Closer
Lanmidaمیدونستم همین میشه. یه بار که مزهاش رو چشیدم، دیگه بیشتر میخواستم. صبح که روی سونگهون از خواب بیدار میشم و بدنم حسابی درد میکنه، سعی میکنم راضیش کنم دوباره باهام سکس کنه، ولی فقط سرش رو تکون میده و پیشنهاد میکنه بریم کوهپیمایی.
«تو اصلاً توی عمرت یه بارم کوه رفتی؟» با خندهی تمسخرآمیزی میپرسم و اون با حرص نگام میکنه.
«رفتم. آلپ سوئیس، اگه خیلی کنجکاوی.»
«خدایا، تو واقعاً چه آدم ازخودراضیای هستی.» همونطور که نیپلش رو میکشم، میگم و باعث میشم با صدای آرومی از درد هیس بکشه. ولی بعد گازش میگیرم تا دردش رو دربیارم. خیلی بیشتر از چیزی که احتمالاً باید.
«امروز دیگه سکس تعطیله. نمیخوام بهت آسیب بزنم.»
با اخم نگاش میکنم، بعد آهی میکشم، از روش غلت میزنم پایین و دستم رو پشت سرم میذارم.
«باشه. پس کوهپیمایی. ولی فقط بدون که قراره سعی کنم نظرتو عوض کنم.»
«و فقط بدون که ارادهام از فولاده.»
با شنیدن این حرف، حتی بلندتر پقی میزنم زیر خنده و دیگه نمیتونم جلوی خندهام رو بگیرم.
«به من نخند.» غر میزنه و من از پشت اشکهای خندهام نگاش میکنم.
«اراده از فولاد؟ چه پررو و از خودراضیای.»
«من فقط همینجوری حرف میزنم.»
برمیگردم سمتش، هنوز ریزریز میخندم و صورتم رو به فکش میمالم.
«و من عاشق همین مدل حرف زدنتم. حسابی تحریکم میکنه. حالا نمیخوای دیکتو بذاری توی من و کمکم کنی؟»
سونگهون با دست به شونههام فشار میده و از تخت میاد پایین.
یک دقیقه بعد، لباسهام رو پرت میکنه طرفم.
«لباس بپوش.»
کلاه کپم صاف میخوره وسط سینهام و یه ابرو بالا میندازم.
«من اینو برنداشته بودم، هون.» میگم و کلاه رو سرم میذارم. حالا به آرنجهام تکیه دادم و لم دادم، در حالی که فقط کلاه سرمه و هیچی دیگه نپوشیدم.
سونگهون یه نگاهی بهم میندازه و با نفس لرزونی هوا رو بیرون میده.
«موذی.» عمداً عضلاتم رو منقبض میکنم تا یه نمای عالی از خط V شکمم بهش بدم.
طرز نگاه کردنش بهم باعث میشه دیکم دوباره سفت بشه.
«دیگه نمیتونی در برابر من مقاومت کنی.»
سونگهون با دستپاچگی شروع میکنه لباس پوشیدن و من زیرلب میخندم.
«بیا دیگه، هون. رویای همیشگیت داره به حقیقت میپیونده؛ من با کلاه و دیگه هیچی تنم نیست.»
یه بار دیگه برمیگرده نگام میکنه، بعد با یه آه نمایشی به سمتم میاد؛ کاملاً معلومه که این بار جدیه.
«باشه، ولی این دفعه تو سوار من میشی. اینطوری خودت میتونی کنترلش کنی. هرچقدر میخوای آروم پیش برو.»
همین که به اندازهی کافی نزدیک میشه، میگیرمش و پرتش میکنم روی تخت و من هم میخزم روش. دیکش از قبل سفت شده و چند بار با دستم میکشم روش تا کمرش توی دستم قوس برمیداره.
«اول آمادش کن.» با صدای گرفتهای میگه.
خم میشم، لوب رو برمیدارم و سریع دیکش رو باهاش آغشته میکنم، ولی اونقدر هولم که دیگه نمیتونم بیشتر از این صبر کنم. میگیرمش و سوراخم رو پیدا میکنم و توی یه حرکت خودمو پایین میکشم.
«آروم.» با صدای خشداری میگه و دستهاش رو دور بوتم میذاره، سعی میکنه نگهم داره، ولی بیخیال.
«فاک..آه....» زیرلب میگم و خودمو بالا میکشم، بعد محکم دوباره روی دیکش پایین میرم.
با صدای بلندی ناله میکنه و من شروع میکنم به سوار شدن روش؛ عضلات رونهام با هر حرکتم جمع میشن و کش میان. دستهاش محکم منو گرفتن، ولی میذاره خودم سرعت و شدت رو کنترل کنم. هولی فاک... سریع و خشنه.
«دوست دارم وقتی زیر منی.» با ناله میگم.
و لعنتی، چقدر خوشگل شده. گونههای سرخشده، لبهای خیس و چشمهای خمار.
انگار از توی فیلم پورنه. پورنِ خودم. مال منه.
مال من.
دستش از روی رونم بالا میاد و دیکم رو میگیره و همزمان با حرکت من، هندجاب میده.
«سیر نمیشم. لازم دارم این کارو... همیشه... انجام بدیم.» با نفسهای بریده میگم، وقتی شروع میکنه کمرش رو بالا آوردن و با شدت بیشتری توی من حرکت میکنه.
اینم از آروم پیش رفتن.
بعد حسش میکنم؛ یه تغییر خیلی ظریف توی حرکت بدنش، و دیکش به پروستاتم میخوره، در حالی که دستش هم سریعتر روی دیکم حرکت میکنه.
«اوه، فااک. اههه.» دستم رو به تاج تخت میرسونم و با شدت بیشتری خودمو روی اون پایین میکشم.
و بعد کام میشم، عضلات بوتم دور دیکش منقبض میشن. همین باعث میشه اونم از کنترل خارج بشه. با نالهای سرش رو عقب میبره و چشمهاش از شدت لذت بالا میرن. اونقدر هاته که همچنان روی دیکش بالا و پایین میرم تا اینکه با یه صدای هیس مانند ازم میخواد بس کنم.
«بس کن. بس کن.» با التماس میگه و تقریباً نفس کم آورده.
من هم با نالهای کوتاه قبول میکنم و خودمو روی بدنش رها میکنم و گونهام رو روی سینهش میذارم.
«اصلاً آروم پیش نرفتی.» سرزنشم میکنه و همزمان بوتم رو ماساژ میده.
«انگار خودت خیلی آروم بودی.» زیرلب میگم. «آخرش جوری داشتی بهم فشار میآوردی انگار جونت بهش بند بود.»
یه نفس پرحرص میکشه، بعد انگشتهاش رو سمت سرم میبره و آروم موهام رو میکشه.
«دردت آوردم؟»
«نه. خوب بود. میخوام دوباره انجامش بدیم. چند ساعت بهم وقت بده.»
انگشتهای سونگهون از حرکت میایستن و چونهام رو میگیره، سرم رو بالا میاره تا بتونم جدیت توی چشمهاش رو ببینم.
«نه. دیگه خبری از این کار نیست. باید خوب بشی.»
«من یه سوراخ فوقالعاده دارم. انگار متبرک شده. نیازی به خوب شدن نداره.»
ابروهاش توی هم میرن و چند لحظه نگام میکنه، تا اینکه اون لبهای جدی بالا میرن و یه لبخند روی صورتش میشینه.
«هیسونگ، تو واقعاً غیر قابل تحملی.»
«نه بابا. من پرفکتم، یادت رفته؟ تازه، کلاهمم سرمه. تو که عاشقشی.»
«واقعاً چیز قشنگی بود.»
«پوفف.» زیرلب غر میزنم.
بعد لبهاش رو روی لبهام میذاره و بدن هامون رو جابهجا، و ازم بیرون میاد. دست سالمم رو زیر سرم گذاشتم و نگاهش میکنم که فقط زل زده بهم؛ چشمهاش از صورتم پایین میرن و روی دیک شلشدهام میمونن.
بعد دستهاش رو دور رونهام میذاره و پاهام رو از هم باز میکنه.
بالزم رو توی دستش میگیره و بالا میاره.
بعد خیره میشه به کامی که از بدنم بیرون میچکه.
اه، فاک. چه صحنهی هاتی.
«خوشت میاد از چیزی که میبینی؟» با صدای گرفتهای میپرسم.
«بیشرم.» میگه و گونههاش سرخ میشن.
«فقط واسه تو.»
نگاهم میکنه و بعد آروم ولم میکنه. از جاش بلند میشه و میره سراغ همون مراسم تمیزکاری همیشگیش و مطمئن میشه حسابی تمیز و مرتبم، بعد لباسهایی رو که قبلاً روی زمین افتاده بودن میده دستم.
«هنوز پایهای بریم کوهپیمایی؟»
بوتم رو منقبض میکنم و درد و کوفتگیش رو حس میکنم، ولی چیزی نیست که از پسش برنیام.
«آره.»
چند ساعت بعدی رو به گشتوگذار توی فضای وسیع اطراف یورت میگذرونیم. تمام مدت دست همو گرفتیم و من هم مرتب اصرار میکنم یه استراحتی داشته باشیم؛ بعد میکشمش سمت خودم و میبوسمش. مفصل و خیس. باید کار رو درست انجام داد.
وقتی برمیگردیم یورت، میفهمم که دیگه وقت برگشتنه؛ برگشتن به دنیای واقعی.
ولی من اصلاً دلم نمیخواد برم.
«مجبوریم.» سونگهون میگه و در حالی که لباسهامون رو تا میکنه، ادامه میده: «فردا باید بری سر کار.»
«یادم ننداز. آخه چطوری قراره یه روز کاری کامل رو دووم بیارم وقتی دیکت توی خونه منتظرمه؟»
سونگهون چشم غره میره، بعد کیسهی پلاستیکی پُر و پیمون من و چمدون خودش رو برمیداره.
«قبلاً دیکم رو داشتی و بعدشم مشکلی نداشتی.»
«اوه، اتفاقاً خیلی هم مشکل داشتم. همیشه سفت بودم. حالا هم که میدونم لخت بودنت و داخل من بودنت چه حسی داره، سر کار بدبخت میشم. فقط ساعتها رو میشمرم تا بتونم برگردم خونه و بشینم روت.»
«سوار ماشین شو، هیسونگ.» وسایلمون رو توی صندوق میذاره و میره پشت فرمون.
خودمو کنارش جا میکنم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه میدم و برمیگردم نگاش میکنم.
«داری زل میزنی.» اینو میگه در حالی که توی جادهی خاکی به سمت اتوبان برمیگردیم.
«دست خودم نیست.»
از گوشهی چشم نگام میکنه و چند دقیقه بعد، وقتی وارد اتوبان میشه، میگه:
«میخوام با یه وکیل تماس بگیرم.»
قلبم یه لحظه توی سینهم میلرزه.
«جدی؟»
«آره. میخوام ببینم گزینهای دارم... راه دیگهای هست یا نه.»
لبخند روی صورتم پخش میشه و خم میشم جلو و یه بوسهی شلخته روی گونهاش میزنم.
گونههاش سرخ میشن و با دستش خیسیای که روی پوستش مونده رو پاک میکنه.