Closer
Lanmidaهمه چیز برای چند هفتهی بعد هم تقریباً همین طوری ادامه پیدا میکنه. من و سونگهون کمکم میافتیم توی یه روال قابلپیشبینی. صبحها از هم جدا میشیم و میریم سر کلاس. بعد از کلاس، من میرم سر کار، بعد باشگاه، و هر شب توی آپارتمان دوباره همدیگه رو میبینیم.
معمولاً آخرش توی بغل سونگهونم و همونطور که یه سریال تلویزیونی تماشا میکنیم، اون با همون انگشتهایی که دیوونهشونم، روی پشتم و لای موهام دست میکشه.
معمولاً خودش مشغول خوندنه تا وقتی که با یه چیز سرگرمکنندهتر حواسش رو پرت کنم. بعدش هم کارمون میکشه به بوسه و مالیدن بدنهامون به هم و در نهایت هندجاب دوطرفه داریم.
هیچوقت برای بیشتر از این بهم فشار نمیاره و منم چیزی ازش نمیخوام.
هنوز هم هیچوقت کامل لباسش رو درنمیاره؛ وقتی با هم مشغول میشیم، فقط دیکش رو از شلوارش بیرون میاره، در حالیکه وقتی تنهاییم، من تقریباً همیشه نصفهنیمه لباس تنمه.
منم مجبورش نمیکنم چیز بیشتری بهم نشون بده، با اینکه هرچی بیشتر باهاش میگذرونم، کنجکاوتر میشم.
چی رو داره ازم پنهون میکنه؟
با وجود این عادت عجیبش، کمکم داره بیشتر و بیشتر خودش رو برام باز میکنه. هر روز یه چیزی بهم میگه که بهش فکر میکنه یا یه چیزی که میخواد دربارهی خودش بدونم.
معمولاً بیشتر از نوع اوله تا دوم. با این حال، همین که میدونم داره برای من تلاش میکنه، قلبم رو یه جور عجیبی منقبض میکنه. میدونم باز کردن خودش برای بقیه و آسیبپذیر شدن براش چقدر سخته.
ولی به یه دلیلی، با من داره تلاش میکنه.
من ارزشش رو دارم.
همین فکره که توی چند هفتهی بعد منو سر پا نگه میداره و کمکم میکنه از اون لحظههایی رد بشم که منو از خودش دور میکنه.
وقتی سرد و ساکت میشه.
وقتی با عصبانیت روی گوشیش ضربه میزنه و بعد برای چند ساعت ناپدید میشه تا آروم بشه.
از اون لحظهها متنفرم. ولی سونگهون همیشه برمیگرده، منو توی بغلش میکشه، لمسم میکنه و لبهاش رو روی لبهام میذاره. همین کمکم میکنه برای یه لحظه هم که شده، یادم بره چقدر کم میشناسمش.
«این آخر هفته یه مسابقهی مناظره دارم.» کیندلش رو روی صندلی میذاره و نگاهم میکنه. تازه از باشگاه برگشتم و باید برم دوش بگیرم، ولی سونگهون همین یه خبر کوچیک رو یهویی میندازه وسط.
«خارج از شهره، واسه همین تا یکشنبه نیستم.»
دلم میریزه. به این عادت کردم که کنار هم بخوابیم. و از این بدم میاد که حتی دعوتم نمیکنه باهاش برم. نه اینکه با هم قرار بذاریم یا چیزی. حداقل نه بهطور رسمی. تقریباً هر کاری که میکنیم خصوصی و بین خودمونه، به جز اون یه بار توی آکواریوم.
«کاریش نمیشه کرد، هیسونگ.» اینو میگه و از روی صورتم میفهمه چه حسی دارم. منم از یخچال یه آبجو برمیدارم.
«دیگه از روی صورتم نخون.»
«پس انقدر راحت خونده نشو.»
چشمهام رو میچرخونم، درِ آبجو رو باز میکنم و قبل از اینکه با صدای تقی روی زمین بیفته، میگیرمش. میندازمش توی سطل زباله و بعد روی مبل میشینم.
«اگه تو نباشی، من باید کل آخر هفته چیکار کنم؟»
لعنت بهت. دعوتم کن با خودت بیامممم.
«به خونوادت سر بزن؟ با گونو وقت بگذرون؟»
کیندلش رو برمیداره و دوباره مشغول خوندن میشه، انگار داره منو دستبهسر میکنه. چشمهام رو ریز میکنم و نگاهش میکنم. معمولاً بیشتر از این حواسش به من هست.
«یه چیزی شده. چیه؟» میپرسم و نگاه میکنم که از بالای کیندلش بهم نگاه میکنه.
«چرا اینو میپرسی؟»
«یه جوری رفتار میکنی انگار یه چیزی رو ازم قایم میکنی.»
پوزخند میزنه. «من هیچوقت اینطوری رفتار نمیکنم.»
«چرا، میکنی. الانم دقیقاً همینطوریای. چی رو نمیدونم؟»
گلوش رو صاف میکنه و دستی توی موهاش میکشه. «چیز مهمی نیست.»
«سونگهون...» هشدارآمیز صداش میکنم و اون دوباره به کتابی که توی دستشه نگاه میکنه.
«پیش سونو میمونم. قراره یه اتاق رو با هم شریک باشیم.»
«آها؟» میپرسم و با شنیدن این حرف، معدهام به طرز ناخوشایندی جمع میشه. واقعاً میتونستم تمام عمرم بدون دونستن این یه تیکه اطلاعات زندگی کنم.
نه اینکه به سونگهون اعتماد نداشته باشم، ولی با وجود تمام اتفاقاتی که بینمون افتاده، هنوز مشخص نکردیم دقیقاً چی هستیم. حتی مطمئن نیستم واقعاً چیزی بینمون باشه. فکر کنم فقط داریم با هم خوش میگذرونیم، همین.
«آره، ولی چیزی نیست که بخوای بابتش نگران باشی... البته نه اینکه انتظار داشته باشم نگران بشی. میدونم این چیزی که بینمونه فقط یه رابطهی غیرجدیه.»
یه ابرو بالا میندازم. «ترجیح میدم باهاش سکس نکنی، سونگهون. حتی با وجود اینکه این رابطهمون غیرجدیه.»
گونههاش سرخ میشن و سرش رو تکون میده. «قصدش رو ندارم.»
«خوبه.»
دوباره گلوش رو صاف میکنه و به خوندن ادامه میده.
«همین بود؟» میپرسم، مطمئن نیستم این گفتگو واقعاً تموم شده باشه.
«اکسم هم اونجا هست.»
روی مبل جابهجا میشم و بطری آبجوم رو محکمتر توی دستم میگیرم.
«و این چرا باید مشکل باشه؟»
«یه شب قرار گذاشتیم با هم شام بخوریم.»
«آها؟» میگم و سونگهون با حرص کیندلش رو روی دسته مبل میذاره.
«این 'آها؟' گفتنت رو تموم کن. رو اعصابه. اگه واقعاً میخوای بدونی، قبل از اینکه این... چیزی که بین ماست اتفاق بیفته، از قبل قرار گذاشته بودیم همدیگه رو ببینیم. نمیخواستم کنسلش کنم.»
«منم ازت نخواستم کنسلش کنی.» یه جرعه از آبجوم میخورم. «خودت گفتی. رابطهمون غیرجدیه.»
از این کلمهی فاکی متنفرم. باعث میشه عصبی و بیمنطق بشم.
سونگهون زل میزنه بهم، انگار میخواد از روی قیافهام بفهمه به چی فکر میکنم، ولی من عمداً نگاهش رو نادیده میگیرم و آبجوم رو سر میکشم.
نگاهم میافته پایین روی پیراهنم؛ چروک و لکشدهست.
چه شاهکاریام من. شرط میبندم اکسش خیلی شبیه سونوعه. خوشگل، نازپرورده، ریزنقش.
«من میرم باشگاه.» اینو میگم و سونگهون آه میکشه.
«تو که همین الان اونجا بودی.»
«خب که چی؟»
باید برم یه کم با دستگاه قایقی خودمو خالی کنم یا یه کاری بکنم تا ذهنم از چیزی که بین من و سونگهون میگذره منحرف بشه. ظاهراً از نظر اون، رابطهمون اونقدر غیرجدیه که میتونه با اکسش قرار بذاره.
یک ساعت بعد که از باشگاه برمیگردم، میبینم سونگهون دقیقاً همونجاییه که ولش کرده بودم. انگار نه انگار من یه قهر کوچیک راه انداختم.
به درک.
نگاهش به چشمهام میافته و میپرسه: «بهتری؟»
«عالیام.» جواب میدم. «میرم دوش بگیرم.»
از در رد میشم و لباسهام رو درمیارم. وقتی زیر جریان آب داغ میایستم، دستهام رو روی صورتم و لای موهام میکشم و پیشونیم رو به کاشی خنک تکیه میدم.
بهزودی از سرم میافته. فقط یه کم احساس ناامنی میکنم. کل امسال مثل یه گردباد گذشته و اونقدر بارها غافلگیر و از مسیرم منحرف شدم که دیگه نمیدونم کدوم طرف بالاست و کدوم طرف پایین.
سریع دوش میگیرم، یه شلوار راحتی میپوشم و به پشت روی تختم دراز میکشم، در حالیکه هدفون توی گوشمه.
چشمهام بستهست که حضور سونگهون رو کنار خودم حس میکنم. بوی تنش فضای اطرافم رو پر میکنه و به زور جلوی خودمو میگیرم که نکشمش سمت خودم.
هنوز عصبانیام.
با احتیاط هدفون رو از گوشم درمیاره و روی میز کنار تخت میذاره. بعد شستش رو روی گونههام میکشه و سرش رو بالای صورتم نگه میداره. بوی نعناعی نفسش رو حس میکنم.
حالا لباش روی لبامه؛ زبونش رو داخل دهنم میفرسته و دستاش توی موهای نمدارم فرو میرن.
سعی میکنم جواب بوسهاش رو ندم، ولی نمیتونم ازش دور بمونم. دهنم رو باز میکنم و میذارم واردش بشه، اما بهش دست نمیزنم. همین الانشم زیادی بهش وابسته شدم.
وقتی ازم فاصله میگیره، میگه: «ناراحتی.»
جوابش رو نمیدم، پس دوباره منو میبوسه و بدنش رو به بدنم میچسبونه. و با وجود تمام کشمکشی که توی وجودمه، فقط با نزدیک بودنش دوباره تحریک میشم. واقعاً مسخرهست. این رابطهی غیرجدیای که داریم. من تمام و کمال توش افتادم، ولی اون...
«داری ازم استفاده میکنی؟»
همونجا روی بدنم خشکش میزنه. «چی داری میگی؟»
«داری ازم استفاده میکنی؟ برای تو یه آزمایشه؟ با یه پسری که تایپت نیست وارد رابطه شدی، فقط ببینی تا کِی میتونی ادامهاش بدی؟ اینکه یه پسر استریت رو گی کنی یا همچین چیزی؟ من بازیچهتم؟»
«نه، چرا باید... هیسونگ. بهت گفتم. من ازت خوشم میاد. دوست دارم با تو وقت بگذرونم و باهات این کارا رو بکنم.»
«پس چرا نمیخوای بیشترش کنیم؟»
«بیشتر؟»
«بیشتر از یه رابطهی غیرجدی.»
چهرش دردناک میشه. «من... نمیتونم.»
«ولی با اکست این کارو کردی.»
«اون مال خیلی وقت پیشه. الان همه چی فرق کرده.»
آهی میکشم و اون یه بوسه روی گردنم میذاره.
«اگه باعث میشه حالت بهتر بشه، باهاش قرارم رو کنسل میکنم. هر کاری بخوای میکنم، فقط دیگه ازم عصبانی نباش.»
«کنسلش نکن. من... فقط... وقتی با منی، نمیخوام با کس دیگهای باشی، حتی اگه رابطهمون همین قدر غیرجدی باشه.»
سونگهون کاملا روم دراز میکشه. برای اولین بار از وقتی با همیم، این منم که نگهش داشتم. بیشتر از چیزی که باید، ازش خوشم میاد.
«دیگه انقدر نگو "غیرجدی" انگار یه کلمهی کثیفه. اینطور نیست. از وقتی این رابطه رو شروع کردیم، با هیچکس دیگهای نبودم. تا وقتی این رابطه ادامه داشته باشه هم قصد ندارم با کس دیگهای باشم.»
یه کم روی دیک نیمه سفتم تکون میخوره و ادامه میده: «به نظر میاد با وجود اینکه عصبانیای، هنوز منو میخوای.»
پوزخند میزنم. «خودتو نگیر، عوضی. میدونی من همیشه کنارت اینطوریم و حاضرم تقریباً هر کاری بکنم. لازم نیست هی به رخم بکشی. خودم همین الانشم احساس بدی دارم.»
سونگهون آه میکشه. «این کارو نکن. من عاشقشم. عاشق اینم که چقدر برای این چیزا بیتابی.»
با شنیدن این حرفا بدنم واکنش نشون میده. دستم رو زیر پیراهنش میبرم و پوست نرمش رو نوازش میکنم و بعد دستم رو پشت گردنش حلقه میکنم.
«جدی؟»
«آره. میخوای یه چیز جدید امتحان کنیم؟»
سیب گلوم بالا و پایین میره. «صددرصد.»
سونگهون یه صدای کوتاه از ته گلو درمیاره، بعد خودش رو بالا میکشه و روی پاهام میشینه. باکسرم رو پایین میکشه تا کاملاً جلوش لخت میشم.
«میخوام بهت بلوجاب بدم.»
با شنیدن این حرف نفسم تند میشه و ملحفه رو چنگ میزنم.
«اینطوری به طرز ضایعی سریع میام.» زیرلب میگم و سونگهون با شیطنت لبخند میزنه.
«من با دهنم خیلی خوبم. فقط یه لطفی بکن، هیسونگ. سرمو نگیر.»
سر تکون میدم و بعد دهانش دورم قرار میگیره. خیس و گرمه و زبونش کاری میکنه که بیاختیار ناله کنم، درحالیکه همچنان پایینتر میره.
فاک، هنوز داره ادامه میده. باید توی این کار واقعاً حرفهای باشه، چون الان ته گلوش رو حس میکنم و حتی حالت خفگی هم بهش دست نمیده. واقعاً معجزه میکنه.
خدای من، دارم بهشت رو میبینم.
زبونش کاری میکنه که باید غیرقانونی باشه. با یه دستم تاج تخت رو محکم گرفتم و با دست دیگه ملحفه رو چنگ میزنم، فقط برای اینکه دستهام رو از سر لعنتیش دور نگه دارم.
آروم خودش رو عقب میکشه و قبل از اینکه دوباره منو پایین بکشه، نوک دیک خیسم رو میمکه.
«اه، فاک....» قسم میخورم، وقتی دوباره همون کار رو تکرار میکنه و منو تا جایی پیش میبره که از شدت لذت نزدیکه اشکم دربیاد.
من هیچوقت، هیچوقت همچین بلوجابی رو تجربه نکرده بودم. حتی فکر میکردم کارهایی که سونگهون با دستش میکرد زندگیمو زیر و رو کرده. ولی این ده برابر بهتره.
اه، شت.
بعد از این دیگه از همیشه سیریناپذیرتر میشم. دیگه غیرقابلتحمل میشم. این یارو دیگه از شرم خلاص نمیشه.
سرعتش رو بیشتر میکنه و بعد دستش رو دور بالزم میگیره و چند ثانیه آروم میکشه، قبل از اینکه یکی از انگشتهاش یه کم پایینتر بره و دور سوراخم بچرخه.
و وقتی همزمان که عمیق ساک میزنه، انگشتش رو روی اون قسمت میکشه، یه نالهی خفهشده از گلوم درمیاد و با شدت مسخرهای کام میشم. اونقدر شدید که واقعاً ستاره میبینم.
وقتی به خودم میام، سونگهون با پشت دستش دهنش رو پاک میکنه و از بالا بهم لبخند میزنه.
«فکر کنم خوشت اومد.»
«اه، فاک اف، عوضیِ ازخودراضی.» به زور میتونم اینو بگم و بعد میکشمش پایین و یه بوسهی داغ و خیس ازش میگیرم. مزهی خودم رو روی لبهاش حس میکنم و همین بیشتر تحریکم میکنه. این پسر، به خدا...
وقتی برای نفس گرفتن از هم جدا میشیم، میگم: «من دیگه چطوری قراره از این برگردم به حالت عادی؟»
سونگهون برای لحظهای غمگین به نظر میرسه، ولی خیلی زود اون حالت کاملاً از صورتش محو میشه.
برای عوض کردن حالوهوا میگم: «میدونی که از این به بعد قراره بیشتر برای این کارا التماست کنم، مگه نه؟»
«مشکلی ندارم. خودمم ازش لذت بردم. شاید یه کم بیشتر از حد معمول.»
خودش رو بالا میکشه و بعد از روم کنار میره. «یه دقیقه بهم وقت بده.»
«صبر کن، تو الان...»
یه شلوار تمیز برمیداره و میره توی حموم.
اوکی، این واقعاً هات بود.
یه دستم رو روی صورتم میذارم و همونجا دراز میکشم، در حالیکه دیکم هنوز بیرونه و شل شده. بهجای اینکه جمعش کنم، فقط باکسرم رو از پام درمیارم و همون طور لخت دراز میکشم.
وقتی سونگهون برمیگرده، میاد روی من و خودش رو کنار بدنم جا میکنه.
میکشمش سمت خودم و صورتم رو به بالای سرش میمالم.
«باید یادم بدی چطوری این کارو انجام بدم که بتونم جبران کنم. البته که امشب اصلاً لازم نبود.»
دستش روی سینهام حرکت میکنه. «لازم نیست هیچوقت جبران کنی، مگه اینکه خودت بخوای. ولی اگه این کارو بکنی، مطمئنم فوقالعاده میشه.»
و یه کم دلم قنج میره.
اوکی، آره. شاید برای اون، فقط یه رابطهی غیرجدی باشه، ولی برای من اینطور نیست.
دیگه نه.