‹ Clown ›

‹ Clown ›

Hot loser

"بیدار شده بود ، و این شروع یک روز بی روح دیگه ای بود. البته از دیدگاهِ سونگهون اینطور به نظر میومد،که صدای باز شدن درِ اتاقش توجهش رو جلب کرد.;


«دلقک مورد علاقه ی من. خوش اومدی.»


" زمانی که هیسونگ وارد اتاقش شد ، زنگوله های کلاهش با هر قدم به صدا درمیومدن. عطرش سراسر اتاق رو در بر گرفته بود که باعث میشد سونگهون ناخودآگاه لبخند کوچیکی بزنه ، اما مقاومت میکرد.

دلقک جلوتر اومد و با صدای مسحور کننده‌اش گفت":


“ صبح قشنگیه ، همینطور نیست؟”


سونگهون مجددا اخم کرد. با صدای گرفته ای در جوابش گفت:


“ قشنگ؟ خودت بهتر از هر فرد دیگه ای اینو می‌دونی که قشنگی برای من معنایی نداره.”


"دلقک نزدیک تر اومد‌ و دست هاش رو دور شاهزاده حلقه کرد ، لبخندی زد":


” پیشنهادی دارید امروز چه نمایشی براتون اجرا کنم تا سرگرم بشید..“هیسونگ مکث کرد و ادامه داد:


”یا اینکه چجوری باعث بشم حداقل لبخند بزنی.“

سونگهون با صدای آروم تری گفت:


” هیسونگ. هروقت سعی میکنم لبخند بزنم.احساس میکنم به اتفاقات ناراحت کننده ای که برام رخ داده دارم خیانت میکنم.“


"سونگهون خودش رو بیشتر کنار دلقک جا کرد و بین دست هاش پنهون شد. سرش رو روی شونه اش گذاشته بود. ادامه داد: من هیچوقت نتونستم توی این دنیا از ته دل لبخند بزنم.“


"هیسونگ سرِ شاهزاده رو نوازش کرد. با همون لب هایی که با رنگ قرمز به دور اون ها نقاشی شده بود ، لب زد و گفت":

مگه از تو چند نفر تو دنیا هست ، سونگهون؟ حاضر نیستی ی لبخند بزنی؟ مطمئنم زیباترین لبخند رو داری. فقط اگر.."


"اما سونگهون سرش رو از تنش جدا کرد و با لحنی جدی تر از سابق لب زد” اصرار نکن دلقک عزیز ِ من.“


"هیسونگ کمی در رخت خواب ِ شاهزاده جا به جا شد ، سرش رو جلو برد و دست هاش رو قابِ چهره ی بی نقص سونگهون کرد. نیشخندی زد.:


”اگه لبخند بزنی ی جایزه بهت میدم.“


"شاهزاده همین الانش هم غیر ارادی لبخند محویی زده بود. دستش رو دور کمرِ باریک دلقک برد و گفت: یک بوسه ، از لب های وسوسه انگیزت. همین برای من کافیه."


" هیسونگ این رو میدونست. شاهزاده آدم کاملی نبود. شاهزاده‌ی جذاب قصه‌ها و از این‌جور چیزها هم نبود. گاهی سعی می‌کرد شبیه اون‌ها باشه ، اما وقتی از این چیزها دور می‌شد و خودش بود. خودِ واقعیش کنار هیسونگ، بیشتر دوست داشتنی میشد."


"دلقک ، لب هاش رو بر روی لب های شاهزاده گذاشت و مشغول بوسیدن هم شده بودن. گهگاهی نرمیِ زبون داغ سونگهون رو هم حس میکرد.بیستر از یک بوسه ی ساده پیش رفته بودند و حالا ، لب های شاهزاده بر گردنش نشسته بودند و مشغول مکیدن پوست سفید و حساسِ هیسونگ بود. همینطور که ناله میکرد ، متوجه کشیده شدن نیپلش به دهنِ شاهزاده شده بود. لپ هاش به سرخیِ سیب شده بودند. سرش رو به طرفی برگردوند و صدای دلنشین‌اش رو آزاد کرد، سونگهون سرش رو پایین تر آورده بود. دست هاش خال های روی رونِ سفید هیسونگ رو نوازش میکردند. تتوی به شکل ی اهوی کوچیک توجهش رو جلب کرد. شاهزاده گفت":


” برای کی انقدر دلبر شدی؟! برای شاهزاده ‌ات؟“


” هیسونگ ، همینطور که انگشت های کشیده ی سونگهون به درونش رفتند. ناله ی دیگه ای کرد و گردن پُر از لاو بایتش رو بیشتر به نمایش گذاشت و برگردوند و سرش رو به نشونه ی تایید تکونی داد.. که متوجه وارد شدن عضوِ پسر به درونش شد. همینطور که نفس نفس میزد ، مثل پرنده ای که درون قفس گیر افتاده. اعتراض کرد:"


”قرار بود از این دلقک احمق دست بکِشی.“


اما در جوابش ، شاهزاده فقط گفت:"

”وقتی می‌بینمت،یادم میره قرار بود دیگه دوستت نداشته باشم“.

Report Page