Closer
Lanmidaپنج سال بعد
بالاخره از پسش بر اومدیم. حتی وقتی به نظر میرسید غیرممکنه.
من مدرک کارشناسی مدیریت بازرگانیم رو گرفتم و کار اوراقفروشیِ شوهرعمه رو که نزدیک دانشگاه بود، به دست گرفتم. همزمان، سونگهون برای آزمون ورودی دانشکدهی حقوق آماده شد و تونست از یکی از دانشگاههای نزدیک خونهی عمه پذیرش بگیره.
چند سال بعدش رو جون کندم تا خرج دانشکدهی حقوقش رو تأمین کنم. از پول بیمهی عمر مادرم استفاده کردم و یه آپارتمان استودیویی کوچیک نزدیک دانشگاه تحصیلات تکمیلیش براش گرفتم تا بتونه تمام تمرکزش رو بذاره روی درسهاش و مجبور نباشه کار کنه.
البته که همیشه هم آسون نبود. بیشتر شبها خونه غذا میخوردیم و به ندرت بیرون میرفتیم. بعضی وقتها پرداخت قبضها عقب میافتاد. وقتهایی هم که شرایط اضطراری پیش میاومد، بدهی کارت اعتباریمون بالا میرفت.
اوقات فراغتمون یا با خانوادهام میگذشت، یا توی آپارتمان لم میدادیم و مشغول بوسیدن همدیگه، سکس کردن یا در آغوش گرفتن هم میشدیم.
خلاصه بگم، حتی با وجود تمام سختیها، این پنج سال بهترین سالهای زندگیم بودن.
از سونگهون که داره کتوشلوار تازه اتوکشیدهاش رو مرتب میکنه، میپرسم: «برای اولین روز کارت توی شرکت، فردا آمادهای؟»
مثل همیشه مرتب و منظم.
نگاهی بهم میندازه و سر تکون میده. «آره.»
با لبخند موذیانهای میگم: «تا حالا بهت گفتم چقدر از دفتر کارت خوشم اومده؟» بعد با شیطنت نگاش میکنم. «میزت خیلی خوبه. حسابی محکمه.»
چشمهاش رو ریز میکنه، اما در عین حال خودش رو مرتب میکنه.
داره به دو روز پیش فکر میکنه؛ وقتی بعد از ساعت کاری، تمام وسایل رو به دفتر کار جدید و تازه تأسیسش منتقل کردیم. آخرش هم روی همون میز محکم، به فاکم داد و کارهایی باهام کرد که حتی نمیشه به زبون آورد.
حسابی کثیفکاری کردم.
«یه لکه روش انداختی.»
با ذوق و لبخند بزرگی نگاش میکنم. «تقصیر من نیست که انقدر تحریکم کردی. خودت میدونی چجوریم.»
پوزخندی میزنه و بعد کراواتش رو مرتب میکنه. دلم میخواد روی همون کتوشلوار لمسش کنم. یه کم چروکش کنم.
دو هفته پیش، یه مؤسسهی حقوقی استخدامش کرد تا توی زمینهی حقوق بینالملل کار کنه. قصد داره از مدرکش استفاده کنه تا به افراد کوئیرِ کشورهای دیگه که تحت آزار و اذیت و سرکوب قرار دارن، کمک کنه.
فاک، چقدر بهش افتخار میکنم! از شدت غرور دارم میترکم. حیف که پدر و مادرش نیستن تا ببینن چه آدم فوقالعادهای شده. هیچ کدومشون حتی زحمت ندادن با تنها پسرشون تماس بگیرن. چه بهتر! ضررشون رو کردن و بهتر که گورشون رو گم کردن.
راستش رو بخواین، سونگهون هم انگار چندان از نبودنشون ناراحت نیست. عمه نقش یه مادر دلسوز رو براش به عهده گرفته و سونگهون هم از عشقی که بهش نشون میده، غرق لذت میشه.
«پس خودت خواستی.»
منم کف دستم رو روی زیپ شلوار جینم میذارم. «معلومه که میخوام.»
با قدمهای محکم به سمتم میاد و از نگاهش کاملاً مشخصه که چه قصدی داره.
نالهای از دهنم درمیاد. «اوه، خدای من.»
«تو هیچوقت از این کار خسته نمیشی؟» هنوز هم هر بار که میبینه من در هر ساعت از شبانهروز آمادهام، حسابی تعجب میکنه. یعنی، میل جنسیم با بالا رفتن سنم فقط بیشتر شده.
«پای تو وسطه، هون. نمیدونم چرا این موضوع نمیره توی اون مغز فوقالعاده باهوشت. من بهت معتادم.»
دستش رو بالا میاره، کف دستش رو پشت سرم میذاره و من رو به سمت خودش میکشه.
«عاشقتم.»
«میدونم. منم عاشقتم.» لب پایینم رو گاز میگیرم.
«زانو بزن.»