Come back
EWANبعد از سال ها دوری از کشورش، بلاخره به وطنش برگشت.
با نشستن هواپیما، مسافر ها پیاده شدن و هر کدوم راه جدایی رو برای خودشون رفتن.
سونو، پسری که توی شونزده سالگی به اجبار از معشوقه اش جدا شده بود و به کشور دیگه رفته بود، الان به عنوان سونو بیست و دو ساله برگشته بود تا شاید شانس دوباره ای برای بودن با معشوقه ای که خودش ترد کرد داشته باشه.
بعد از رفتن به خونه قدیمی که بعد از فوت مادرش و رفتن خودش خالی مونده بود، وسایلش رو به اتاق قدیمیش برد.
خونه چندین سال بود توسط کسی استفاده نشده و حسابی کثیف بود. سونو دو روز تمام وقت گذاشت تا خونه رو تمیز و مرتب کنه و وسایلی برای خونه بخره.
بعد از این دو روز، بلاخره وقتش بود تا پیش معشوقه اش بره. زمانی که فرانسه بود، دوست قدیمیش، سونگهون بهش گفته بود هیسونگ کافه ای نزدیکی خیابون دونگ ایل زده.
بعد از پوشیدن کتش و برداشتن کیف پول و تلفن همراهش، از خونه خارج شد با تاکسی، به کافه معشوقه اش رفت.
شش سال. شش سال بود که اونو ندیده بود. شش سال بود که صداشو نشنیده بود. شش سال بود که چشماش رو ندیده بود و تمام این دوری ها اروم اروم سونو رو نابود کرد. حتی نمیدونست معشوقه اش چه حالی داره یا با کسی هست یا نه.
با رسیدن به مقابل کافه، اروم دستگیره رو پایین کشید و وارد کافه شد.
فضای کافه، از رنگ هایی با طیف قهوه ای ساخته شده بود. رنگ مورد علاقه هیسونگ.
نگاهی به اطراف انداخت. نتونست توی کافه پسر رو پیدا کنه و کسی که پشت پیشخوان بود معشوقه اش نبود.
بعد از سفارش دادن قهوه، نگاه مرددی به پسر پشت پیشخوان انداخت.
-اتفاقی افتاده اقا؟
-احیانا... کسی به اسم لی هیسونگ اینجا کار میکنه؟
-رئیس لی؟ البته ایشون صاحب اینجا هستن کاری باهاشون دارین؟
-من یکی از دوستای بچگی ایشون هستم میخواستم باهاشون حرف بزنم.
-بهشون میگم
پسر با لبخند اطمینان بخشی به سونو گفت و سونو رو شما میزی راهنمایی کرد.
سونو بعد از نشستنش، نگاهی به اطرافش انداخت. دکور قهوه ای سفید با گلدون های نسکافه ای پر گل. ریسه های کوچیک و صندلی های چوبی راحت. همشون در کنار هم مکان ارامش بخشی رو ساخته بودن.
همینطور که در حال برانداز کردن کافه بود، قهوه اش روی میز قرار گرفت. سرش رو بالا گرفت و به کسی که قهوه رو روی میز گذاشته بود نگاه کرد.
خودش بود.
معشوقه خودش. عشق زندگی خودش. کسی که چندین سال ازش دور بود.
هیسونگ هنوزم همون شکل بود، فقط کمی پخته تر و بزرگتر.
-هیونگ...
پسر کوچکتر با صدای ارومی زمزمه کرد. دلش برای معشوقه اش تنگ شده بود. برای بغل کردنش، برای حرف زدن باهاش، برای بیرون رفتن باهاش.
هیسونگ اروم صندلی رو به روی پسر چشم عسلی رو عقب کشید و نشست.
-بلاخره برگشتی...
جمله ای که از زبون پسر بزرگتر خارج شد، مصادف شد با پایین ریختن اولین قطره اشک از چشمای سونو.
- دلم برات تنگ شده بود هیونگ...
-منم همینطور عزیزم
هیسونگ با نگاه نرمی به سونو نگاه کرد. نگاه هیسونگ عذاب وجدان درون سونو رو روشن کرد. پسر رو به روش هنوزم باهاش مهربون بود، برعکس سونو که با بی رحمی و بدون گفتن تنهاش گذاشت.
-خیلی خیلی متاسفم
- برای چی عزیزم؟
-من خیلی بد بودم... بدون اینکه بهت بگم تنهات گذاشتم... شش سال... تمام این مدت برام مثل جهنم بود. حتی نمیتونستم زندگی کردن اونجا تحمل کنم. چندین بار خواستم تمومش کنم ولی تنها دلیلی که بخاطرش دووم اوردم فکر کردن به تو بود... به این که یه روزی پیش تو برگردم و دوباره کنارت باشم
با هر کلمه ای که از زبونش خارج میشد، قطره های اشک مثل ابشار، فرو میریختن. دردی که شش سال روی قلبش مونده بود، با کلمات و اشک هاش بیرون میریخت.
هیسونگ با دیدن عشق دل شکسته اش، جلوی بارش اشک هاشو گرفت. دستشو دراز کرد و انگشت هاشو قفل انگشت های دست پسر چشم عسلی کرد.
-میدونم عزیزم... این شش سال برای هر دومون سخت گذشت... منم هر لحظه منتظر برگشتن تو بودم. هر هفته به خونه قدیمیتون میومدم و از دور تماشا میکردم که شاید تو از اونجا بیای بیرون. بعضی وقتا کافه تعطیل میشد، همه میرفتن و من هنوز نشسته بودم تا شاید تو از این در بیای تو
هیسونگ با لحن آلوده به حسرت و غم، پاسخ داد. اونم به همون اندازه دلتنگ معشوقه اش شده بود.
-میتونم... یه شانس دوباره داشته باشم؟ قسم میخورم... قسم میخورم این بار دیگه تنهات نمیزارم. دیگه کسی نیست که متوجه رابطمون بشه و مارو از هم جدا کنه. دیگه مثل قبل دوتا نوجوون خام نیستیم...
سونو با چشمای اشکی به هیسونگ زل زده بود. شش سال تحمل کرد تا برگرده و بتونه دوباره پیش معشوقه اش باشه.
-البته عزیزم... بیا همه چیز رو از نو شروع کنیم...
هیسونگ هم با لبخند اغشته به اشک های دفع شدش، جواب پسر رو داد و لب هاش رو روی لب های پسر گذاشت.
طمع شوری اشک مهمون بوسشون شد. بعد از چند دقیقه، هر دو از هم جدا شدن و لبخند زدن.
-قهوه ات رو بخور. امروز زودتر تعطیل میکنیم میتونی همینجا بمونی میتونی هم کمی اطراف رو بگردی. بعدش میریم باهم شام میخوریم
سونو با تکون دادن سرش جواب داد و قهوه اش رو برداشت. هیسونگ از جاش بلند شد و دوباره پشت کانتر برگشت.
دیگه مجبور نبود هر روز منتظر برگشتن معشوقه اش باشه. الان دیگه معشوقه اش کنارش بود. پیش خودش.