Codename: Suyang

Codename: Suyang

@VkookPlanet

By: Stephan


نور چلچراغ‌های سالن مثل اشک‌های بلورین از سقف می‌چکید. موسیقی کلاسیک با صدای خفه‌ای از بلندگوها پخش می‌شد و بوی شامپاین با اضطراب درهم آمیخته بود. روی سکو، جواهری خوابیده بود که همه برای دیدنش اومده بودن؛ گردنبند سویانگ، تکه‌ای از تاریخ سلطنتی کره!

پشت پرده‌ها، مأمور امنیتی جوانی با کت مشکی در حال تنظیم بی‌سیم بود.

کیم تهیونگ افسری که مسئول عملیات امشب بود، با نگاهی سرد و حسابگر اطراف سالن رو می‌پایید. همکارش بک نایون، از سمت دیگه‌ی سالن از پشت بی‌سیم زمزمه کرد:

— همه‌چی آرومه تا حالا... ولی نگاه مردم یک‌جوریه، انگار خودشون‌ هم منتظرن اون بیاد.


تهیونگ بدون اینکه سر برگردونه، گفت:

— اون همیشه وقتی همه خیالشون راحته، پیداش می‌شه.

و درست همون لحظه، درهای سالن باز شد.

مردی با کت مشکی مخمل وارد شد، موهای مرتب و نگاه سردی داشت.

در کنار اون، مردی با کت سفید قدم برمی‌داشت که یک‌جورهایی هم‌دستش محسوب می‌شد و متخصص خاموش کردن سیستم‌های امنیتی بود.

نایون بی‌سیم زد:

— هدف دیده شد. مسیر شمال شرقی، کیم! باید بگیریمش.

اما تهیونگ فقط زیر‌لب گفت:

— نه… هنوز وقتش نیست.


جونگ‌کوک با خون‌سردی لیوانی برداشت و رو‌به‌روی تهیونگ ایستاد.

— افسر کیم.

— آقای جئون.

— چه تصادف جالبی! همیشه از جشن‌هایی که پر از پلیسه خوشم میاد.

تهیونگ به طرز خشک و خطرناکی خندید، سپس نزدیک گوش پسر زمزمه کرد:

— چون امنیت مجانی داری؟

— نه، چون رقابت هیجان‌انگیزتر می‌شه.


نفس تهیونگ تند‌تر شد؛ اما نگاهش رو از مرد برنداشت. جونگ‌کوک آهسته از کنارش رد شد؛ ولی بوی عطرش موند.


وسط جشن صدای جیغ اومد که صاحب جواهری بود که حالا اثری ازش نبود، زنی مسن با لباس قرمز سلطنتی دستش رو، روی سینه‌اش گذاشته بود.

— گردنبند… ناپدید شده!


همون لحظه همهمه‌ای وحشیانه بلند شد.

تهیونگ به‌سمت سکو دوید، گردنبند واقعاً غیب شده بود.

نایون فریاد زد:

— افسر کیم دوربین‌ها از کار افتادن!

و اونجا بود که تهیونگ فهمید که بازی تازه شروع شده.


در پشت سالن جونگ‌کوک با آرامش راه می‌رفت. یوجین با هیجان گفت گفت:

— هیونگ بی‌نقص بود؛ ده ثانیه هم طول نکشید!

جونگ‌کوک لبخند زد و با انگشت حلقه زنجیر طلایی رو لمس کرد:

— بی‌نقص نه، پلیس هنوز دنبالمه.


تهیونگ از راهرو پشتی رسید و اسلحه‌اش رو بیرون کشید؛ اما جونگ‌کوک بدون ترس برگشت و گفت:

— خیلی سریع بودی، افسر.

— گردنبند رو بده.

— باید یه چیزی بگیرم در عوضش، نه؟

— جونت کافیه.


اما تهیونگ ماشه رو نکشید.


جونگ‌کوک لبخند زد، قدمی جلو اومد و لب زد:

— می‌دونی تهیونگ، همیشه پلیس‌ها از من متنفرن… تا وقتی که خودم دزدشون نکنم.

صدای آهسته‌اش مثل زمزمه‌ای توی گوش افسر پیچید.

و درست همون لحظه، برق سالن قطع شد.


وقتی چراغ‌ها دوباره روشن شدن؛ فقط تهیونگ بود و گردنبند روی زمین، از جونگ‌کوک خبری نبود.

نایون از بی‌سیم فریاد زد:

— افسر کیم! پیداش کردی؟!

تهیونگ گردنبند رو توی مشتش گرفت و با لبخند کمرنگی که هنوز رو لبش مونده بود،‌ به یاقوت گردنبند دست کشید و لب زد:

— نه... ولی فکر کنم اون من رو پیدا کرد.

.

.

.


ساعت سه بامداد بود. چراغ‌های بازداشتگاه، سایه‌های سفید و خسته‌ای روی دیوار می‌انداختن. تهیونگ با دست‌های گره‌خورده روی میز نشست. روبه‌روش، جئون جونگ‌کوک با دستبند نقره‌ای تکیه داده بود و لبخند محوی گوشه‌ی لبش داشت؛ لبخندی که دلیلش رو نمی‌دونست، اینکه از سر تمسخر بود یا اطمینان‌داشتن به نجات پیدا کردنش.


تهیونگ آروم گفت:

— نمی‌فهمم چطور برگشتی؟! اگه فرار کرده بودی چرا اومدی؟

جونگ‌کوک شونه‌ای بالا انداخت و با لودگی گفت:

— شاید دلم تنگ شده بود، برای اون نگاهی که می‌خواد از توی مردمک آدم اعتراف بکشه.


تهیونگ لبخند نزد؛ فقط برگه‌ای از پرونده رو ورق زد.

— گردنبند رو برگردوندی، چرا؟

— چون ارزش واقعی‌اش چیز دیگه‌ایه.

— و اون چیه؟

جونگ‌کوک به جلو خم شد و تن صداش رو پایین اورد:

— قدرت، افسر کیم. جواهرا فقط پوشش‌ان. هرکسی دنبال چیزیه که نمی‌تونه بخره.


تهیونگ چند لحظه بهش خیره شد و بعد‌از مکثی طولانی گفت:

— مثل چی؟

— مثل احترام، مثل حقیقت، یا حتی آزادی.

تهیونگ نفسش رو آهسته بیرون داد و در ادامه‌ی حرف جونگ‌کوک گفت:

— یا مثل رهایی از خودش، شاید؟

جونگ‌کوک برای اولین بار سکوت کرد؛ نگاهش از روی میز به چشم‌های تهیونگ رسید.

— تو زیادی برای یه مأمور ساده بودن، تیزبینی‌.


سکوتی بین‌شون شکل گرفت که پر از حرف بود.

تهیونگ بی‌تفاوت گفت:

— هم‌دستت چوی یوجین، هنوز فراریه. اگه همکاری نکنی، حکم سنگین تری می‌گیری!

— یوجین فقط یه ابزار بود، مثل خودِ سیستم توی این اتاق. من اومدم تا خودم تصمیم بگیرم چه چیزی ازم بگیرن.

— تو هیچ‌وقت تصمیم نمی‌گیری جونگ‌کوک، فقط فرار می‌کنی.

— نه تهیونگ! من فقط از جاهایی می‌رم که دیگه چیزی برای دزدیدن ندارن.


نگاه تهیونگ روی جونگ‌کوک خیره موند و آروم گفت:

— و اینجا چی؟ چی از اینجا می‌خوای بدزدی؟

جونگ‌کوک لبخند محوی زد، سرش رو خم کرد و زمزمه کرد:

— یه حقیقت ساده. اینکه بین ما، فقط یکی واقعاً آزادی داره.


در باز شد. نایون با برگه‌ای توی دستش داخل اومد.

— اقای کیم، گزارش جدید اومده. گردنبند جعلی بوده. اصلش هنوز گم‌شده‌ست.

تهیونگ به جونگ‌کوک نگاه کرد.

جونگ‌کوک با خون‌سردی گفت:

— دیدی؟ حتی وقتی فکر می‌کنی بردی، بازی تازه شروع می‌شه.

Report Page