Clover 🍀
En-Letters
• سونگهون :
از هفتهی دوم پاییز شروع شد. سهشنبهی هر هفته نزدیکهای ساعت هشت، میاومد و روی مبلِ تهِ کافه مینشست و هر چیزی که سفارش میداد، همراهش کیک پرتقالی میخواست.
پالتوی قهوهایش رو روی دستهی مبل میانداخت و عینکشو به چشمهاش میزد. لپتاپش رو روی پاهاش میذاشت و شروع میکرد به تایپ کردن. گاهی چند دقیقه صبر میکرد، چیزهایی که نوشته بود رو پاک میکرد و باز مینوشت و مینوشت.
سفارشهای بقیه رو معمولا خودم نمیبردم و به جی هیونگ میسپردم؛ اما اون غریبه با اون لهجهی استرالیاییش فرق داشت. خودم سفارشش رو میبردم و هرکاری هم که داشت، خودم پیشش میرفتم.
اسمشو نمیدونستم. جرئت هم نمیکردم ازش بپرسم. پیش خودم صداش میزدم موسیو وینتج. آخه با اون پالتوی قهوهایش شبیه فرانسویها میشد و حال و هوای وینتج داشت. و فرقی نداشت هات چاکلت، نسکافه یا چای سفارش داده باشه؛ هروقت که نزدیکش میایستادم، بوی قهوه رو حس میکردم. گمونم از همون پالتوش بود.
یه بار که میخواست بره، یه لبخند بزرگ زد و بهم گفت:
کافهتون جای مودعلاقهم واسه نوشتنه. و ازتون بابت کیکهای پرتقالی هم ممنونم! فوق العادهان!
اون لحظه دست و پامو گم کردم، زبونم قفل شد و فقط یه لبخند ساده بهش زدم. از چهرهش متوجه شدم که انگار از تعریفی که کرده بود معذب شده. شاید چون فکر کرده که زیادهروی کرده، اما از دل من که خبر نداشت؛ حس میکردم توی قلبم شبدرهای کوچولو جوونه زدن.
هفتهها میگذشت و میگذشت. اون مثل همیشه، هر سهشنبه میاومد اینجا و من هم مثل همیشه، وقتهایی که کاری نداشتم، یه گوشه مینشستم و بهش نگاه میکردم.
جی هیونگ مسخرهم میکرد. میگفت مثل دیوونهها زیر نظر دارمش و هرکسی متوجهم بشه فکرای خوبی راجبم نمیکنه. اما این چیزها برام اهمیت نداشت. چون تکتکِ کارهاش برام قشنگ بود و دلم میخواست بشناسمش.
دلم میخواست ببینمش که وقتی داره مینویسه، غرق دنیای داستانها میشه و قهوهش سرد میشه. دلم میخواست ببینمش که وقتی یه تکه کیک رو میذاره توی دهنش، یکی از لپهاش باد میکنه و بامزه میشه.
یه روز که بارون شدیدی گرفته بود و چندین ساعت بود که میبارید، به کافه اومد. اون روز حتی سهشنبه هم نبود. با عجله اومد داخل و سمتم دوید. لباسها و موهاش همه خیس بود و نفس نفس میزد. یه دفترچهی خیس از آب رو سمتم گرفت و گفت:
میشه- میشه اینو واسم خشکش کنی؟ لطفا! یکی از نوشتههام توشه! از دستم افتاد توی چالههای خیابون..!
سرمو تکون دادم. به جی هیونگ اشاره کردم که بره سراغش و خودم دفترچهش رو بردم طبقهی بالای کافه تا خشکش کنم. بازش کردم و روش سشوار گرفتم. امیدوار بودم سریع خشک بشه چون نمیخواستم چهرهی ناراحتشو ببینم که آثار زحمتشو از دست داده.
دفترچه رو باز نگه داشته بودم و سشوار رو مدام روی صفحههاش از اینور به اونور میکشیدم. میدونستم اجازه نداشتم نوشتههای داخلشو بخونم اما با اولین خطی که خوندم، دیگه نتونستم چشممو ازش بردارم:
"میدونم که ازم دوری. اما باز هم آرزوت میکنم. وقتی که ستارهی دنبالهداری رد میشه، وقتی که یه قاصدک فوت میکنم، وقتی که یه شبدر چهارپر میبینم؛ آرزوت میکنم."
جوهر کلمهی بعدی بخاطر خیس بودنش پخش شده بود و به راحتی نمیشد خوندش. اما قبل از اینکه تلاشی برای خوندش بکنم، صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم:
تونستی خشکش کنی..؟ متاسفم که برات زحمت شد..
فورا چشمم رو از نوشتهها گرفتم و با لبخند مضطربی سمتش برگشتم و سشوار رو خاموش کردم:
مشکلی نیست فقط- یه قسمتهاییش جوهر روی کاغذ پخش شده..
لبخند زد و جلو اومد تا دفترچه رو بگیره:
ممنونم. همین که همشو از دست ندادم کافیه.
همین طور که دفترچه رو سمتش گرفته بودم نگاهمو سمت زمین چرخوندم و گفتم:
من- راستش من چند خط اولِ صفحهی اول رو خوندم. متاسفم. اما.. خیلی خوشگل مینویسی.
لبخند بزرگی زد، دقیقا همون طوری که خیلی بهش میاومد:
اگه بخوای بقیهشو هم بخونی اشکالی نداره، اما قبلش باید یه چیزیو بدونی سونگهونی..
میدونستم وقتی اسممو صدا بزنه، قراره قلبم یه تکون کوچیک بخوره. اما این یه تکون کوچیک نبود. قطعا نبود.
نزدیکم شد. آروم گفت:
باید بدونی اونی که خوندیش، راجب خودت بود..
لب زدم:
راجب م-من..؟
سرشو تکون داد و گفت:
خب راستش من همیشه میخواستم باهات حرف بزنم.. اما نمیدونستم چطوری باید بحثو باز کنم. ولی از جی هیونگ راجبت میپرسیدم..
راجبم از جی میپرسیده..؟
کاش همهی اینها فقط یه رویا نباشه.
وقتی دید چیزی نمیگم، یک دفعه ازم فاصله گرفت و گفت:
متاسفم اگه معذبت کردم- معذرت میخوام. من میرم.. نباید چیزی میگفتم-
قبل از این که از پلهها پایین بره انگشتهامو دور مچش پیچیدم. نگاهشو که بهم داد پر از اشک بود. لبخند زدم و اشکشو پاک کردم:
حداقل اسمتو بهم بگو.. باید بدونم این موسیو وینتجی که مدتیه تو قلبم شبدر میکاره کیه..
وسط اشکهاش خندید. لبخند زدم و بغل گرفتمش. دستهاشو دور صورتم قاب کرد و به چشمهام نگاه کرد، و من هم کمرش رو گرفتم و به خودم نزدیکش کردم.
بوسیدمش.
حسش اصلا شبیه شبدرهایی نبود که وسط قلبم سبز میشدن. این بار بیشتر بود. خیلی خیلی بیشتر. شاید یه دشت پر از قاصدک بود، شاید هم یه باغچهی پر از یاس. اما هرچی که بود، دلمو گرم میکرد.
آهسته خندیدم:
من الان کیو بوسیدم؟
لبخند زد و سرشو روی شونهم گذاشت:
جیک. جیک رو بوسیدی.