Coffee and Red Lipstick

Coffee and Red Lipstick

•ʜᴀɴ‌•

برگ‌های خشک و نارنجی زیر بوت‌های مشکی رنگش خرد می‌شدن و صدای لذت بخششون روحش رو نوازش می‌کرد. گرمای کاپ قهوه دست‌ سردش رو گرم می‌کرد و بوی کر‌وسان شکلاتی توی پاکت، همراه با نم بارون و خاک خیس خورده ترکیب شده بود و زیر بینیش می‌پیچید. باد سردی که در جریان بود صورت و موهای فندقی‌اش رو نوازش می‌کرد. شال گردنی که دوست دخترش براش بافته بود دور گردنش حلقه شده بود گرمای خوشایندی به صورتش می‌داد. همه چیز دست به دست هم داده بود تا حال چانهی رو خوب نگهداره. 

پاش رو توی کمپانی‌ای که دوست دخترش مدیرعاملش بود گذاشت و به محض ورودش، با انسان‌های مختلفی مواجه شد که طوری لباس پوشیده بودن که انگار قراره برای یه کت واک توی یکی از فشن‌شو‌های برند‌های معتبر سطح جهانی شرکت کنن. البته که از شرکت “آرورا فشن” هم چیز کمتری انتظار نمی‌رفت. شرکتی که مدیرعاملش فلیسیا باشه قطعا کارکنای خوشگل و خوش استایل شانس بیشتری برای استخدام شدن داشتن.

وارد آسانسور شد و دکمه‌ی طبقه‌ی آخر رو فشرد. صدای موسیقی آسانسور اونقدر بامزه بود و حالش رو خوب می‌کرد که ناخوداگاه با ضرب و ریتم آهنگ هماهنگ شد و کفشش رو به کف آسانسور می‌کوبید. زیر لب ملودی‌ای که توی سرش بود رو تکرار می‌کرد. ملودی‌‌ای که هربار فلیسیا رو می‌دید توی ذهنش نقش می‌بست. 

وقتی در آسانسور باز شد، وارد طبقه شد. کنار میز منشی رفت و با لبخند مهربونش، به دختر خسته‌ای که مثل بقیه کارکنان استایل خوشگل و شیکی داشت گفت:«سلام روز بخیر! خسته نباشی. می‌تونم خانم لی رو ببینم؟»

منشی با خستگی سرش رو بالا اورد. با دیدن چانهی از جاش بلند شد و تعظیم کرد:«سلام ممنونم. خانم لی درحال انجام یه مکالمه‌ی کاری هستن ولی از قبل گفتن مشکلی نیست اگه شما رو راه بدیم. بفرمایید داخل.»

چانهی با لبخند یه ظرف کوچولو که از کوکی‌های کافه‌اش پر کرده بود رو روی میز منشی گذاشت. تشکر کرد و وارد اتاق فلیسیا شد. فلیسیا، به دیواری که سر تا سر پنجره بود تکیه کرده بود و به نمای بیرون خیره بود. استایلش بی‌نهایت سکسی و خوشگل بود، پیرهن ساده مشکی‌ای که توی کمرش تنگ می‌شد و برجستگی سینه‌های خوشگلش رو به نمایش می‌ذاشت. باریکی کمرش اونقدر مشهود بود که دل چانهی برای حلقه کردن دست‌هاش دور کمرش پر می‌کشید. شلوار پارچه‌ای مشکی خوشگلی پوشیده بود که زیبایی پاهاش رو به رخ می‌کشید و در آخر، کفش‌های پاشنه بلند مشکیش که از کالکشن جدید آرورا بود از دور می‌درخشید و توجه همه رو به خودش جلب می‌کرد.

چانهی بی‌سرصدا وارد شد، خوراکی‌ها رو روی میز گذاشت و توجه فلیسیارو جلب کرد. فلیسا با اخم ظریفش که ناشی از تمرکزش بود بهش نگاه کرد و موهای کوتاه شده‌ی قهوه‌ای رنگش رو کنار زد. 

چانهی جلو رفت و دست‌هاش رو دور کمر دختر کوچیکتر حلقه کرد. گردنش رو بوسید و زمزمه کرد:«سلام.»

دختر کوچیکتر با یک دستش چانهی رو بغل گرفت و انگشتش رو به نشونه‌ی سکوت روی لب‌هاش گذاشت. چانهی از این همه جدیت خنده‌اش گرفته بود. نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه. بوسه‌های بیشتری روی گردن خوش تراش دختر گذاشت. رد رژ لبی که از قصد تمدیدش کرده بود روی گردنش باقی می‌موند. فلیسیا همچنان روی مکالمه‌اش تمرکز داشت. بعد از گذر چندین دقیقه، صدای بم خوشگلش توی گوش چانهی پیچید:«برای ادامه‌ی فرایند قرارداد حضوری تشریف بیارید. روز خوش.»

چانهی نفهمید فلیسیا کِی به سمت میزش هولش داد، روی میز خمش کرد و مثل یه قفس محاصره‌اش کرد. روی بدنش خم شد و با اخم جذاب بین ابروهاش بهش خیره شد. شدت برخوردش به میز طوری بود که مقداری از قهوه‌ی توی کاپ از لبه‌هاش بیرون ریخت.

قلب چانهی توی سینه‌اش می‌کوبید و چیزی ته دلش تکون می‌خورد.

«مگه بهت نمی‌گم ساکت باش؟»

چانهی از قصد چشم‌هاش رو مظلوم کرد و بوسه‌ی نرمی روی لب‌های دختر نشوند:«منم ساکت بودم. فقط بوست کردم.»

«و تو خوب می‌دونی وقتی من رو می‌بوسی نمی‌تونم تمرکز کنم.»

چانهی سرش رو کج کرد. تک تک اعضای صورت فلیسیارو از نظر گذروند. گوشه‌ی لب‌هاش بی‌اراده بالا می‌رفتن و نمی‌تونست کنترلشون کنه. بدن فلیسیا به بدنش فشار می‌اورد و تقریبا روی میز خوابونده بودش. دست‌هاشون چفت همدیگه شده بود. مثل تیکه‌های پازل همدیگه رو کامل کرده بودن و حالا جدا کردنشون خیلی سخت به نظر می‌رسید.

«ازم می‌خوای معذرت خواهی کنم؟»

«ازت می‌خوام دختر خوبی باشی و اذیتم نکنی.»

فلیسیا زیر گوش چانهی زمزمه کرد و همون ناحیه رو به نرمی بوسید. چانهی نفس عمیقی کشید، گردنش مور مور می‌شد و نفس‌های فلیسیا مثل یه اژدها گرم بود. صورتش رو چرخوند و گونه‌اش رو بوسید. با صدای لرزونی گفت:«و می‌دونی که نمی‌تونم.»

فلیسیا لب‌هاش رو به گردن چانهی چسبوند. پوست گردنش رو توی لب‌هاش کشید و مک عمیقی بهش زد. چانهی بدون اینکه بفهمه، ناله‌ای کرد و بیشتر زیر گرمای بدن فلیسیا وا رفت. درست مثل یه کره‌ی ذوب شده.

«منم نمی‌تونم خودم رو در برابر تو کنترل کنم. این درسته که همینجا مجبورت کنم زانو بزنی و از صورت خوشگلت استفاده کنم؟»

چانهی نیشخند شیطونی زد که حتی خودش هم نمی‌دونست از کجا اومده. دستش رو روی سینه‌ی فلیسیا گذاشت و از خودش فاصله‌اش داد. با هول ریزی که بهش داد، بدنش رو روی صندلی نشوند، مقابلش زانو زد و توجهی به خاکی شدن شلوار جین جدیدش نکرد. چهره‌ی فلیسیا متعجب بود، انگار انتظار همچین چیزی رو از دختر بزرگتر نداشت و همین بود که حس خوبی زیر رگ‌های چانهی می‌نشوند. پاهای دختر رو از هم باز کرد و اونقدر بهش نزدیک شد که نفس‌های گرمش به پارچه‌ی لخت شلوار مشکی دختر برخورد می‌کردن و توی صورت خودش برمی‌گشتن. ناخن‌های بلند فلیسیا روی دسته‌ی صندلی ضرب گرفته بودن و صدای بلندی تولید می‌کردن.

«تو که می‌دونی من عاشق اینم که از صورتم استفاده کنی.»

فلیسیا نفس عمیقی کشید. چهره‌اش کلافه بود. شب گذشته خیلی دختر کوچیکتر رو اذیت کرده بود و صلاح دونسته بود بهش اجازه ارگاسم نده و حالا خیلی از دستش کلافه بود. یه جایزه‌ی کوچولو مشکلی ایجاد نمی‌کرد نه؟

«ده دقیقه دیگه جلسه دارم. اونقدر ماهر هستی که بخوای زود تمومش کنی؟»

چانهی لبخندی زد و درحالی که زیپ شلوار دختر رو پایین می‌کشید و ارتباط چشمیشون رو حفظ کرده بود، با لحن لوندی زمزمه کرد:«تو که خوب می‌دونی من حتی از چیزی که توی ذهنت می‌گذره هم ماهرترم.»


ناشناس نویسنده: [ 🔗 ]

✧ OrphicFiction ୭̥

Report Page