Cold Bed- 25

Cold Bed- 25

Amy Western


خیره به گل سفیدی که مقابل چشمانش آماده پرپرشدن بود با خودش زمزمه کرد:"تجاوز؟!چه مسخره!"

سعی کرد بخندد ولی حتی بزور هم نتوانست!حالش گرفته شده بود.شاید اگر هیونجین مست نبود می توانست به اکراه و ترسش حق بدهد ولی اینکه حتی در عالم مستی هم نمی خواست دست او به تنش بخورد حقیقت تلخ و قلب شکنی بود!

"من شوهرتم احمق!"اینبار صدایش بلندتر بود حتی بدون تلاش خنده اش هم گرفت اما از حرص!"قبل از اینکه اون کاغذ کوفتی رو امضا کنی باید میدونستی قراره اینطور بشه!"

عصبانیتش لحظه به لحظه اوج میگرفت.به شلوار شل شده هیونجین دو دستی چنگ انداخت و با بی دقتی و تندی از پاهایش کشید و درآورد.هیونجین دیگر بطور کامل بخواب مستی فرو رفته بود بطوری که هیچ عکس اعملی نشان نداد ولی ضربان قلب کریس با دیدن رانهای سفید و کشیده اش دوباره تندتر،و شهوت آرام گرفته اش دوباره شعله ور شد:"لعنتی چطور انتظار داری به این تن سکسی دست نزنم!؟"با اینکه مطمئن بود هیونجین نمیشنود غر میزد:"من یکسال...یک سال تمام منتظر این لحظه بودم!"

نگاهش از پاهای قشنگی که مقابلش باز مانده بودند بالا به برآمدگی خواستنی که داخل شورتش برگشته بود چرخید:"هر روز که میدیدمت..."دست به کمربند شلوار خودش برد و عجولانه بازش کرد:"بخودم قسم میخوردم یه روز بدستت میارم!" نگاهش دوباره حرکت کرد.به شکم تخت و فرورفتگی نافش که خواه نا خواه هوس بوسیدن و چرخاندن زبان در او ایجاد میکرد، به سینه برجسته و نقاط تیره ای که برای لیسیدن و مکیدن التماس میکردند!

"هیچوقت فکر نکردم هوس سکس با همجنسم پیدا کنم ولی تو...تو تمام معیارهای منو بهم ریختی آقای هوانگ هیونجین!"روی زانوهایش ایستاد و شلوار و شورتش را تا زانوهایش پایین کشید.در حدی که دردش بگیرد شق کرده بود! مردمک چشمانش بالاخره به صورت معشوقش رسید و باز هم در شوک زیبایی که هنوز هم برایش تازگی داشت نفسش گرفت:"تو عمرم کسی به خوشگلی تو ندیدم لعنتی"

خم شد،پاهای او را بازتر کرد و دوباره چهاردست و پا روی تن شهوت انگیزش خزید. اجازه داد عضو سنگی و سرخ شده خودش برجستگی نرم شده هیونجین را از روی شورتش لمس کند و پوست لخت سینه هایشان همدیگر را حس کنند.

"کاش میفهمیدی چه بلایی سر دلم آوردی!"چانه هیونجین را گرفت و سرش را سمت خودش برگرداند.انگار فرشته ای معصوم روی ابرها بخواب رفته بود. همانقدر ناز و ظریف و بی نظیر و پرستیدنی!

"کاش میتونستم بهت بگم اونقدر دیونه ات هستم که نمیتونم خودمو کنترل کنم!" سرش را پایین برد و لبهای بسته هیونجین را بوسه آرامی زد:"متاسفم" همانجا روی صورت قشنگش آهسته زمزمه کرد:"لطفاً منو بخاطر کاری که میخوام باهات بکنم ببخش!"

انگشت بزرگش را به لبهای مخملی او کشید و دستش را حرکت داد. از فک تیز و گردن کشیده اش تا ترقوه خوشتراش و سینه صافش را نوازش کرد.نقطه ریز و شهوت انگیز نوک سینه اش کف دست و دلش را قلقلک داد ولی معطل نکرد. دستش پایین تر رفت. پوست گرم و گودی کمرش را لمس کرد و...باکسر تنگ لحظه ای جلوی پیشروی دستش را گرفت ولی او بزور انگشتانش را زیرش رد کرد و به باسن لخت داخلش چنگ انداخت.چنان سفت و خوشفرم بود که بی اختیار لب به دندان گرفت و نوک انگشتانش را لای چاک باسن او کشید...با پیدا کردن ورودی تنگ و داغ او،ضربان قلبش به اوج رسید و چشمانش از شوق بسته شد.آنقدر تحریک شده بود که میترسید حتی فرو کردن انگشتش او را ارضا کند! دیگر نمی توانست صبر کند.هرچند این چیزی نبود که میخواست!در حقیقت دوست داشت دقایقی طولانی با هیونجین عشقبازی کند و حرفهای دل عاشقش را به او بگوید بعد وقتی هر دو آماده بودند با عشق و هوشیاری  تمام مال هم بشوند نه اینطور عجولانه و متجاوزانه!ولی میترسید دیگر چنین وقت مناسبی بدست نیاورد.میترسید با از دست دادن این فرصت پشیمانی مرگباری سراغش بیاید و بدتر از همه میترسید هیونجین با یک روز غفلت از دست بدهد و این ترس،قدرتمندتر و زورگوتر از همه احساساتش او را وادار میکرد ادامه بدهد.

 

به ماشین برگشته بودند اما عجله ای برای رفتن به رستوران نداشتند.انگار دیگر اشتها نداشتند یا شاید هم چون دلشان پر از حرف های ناگفته بود احساس سیری میکردند تا اینکه اینبار هم لینو در صحبت را باز کرد:"بعد این...تو میخوایی چکار کنی؟"

هان دستش به سویچ نرفته برگشت:"در مورد چی؟"

لینو نگاهش نمیکرد.میدانست موضوعی که می خواست به آن اشاره کند باعث شرم هان میشود پس ترجیح میداد سرش را برنگرداند!"در مورد...خودمون!"

هان طبق معمول منظورش را نمیگرفت:"کاری باید بکنم؟"

"خب...حالا که میدونی...حسی که بهت دارم چطوریه..." لینو بجای او شرم کرد و سرش را پایین انداخت.

هان هنوز هم نمیفهمید:"نه چطوریه مگه؟!"

لینو کلافه از سادگی هان خنده تلخی کرد و هان از ترس آنکه لینو جواب بدی بدهد اضافه کرد:"خب تو هم حس منو میدونی!"

لینو ناخواسته نگاهش کرد.حالا هان نگاهش نمیکرد!با سماجت به مسیر خلوت روبرو خیره شده بود.لینو با تردید پرسید:"خب؟!یعنی...مشکلی نداریم؟"

هان بی دلیل بغض کرد اما با لحن خندان ردش را گم کرد:"چیزی عوض نشده که"و رو به لینو که منتظر تماس چشمی بود برگشت:"مثل قبل...برمیگردیم خونمون و به زندگی لعنتی خودمون ادامه میدیم!"

لینو با دیدن چشمان سرخ هان که گویای دل خونین اش بود بغض کرد.حق با او بود. هردو از راز احساسات هم باخبر بودند و چیزی عوض نشده بود!فقط بیان شده بود!

"پس...فیلیکس چی؟! نمیخوایی در اون مورد کاری بکنی؟"

هان نیشخند زد و سرش را تکان داد:"تا اون برای خودش کاری نکرده من نمیتونم"

لینو گیج شد:"منظورت چیه؟چه کاری؟"

هان با تظاهر به کلافگی فوت بلندی کرد و دوباره دست به سویچ برد.اینبار دکمه را زد و ماشین را روشن کرد:"بنظر میاد تو هم از خیلی چیزا بیخبری!"

 

دیگر حتی ذره ای عقل و انصاف، منطق و ترحم و ترس در وجودش نمانده بود.فقط میخواست از هر ثانیه آن شب لذت ببرد تا برای همیشه در ذهن و قلبش حک شود. حتی به عواقب بعدی یا هر چیزی که ممکن بود صبح روز بعد با آن روبرو شود فکر نمیکرد.لج کرده بود.یا با هیونجین یا با خودش!

"هرچی میخواد بشه بشه!من تو رو میخوام و اگر همین الان بدستت نیارم دیونه میشم!" حقیقت متقاعد کننده ای بود پس دوباره عقب نشست تا آخرین تکه لباس هیونجین را از تنش در بیاورد و شروع کند!هرچند مطمئن بود جینی بیدار نخواهد شد اما هنوز کمی مضطرب بود.در واقع نگران بود نکند عشقبازی با همجنسش را بلد نباشد و...و چه!؟به افکار احمقانه خودش نیشخند زد.کسی آنجا نبود که از ضعف های او باخبر شود.نه حتی خود جینی!پس دو دستی کش باکسر را گرفت و...با صدای زنگ در ویلا، لحظه ای متحیر و شوکه خشکید.یعنی درست شنیده بود یا خیالاتی شده بود؟ساعت دو نیمه شب بود و...کسی آدرس آنجا را نداشت...جز؟!دستهایش را پس کشید و نفسش را به احتمال شنیدن زنگ دوم نگه داشت و زنگ دوم هم زده شد.حتی سوم و چهارم!با شتاب بیشتر پشت سر هم!شاید از همسایه ها بود!شاید آن بیرون مشکلی پیش آمده بود!با دستپاچگی از تخت پایین پرید و شورت و شلوارش را دوباره بالا کشید و بتن کرد.حالا هر کسی که بود زنگ را بیخیال شده به قسمت شیشه ای در با کف دستش ضربه میزد.ذهن کریس بطور طبیعی دنبال جواب منطقی میگشت همزمان با قدمهای غیرارادی از اتاق بیرون دوید و به سمت پله ها راهی شد.

"کریس؟کریس درو باز کن..."

با شنیدن صدای خواهرش به سرپله ها نرسیده ایستاد و بخودش لعنت فرستاد!البته که هانا آدرس آنجا را بلد بود!آن ویلای لعنتی را او برایش پیدا کرده حتی در خرید و اسباب کشی کمکش کرده بود!

"کریستوفر بنگچان!میدونم اینجایی!ماشینتو دیدم!درو باز کن!"هانا حالا هم مشت میزد هم زنگ!

کریس نمی دانست چکار کند.شاید اگر جواب نمیداد دخترک مزاحم با فکر اینکه خوابیده دست از سرش برمیداشت اما این احتمال هم وجود داشت که نگران شده سراغ پلیس میرفت که قضیه بدتر میشد!پس دست در جیب شلوارش کرد و موبایلش را درآورد.با دیدن تعداد میس کالها توسط خواهرش برای اولین بار از سایلنت کردن گوشیش پشیمان شد.شاید اگر زودتر جواب میداد هانا سراغش نمی آمد.خب وقت برای افسوس خوردن و وقت تلف کردن نبود.مشغول تایپ پیامک شد(دوست دخترم اینجاست مزاحم نشو! برو بعداً بهت ...)با شنیدن باز شدن در انگشتانش روی صفحه گوشی ماند!مگر هانا رمز در را بلد بود!؟

 

"چانگبین؟!چانگبین نعره زن خودمون؟!"لینو نمی توانست حرف هان را باور کند.

هان با دلشکستگی شانه بالا انداخت:"شاید اگر میتونستم مثل اون غرش کنم فیلیکس عاشق من میشد!"

لینو با تمسخر سعی کرد جمع بندی کند:"پس یعنی تو نمیتونی فیلیکس رو داشته باشی چون اون چانگبین رو میخواد و چانگبین نمیخوادش چون اونم عاشق هیونجینه و..."

هان معذب از شنیدن این حقایق تلخ، خنده بی رمقی کرد:"میشه گفت...شش ضلعی عشقی !"

ولی درک لینو درگیر وجه دیگری از قضیه بود:"باورم نمیشه!یعنی هممون گی بودیم و اینهمه مدت رو نمیکردیم؟!"

هان بخنده افتاد:"نه دیونه گی چیه؟!ما فقط...عاشقیم!عاشقی که جنسیت و ملیت حالیش نیس..."

لینو حوصله نداشت موعظه های او را گوش کند.غرید:"دیگه کی عاشق کیه؟!"

هان با تاسف از طرز فکر او سر تکان داد:"نمیدونم...احتمالاً دیگه کسی..."

لینو با تمسخر حرفش را برید:"اصلاً مگه کسی هم موند!"

هان با اخم نگاهش کرد:"خب که چی؟!الان مشکل تو چیه؟"

لینو به او خیره ماند.جرات نمیکرد جوابش را بدهد.هان از این سکوت ناگهانی نگران شد:"موضوع چیه؟"

"یا...هیونجین؟"لینو نفس عمیق کشید و با اینکه از تلفظش نفرت میکرد ولی جمله اش را کامل کرد:"بنظرت اون عاشق کیه!؟"

هان جوابی نداشت.احتمالاً هیچکس نمی دانست و حالا دیگر اهمیت هم نداشت!

 

 

 

 


Report Page