد ولی انگار فراموش کرده بود که این مهارتش کنار یونجون تقریبا بیفایده بود، چونکه همیشه اون رو توی احساسات مختلفی غرق میکرد و پنهان کردنشون کار آسونی نبود.
با بلند نگه داشتن سرش، نفسش رو حبس کرد و بالاخره حرفش رو زد.
“میخواستم بپرسم که… میخوای بیای خونمون؟…” بومگیو پرسید و با وجود اعتماد بنفسش، آسیب پذیر بنظر میاومد.
نفس عمیقش رو بیرون داد و به چشمای یونجون که توی شوک خفیفی از درخواست بومگیو گشاد شده بودن، خیره شد.
البته که شوک شده بود.
هردوی اونها میدونستن که رفتن به خونهی کسی وقتی تنهاست به چه معناست.
«میتونی بیای تا بالاخره باهم سکس داشته باشیم؟»
این نه فقط کمی، بلکه خیلی شرمآور بود اما… فرصت طلاییای بود.
تهیون به ندرت آپارتمان مشترکشون با بومگیو رو ترک میکرد و نمیتونستن اونجا برن و خونهی یونجون هم … خب… اون هم همخونهای داشت!
بومگیو لبهاش رو محکم بهم بست و به دقت واکنشهای کوچیک یونجون رو زیر نظر داشت تا مطمئن بشه که زیادهروی نکرده.
یونجون، وقتی متوجهی دلیل اضطراب بومگیو شد، گلوش رو صاف و لبهاش رو تر کرد.
“عام میدونی، اگر فقط دلت بخواد که بیای.. اگرم نه که کاملا اکی-“
“میام.” یونجون حرف بومگیو رو قطع کرد و باعث شد ذهنش به سرعت با سناریوهایی که چطور همه چیز قرار بود پیش بره، درگیر بشه.
دیدن یونجون بیرون از دانشگاه. به دور از آدم ها و گوشهای فضول اطرافش و تنها. تماما برای خودش…
بومگیو با احساس گرما تو شکمش سعی کرد خودش رو آروم کنه. بیست دقیقهی دیگه قرار بود والدینش رو ببینه پس بهتر بود قبل از اون تحریک نشه.
به آرومی سرش رو تکون داد و سعی کرد بیتفاوت بنظر برسه.
“خوبه…” با صدای ضعیفی گفت و یونجون رو دید که در واکنش، بهش میخنده. لبخند نرمی که قلبش رو به تپش انداخت.
یونجون تکیهاش رو از میز گرفت و با لبخند بازیگوشی به سمت بومگیو رفت و به شوخی با انگشتش روی پیشونیش ضربه زد.
“تو بعضی وقتا خیلی خجالتی میشی.” یونجون گفت و بومگیو با کمی ناراحتی ابروهاش رو درهم کشید.
اینبار بومگیو، با تمسخر، انگشتش رو روی پیشونی یونجون، کمی محکمتر، کوبید.
“تقصیر توعه! من معمولا خیلی هم راحتم.”
یونجون ابروهاش رو کمی بالا برد و بومگیو رو به چالش کشید.
“اینطوره؟”
بومگیو چشماش رو باریک کرد و دست به سینه به یونجون نگاه کرد.
“آره!”
یونجون با اعتماد بنفس یک قدم نزدیکتر شد، لبخند بازیگوشی روی صورتش بود و از پشت عینک مطالعهاش به بومگیو خیره بود.
بومگیو ابروهاش رو بیشتر درهم کشید و کمی عقب رفت و یونجون یک قدم دیگه برداشت و مرز بینشون رو زیر پا گذاشت.
“پس میگی که وقتی پیش منی، مضطرب میشی؟” یونجون با تمسخر گفت و چشمای بومگیو بلافاصله گشاد شدن چون… آره.
آره. یونجون اون رو به طرز غیرقابل باوری عصبی و مضطرب میکرد.
اما خدا نکنه که این رو بلند بگه.
یک چیزی که بومگیو درمورد مرد روبهروش یاد گرفته بود این بود که اون یک خودشیفتهی قهار بود. بنابراین بومگیو هرگز این کلمات رو به زبون نمیآورد. حداقل نه توی موقعیتی که الان درش بودن.
بومگیو با چرخوندن چشماش، سرش رو تکون داد و گذاشت که یونجون، بعد از اینکه خودش به خونهی والدینش دعوتش کرده بود تا باهم سکس داشته باشن، مسخرهاش کنه.
یونجون با پیروزی خندید و فرض کرد که برندهی این بازی شده چون بومگیو جوابی بهش نداد.
یجورایی باعث شد که بومگیو بخواد تلافی کنه. میخواست یونجون رو متوجه کنه که به اندازهای که فکرش رو میکنه روش تسلط نداره. البته قبل از اینکه فرصتی پیدا کنه، یونجون موضوع رو تغییر داد.
“گوشیت رو بده.” یونجون گفت و بومگیو فورا ابروهاش رو با حالت سوالی، خم کرد.
“چرا؟”
یونجون دوباره لبخند زد و دستش رو دراز کرد.
“میخوام شمارهام رو بهت بدم.”
چشمهای بومگیو سریع گشاد شدن. راست میگفت. اونها هنوز شمارههای هم رو نداشتن. چقدر عجیب.
بومگیو هومی کرد و دستش رو وارد جیب پشتیش کرد تا گوشیش رو بیرون بیاره و به یونجون بده.
یونجون گوشی بومگیو رو از دستش گرفت و روشنش کرد تا واردش بشه اما رمز گوشیش رو نمیدونست.
“اوه” بومگیو گفت و کنار یونجون جابهجا شد تا رمزش رو بهش بگه. “تاریخ تولدمه.” اعداد رو وارد کرد تا گوشی رو باز کنه.
یونجون متفکرانه هومی کرد.
“سیزدهم مارچ.” یونجون گفت و بومگیو سرش رو تکون داد.
یونجون، یکهو، عمیقا بهش خیره شد.
“تو بیست و یک سالته نه؟” یونجون پرسید و سیب گلوی بومگیو به طور اضطرابآوری بالا و پایین رفت.
صحبت درمورد سن همیشه براش استرسآور بود. درست مثل صحبت درمورد همسرش. اما- درست بود.
یونجون باید از قبل سنش رو بر اساس چیزی که گفته بود، میدونست.
«تو نه تنها نه سال از من کوچیکتری… بلکه دانشجوام هم هستی.»
این به این معنی بود که یونجون سی سالش بود.
با وجود تفاوت سنیشون، بومگیو به این پی برد که این موضوع براش اهمیتی نداشت و فقط امیدوار بود که یونجون هم همین حس رو داشته باشه.
به آرومی به یونجون نگاه کرد و سرش رو تکون داد. “آره، چطور؟”
با لحنی بیتفاوت پرسید و دید که یونجون فقط بهش خیره شده و بعد لبخند کوچیکی بهش زد.
“همینطوری پرسیدم.” یونجون گفت و دوباره توجهش رو به گوشی بومگیو برگردوند.
بومگیو لبش رو گاز گرفت و بهش نگاه کرد که اسم و شمارهاش رو تایپ میکرد. این باعث شد هیجان جدیدی درونش بجوشه چون این به این معنی بود که اون دو میتونستن بیشتر از اینها باهم صحبت کنن.
نه تنها روزهای دوشنبه، چهارشنبه و جمعه، بلکه هر روزی که دلشون بخواد.
این واقعا هیجانانگیز بود.
قبل از اینکه متوجهش بشه، یونجون گوشی رو بهش برگردوند.
بومگیو گوشی رو ازش گرفت و به مخاطب جدیدش نگاه کرد. یک شماره ناشناس که با اسم «یونجون» سیو شده بود. نه «چوی یونجون» بلکه فقط «یونجون».
این باعث شد قلبش کمی تندتر بتپه و قبل اینکه بتونه خودش رو کنترل کنه، لبخندی روی چهرهاش بشینه.
با بیمیلی، گوشیش رو خاموش کرد و نگاهی به یونجون که با لبخند بهش خیره بود، انداخت.
“اوه چقدر خوشحالی.” یونجون طعنه زد و بومگیو بلافاصله چشم غره رفت.
“اوه خفه شو.” بومگیو گفت و به سمت در رفت و یونجون به دنبالش دوید.
“طوری رفتار نکن که نمیخوای صدامو بشنوی.” یونجون ادامه داد و بومگیو با ناامیدی آه سنگینی کشید.
“نه وقتی اینجوری هستی.” بومگیو غرغر کرد و یکهو دستی بازوش رو گرفت و رو به عقب کشیدتش.
با صدای بلندی خندید و به لبخند شاد یونجون نگاه کرد.
“باید برم.” بومگیو نالید و یونجون با بیمیلی نفس عمیقی کشید.
“باشه، اما یچیزی رو فراموش کردی.” یونجون با بالا بردن ابروهاش، گفت و دستش رو دور کمر بومگیو حلقه کرد، انگار که دیگه بهش عادت کرده بود.
بومگیو دستش رو روی سینهی یونجون کشید و بازوهاش رو دور گردنش حلقه کرد.
“اوه، واقعا؟” سرش رو بازیگوش به یک طرف کج کرد.
یونجون سرش رو تکون داد. “آره. بدون اون از اینجا نمیری.” قاطعانه گفت و باعث شد بومگیو دوباره بلند بخنده.
“چقدر رئیس طور!” بومگیو زمزمه کرد و به آرومی برای بوسه نزدیک شد.
یونجون قبل اینکه لبهاشون بهم برسه، لبخند زد. “و تو ازش خوشت میاد.” دوباره طعنه زد و بومگیو از اینکه حقیقت توی صورتش کوبیده میشد، متنفر بود.
بنابراین بجای اینکه جوابش رو بده، لبهاشون رو محکم بهم فشرد و به آرومی شروع به بوسیدنش کرد انگار که خیلی وقت بود که عادت به بوسیدنش داشت. همینقدر طبیعی.
چند دقیقه طول کشید تا بالاخره از هم جدا بشن و حتی بعد از اون به آرومی لبهاشون رو روی هم میکشیدن، تا وقتی که بومگیو به خودش اومد.
دستهاش رو از روی شونهی یونجون پایین آورد و روی دستای یونجون، که دور کمرش حلقه بودن، گذاشت.
سعی کرد که اونها رو از هم جدا کنه اما یونجون حرکتی نمیکرد.
“یونجون” بومگیو گفت و با یک نالهی آزرده از طرف یونجون مواجه شد.
“باشه.” بالاخره تسلیم شد و قبل از اینکه کمر بومگیو رو رها کنه، بوسهی دیگه ای از لبهاش دزدید.
بومگیو به آرومی عقب رفت و با دیدن حالت پکر یونجون، لبخند بزرگی روی صورتش مهمون شد.
“بهت پیام میدم.” بومگیو گفت و سعی کرد حالش رو بهتر کنه اما یونجون فقط بیشتر پکر شد.
“شام خوبی داشته باشی.” یونجون گفت و سعی داشت بومگیو رو حمایت کنه اما لحن ناامید و بیمیلش واضح بود.
بومگیو به حرکات یونجون خندید و دستگیرهی در رو پایین داد.
“خداحافظ.” بومگیو با خوشحالی گفت و برای بار آخر بهش لبخند زد و از اتاق خارج شد.
در حقیقت، خودش هم نمیخواست که بره. اما به والدینش قول داده بود که باهاشون شام میخوره و اونها هم از اون دسته افرادی نبودن که تغییرات لحظه آخری رو بپذیرن.
پس بومگیو در طول شام با پدر و مادرش توی خونهی جدیدشون نشسته بود و همه چیزهای جدید زندگیش رو براشون تعریف میکرد، اما مهمترین مورد رو کنار گذاشت، یونجون.
این بخاطر این نبود که اون یک «مرد» بود، والدینش تونسته بودن با گرایش جنسی بومگیو کنار بیان و تا حد امکان حمایتگر باشن. این حتی بخاطر فاصله سنیشون هم نبود. بلکه بخاطر این حقیقت واضح بود که اون با پروفسورش، اون هم پروفسور متاهلش، توی رابطه بود.
والدینش با شنیدن این موضوع وحشتزده میشدن. مثل جهنم بود. هرکسی که این حقیقت رو میشنید همین حس رو پیدا میکرد.
رابطهی اون دو اشتباه بود.
و نشستن کنار والدینش در طول شام باعث شد به این فکر کنه که آخر رابطهاش با یونجون به چه چیزی ختم میشه؟
اون متاهل بود و اون دو هیچوقت روی رابطهای که در خفا داشتن، اسمی نذاشته بودن. جامعه اون رو یک رابطهی نامشروع معرفی میکرد اما بومگیو نمیخواست اینطور فکر کنه ولی کاری هم از دستش بر نمیاومد.
اون فقط… نمیدونست اوضاع چطور پیش خواهد رفت و این موضوع میترسوندش.
بعد از خداحافطی با پدر و مادرش، بومگیو دوباره با قلبی سنگین بیرون رفت و همه اینها بخاطر چوی یونجون و نگرانی از این بود که همین حالا هم رابطهی اون دو به ناکجا ختم میشد و شاید بومگیو برای همیشه یک راز باقی میموند.
︶︶︶ ︶︶︶ ︶︶︶
“هی!” تهیون، وقتی بومگیو وارد شد، از روی کاناپه گفت.
بومگیو با لبخندی خسته سرش رو تکون داد اما وقتی فهمید تهیون نمیتونست ببینتش، جوابش رو داد.
“سلام.” وقتی کفشهاش رو درآورد، دید که تهیون به سرعت سرجاش صاف نشست و با ابروهای درهم رفته از روی کاناپه سرک کشید.
“حالت خوبه؟ شام چطور بود؟”
بومگیو با آه سنگینی کیفش رو روی کانتر آشپزخونه انداخت و بعد به سمت کاناپه رفت. تهیون پاهاش رو جمع کرد تا بومگیو بتونه بشینه و بومگیو با آه طولانیای خودش رو روی کوسن روی کاناپه پرت کرد.
“خوب بود.” بومگیو با نارضایتی گفت و تقریبا توی کاناپه فرو رفت.
“خیلی آه میکشی.” تهیون گفت و بومگیو در پاسخ کوتاه خندید. دلیل خوبی براشون داشت.
“آره. امروز اتفاقای زیادی افتاد.”
تهیون به سمتش چرخید و کنارش نشست و مقداری از بادوم درختی بینمکش بهش داد و بومگیو به آرومی قبولش کرد.
“مثل چه چیزایی؟” تهیون پرسید و یک بادوم توی دهانش انداخت.
بومگیو به آرومی بادومها رو جوید و امیدوار بود که بتونه طولانیتر سکوت کنه. با وجود اینکه نمیخواست به این اعتراف کنه، ولی صحبت کردن با تهیون اخیرا باعث میشد احساس گناه بکنه.
اونها معمولا همه چیز رو بهم میگفتن، اما از وقتی با یونجون رابطه برقرار کرده بود، بیشتر توی خودش بود. توی گفتن خیلی چیزها مردد بود چون میدونست نظر تهیون راجع بهشون چی هست و قطعا، حمایتش نمیکرد و از این مطمئن بود.
بادوم های بیطعم رو قورت داد و به دوستش نگاه کرد. تهیون درحال جویدن بادوم ها بود و با کنترل، صدای فیلم اکشنی که توی تلوزیون تماشا میکرد رو کم کرد.
“هیچی، مهم نیست.” این چیزی بود که بومگیو انتخاب کرد تا بگه. تهیون نگاهی بهش کرد، نگاهی مبهوت و باعث شد ابروهاش درهم بره.
“چی؟” تهیون به بازوش ضربه ای زد. “منو چی فرض کردی؟” تهیون، درحالی که بومگیو بازوش رو از درد میمالید، سرزنشش کرد.
“فکر کردی من متوجه نشدم اخیرا چقدر عجیب شدی؟”
بومگیو احساس کرد معدهاش به خاطر این موضوع بهم میپیچه و به شدت مضطرب بود.
“منظورت چیه؟” بومگیو سعی کرد از خودش دفاع کنه و تهیون با ناامیدی ناله کرد.
“منظورم اینه یک ماهی هست که خیلی مشکوک میزنی.” تهیون یکهو انگشتش رو طوری که انگار داشت بومگیو رو متهم میکرد، به سمتش گرفت و بومگیو احساس آسیبپذیر بودن میکرد.
“این مدت خیلی غیبت میزنه و سردی. نمیدونم- یجورایی هیجانزده هم هستی انگار؟ یه ترکیب عجیبی از این دوتا.” ذهنش درگیر بود و با ابروهای درهم حرفش رو ادامه داد. “اینم نگم که از جمعهی قبل هم کلی لاوبایت روی گردنت دیدم.”
این جمله باعث شد بومگیو فورا سرخ بشه و دستش رو روی گردنش بگذاره. اما وقتی یادش اومد که با کرم پودر سعی کرده بود کاورشون کنه، دستش رو دور کرد. نمیخواست والدینش اونارو ببینن اما یادش رفته بود که هفتهی گذشته تهیون مچش رو توی سفرشون گرفته بود.
“عاا اون..” بومگیو با بیحالی گفت و به طرز عجیبی نگاهش رو از تهیون دزدید.
“احساساتت رو راحتتر از چیزی که فکر میکنی میشه خوند..” تهیون با تمسخر گفت و بومگیو دوباره ابروهاش رو درهم کشید.
وقتی به چشمهای تهیون نگاه کرد، احساس کرد تمام رازهاش فاش شدن.
“تو با کسی قرار میذاری، نه؟” تهیون پرسید و اضطراب تو دل بومگیو شعلهور شد.
بومگیو چشماش رو گشاد کرد. “چی؟ من-“
تهیون دوباره آه کشید. “نگاه کن، لازم نیست چیزی به من بگی، من بابای تو نیستم اما-“ تهیون نگران بنظر میرسید. “فقط میخوام که مواظب باشی.”
تهیون با صداقت حرفش رو زد و بومگیو آروم پلک میزد و نمیدونست چه جوابی بده.
“مواظب؟ منظورت چیه؟” بومگیو پرسید، مطمئن نبود چرا تهیون چنین حرفی زد.
تهیون کمی شونههاش رو بالا انداخت و انگشتش رو روی لبهی کاسهی تنقلاتش کشید.
“فقط اخیرا یذره عجیب و مضطرب بودی. نمیخوام این آدم بهت آسیب بزنه یا همچین چیزی.”
این حرف ذهن بومگیو رو بهم ریخت. هیچ ایدهای نداشت که وضعیتی که یونجون توش گذاشتتش تا این حد واضح بود و روی ذهنش سنگینی میکرد.
وقتی یونجون چند هفته پیش اون رو رد کرده بود، بومگیو باقی شب رو تو آغوش تهیون گذرونده بود، اما دلیلش رو بهش نگفته بود. یعنی این همون چیزی بود که تهیون از «عجیب» منظورش بود؟
“عجیب یعنی چطور؟” بومگیو پرسید و منتظر پاسخ تهیون بود.
تهیون بهش نگاه کرد و ابروهاش رو بالا داد و متوجه حالت نگران بومگیو شده بود.
“فکر میکنم.. تو افکارت گم شدی. دیگه قدری که قبلا شاداب و سرحال بودی، نیستی.”
واقعا؟ یعنی انقدر فرق کرده بود؟
خودش این احساس رو نداشت.
“اوه..” بومگیو گفت و ابروهاش رو با نگرانی درهم کشید و به سمت دیگهای خیره شد.
“فقط دارم بهت میگم چون میخوام مطمئن بشی که انتخاب درستی میکنی.”
بومگیو میدونست که تهیون منظور بدی نداشت. در اعماق وجودش میدونست که دوستش فقط میخواست مراقبش باشه، اما حرفهایی که زده بود خیلی نزدیک به واقعیت بودن و تحت تاثیر قرارش دادن.
احساس کرد سینهاش تنگ شده و قبل اینکه بتونه جلوش خودش رو بگیره، دهانش رو باز کرد.
“من خودم میدونم دارم چکار میکنم.” بومگیو با تندی گفت و صداش به دور از مهربونی بود. سکوت فضا رو پر کرد، تنها صدای بمب و ماشینهایی که توی فیلمی که از تلویزیونشون پخش میشد، به گوش میرسید.
“واو.. اکی نمیخواستم دست بذارم رو موضوعی که روش حساسی.” تهیون گفت و چشمهای بومگیو از پشیمونی بسته شدن.
این تقصیر تهیون نبود اما… بخاطر این وضعیت بیشتر از همیشه توی تنش قرار گرفته بود.
“متاسفم. تو فقط سعی داری کمک کنی.” بومگیو به سرعت زیر لب گفت و کمی به جلو خم شد تا آرنج هاش رو روی زانوش بذاره و دستی توی موهاش بکشه.
“شاید این چیزی نباشه که بخوای بشنویش.. اما کسی که داری باهاش قرار میذاری بنظر میرسه که تحت فشار قرارت میده.”
اوه، تهیون حتی نصف ماجرا رو هم نمیدونست.
تهیون به آرومی شروع به بلند شدن از روی کاناپه کرد و بومگیو با نگاهی پشیمون بهش خیره شد. تهیون وقتی به چشمهای بومگیو نگاه کرد، آه بلندی کشید و دستی به روی شونهی بومگیو گذاشت و به آرومی فشارش داد.
“من از دستت عصبی یا همچین چیزی نیستم. فقط دارم صادقانه حرفم رو میزنم.” تهیون گفت و بومگیو با تأمل سرش رو به نشونهی تایید تکون داد.
“هرکاری که داری میکنی، عاقلانه تصمیم بگیر. باشه؟” تهیون گفت و صداش نرمتر از قبل بود. بومگیو لبش رو گزید و سرش رو تکون داد و امیدوار بود تهیون دیگه در این باره حرفی نزنه.
حرفهایی که میزد، شوکه کننده نبودن. تهیون آدم منطقی بود و هر فرد با منطقی متوجه میشد که کاری که بومگیو و یونجون باهم میکردن، اشتباه بود. اما مشکل این بود که بومگیو نمیخواست منطقی باشه.
درواقع، بومگیو از روزی میترسید که اون و یونجون واقعا به همه چیزهایی که تو رابطهاشون اشتباه هست، فکر کنن. چون این به معنای پایان رابطهاشون بود و اون فقط… نمیخواست که این اتفاق بیوفته.
بومگیو با لبخندی ضعیف، به تهیون نگاه کرد و سرش رو تکون داد.
“باشه، بهش فکر میکنم.”
تهیون دوباره لبخند زد و برای آخرین بار شونهی بومگیو رو فشرد و ازش دور شد.
“میتونی تلوزیون رو خاموش کنی؟” تهیون درحالی که به سمت راهرو میرفت، داد زد. بومگیو جوابی نداد، فقط به تصویری که تلوزیون نشون میداد، خیره شده بود.
تهیون حتی نمیدونست وضعیتش چطور بود ولی میتونست حدس بزنه که هرچی که بود، اشتباه بود. این نشونهای بود برای اینکه که بومگیو باید رابطهاشون رو تموم میکرد، نه؟
بومگیو با خستگی دستش رو روی صورتش کشید. نمیخواست بهش فکر کنه.
نیازی به این کار نبود. اون خوشحال بود. یونجون خوشحال بود. یعنی همین کافی نبود؟
بار دیگه، بومگیو تصمیم گرفت تمام نکات منفی رو نادیده بگیره و فقط به جنبه های مثبت فکر کنه.
و البته، کاش فقط برای یک لحظه هم که شده متوقف میشد و یکبار هم که شده به همهی زوایا و از تمام جوانب به رابطهاشون فکر میکرد…
در این صورت، احتمالا الان وضعیتش اینطور نمیشد.
احتمالا انقدر درهم شکسته نمیبود.