Closer
Lanmidaبهخاطر اینکه ترافیک سبک بود، سریع خودمونو به آکواریوم رسوندیم. معلومه وقتی سونگهون پشت فرمون انقدر خوب به نظر میرسید، نتونستم دست از سرش بردارم. یه جورایی از این فرصت که مجبور بود حواسش رو به جاده بده، نهایت استفاده رو کردم. دستهام روی رونهاش حرکت میکرد، میرفت بالا سمت شکمش و مدت خیلی زیادی هم مشغول بازی کردن با نیپلش بودم.
از جایی که نشسته بودم، میتونستم ببینم که حسابی تحریک شده و برآمدگی شلوارش کاملاً مشخص بود، ولی نمیذاشت بهش دست بزنم. هر بار که سعی میکردم، فقط یه ابروش رو برام بالا مینداخت.
پس بیخیالش شدم.
البته همچنان بدون وقفه لمسش میکردم تا وقتی که ماشین رو پارک کرد.
ولی آخرش این من بودم که سرم کلاه رفت، چون اون خیلی خونسرد، انگار نه انگار، از ماشین پیاده شد و من موندم با این همه درد و بیقراری.
لعنت به این پسر.
چند نفس عمیق میکشم و بعد از ماشین پیاده میشم. کشوقوس میام و تیشرتم یه کم بالا میره و پایین شکمم رو نشون میده. سونگهون یه نگاه سریع بهم میندازه و بعد نگاهش رو میدزده. لب پایینش رو بین دندونهاش میگیره.
با آرنج آروم به شونهش میزنم: «منو دید میزنی؟.»
گلوش رو صاف میکنه، ولی چیزی رو قبول نمیکنه و اون هم فقط آروم به شونهام میزنه. واقعاً این پسره رو نمیفهمم. چطوری میتونه توی اتاقخواب انقدر مسلط و کنترلگر باشه، ولی وقتی فقط یه ذره از شکمم رو میبینه، مثل دختر مدرسهایها سرخ بشه؟ گیجکنندهست، ولی در عین حال خیلی شیرینه.
دلم میخواد دستش رو بگیرم، ولی دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو کرده، پس بیخیالش میشم.
برای یه لحظه با خودم فکر میکنم شاید نمیخواد جلوی بقیه نشون بده با منه. شاید از من خجالت میکشه. به تیشرت طوسیم، شلوار جین زاپدار و بوتهام نگاه میکنم. کلاهم رو یه کم پایینتر میکشم و سونگهون متوجه این حرکتم میشه.
وقتی به سمت گیشهی بلیت راه میافتیم، میپرسم: «چیه؟»
«هیچی.» اینو میگه و میره توی صف.
دوباره آروم بهش تنه میزنم و اون با حرص نفسش رو بیرون میده.
«تو مثل یه تولهسگِ ذوقزدهای.»
«قبلتر که شکایتی نداشتی.»
سونگهون لبخند میزنه و همونطور که کمکم توی صف جلو میریم، آروم میگه: «اگه میخوای بدونی... داشتم فکر میکردم امروز چقدر خوشتیپ شدی.»
ذوق میکنم و باد به غبغبم میندازم.
«جدی، آقای پارک؟»
«آره، جدی.»
«میدونی...» خم میشم تا بتونم آروم توی گوشش بگم: «همیشه فکر میکردم از کسی خوشت میاد که بیشتر شبیه سونو لباس بپوشه.»
سونگهون زیرلب یه صدایی درمیاره و بعد میگه: «من کلاهت رو دوست دارم. یه کارایی...باهام میکنه.»
از این حرفش ابروهام بالا میره.
«جدی؟ پس بیشتر برام تعریف کن.»
نگاهش رو ازم میدزده و بعد میگه: «فکر کنم دفعهی بعد که تنها بودیم، باید کلاهت رو سرت بذاری.»
بعد خم میشه و زیرلب اضافه میکنه: «برعکس بذارش و کاملاً لخت باشی.»
خب، دیگه کنترلم رو از دست دادم. از قبل هم به زور به یه تار مو بند بود. دوباره شلوارم تنگ شده. وقتی به گیشهی بلیت میرسیم، یواشکی خودمو مرتب میکنم و سونگهون پول بلیت هر دومون رو میده.
اعتراض میکنم و میگم پولش رو براش کاکائو پی میکنم، ولی با اخم نگام میکنه.
«پولم اونقدر زیاده که نمیدونم باهاش چی کار کنم. این یکی با من.»
«پس الان من میشم شوگر بیبی؟ باید ددی صدات کنم؟»
سونگهون چشمهاش رو میچرخونه و بعد بلیت رو میذاره کف دستم. وقتی بلیت رو ازش میگیرم، انگشتهام رو عمداً به انگشتهاش میمالم و اون با حرص نفسش رو بیرون میده.
شونهبهشونه وارد مجموعه میشیم و به نیکی، جونو، گونو و جیوو میرسیم که توی لابی مشغول حرف زدنن.
نیکی میگه: «خب، بالاخره اینا هم رسیدن.» بعد میزنه پشت من و با سونگهون مشت هاشون رو به هم میکوبن.
«خب گونو، از کجا شروع کنیم؟»
گونو مثل بچهای که روز کریسمس هدیه گرفته، از ذوق برق میزنه و من از دیدن این همه هیجانش خندهام میگیره. مدتها بود میخواست بیاد اینجا. آدم عجیبیه.
از چندتا بخش مختلف رد میشیم و وایمیستیم تا موجودات دریایی رنگارنگ رو تماشا کنیم. سعی میکنم دست از سر سونگهون بردارم تا معذبش نکنم. ولی فاک، دلم میخواد دستش رو بگیرم، اما نمیتونم چون اون مدام دستهاش رو ازم دور نگه میداره.
این موضوع واقعاً کلافهام میکنه و هی با خودم فکر میکنم چرا.
مشکل منم، با خودم میگم. صددرصد خودمم. از بودن کنارم خجالت میکشه. فقط وقتی دوتایی هستیم دوستم داره. نمیخواد قبول کنه با یه ادم دهاتی عوضی، رابطه داره.
جیوو میپرسه: «چرا انقدر اخم کردی؟» و چشمهای درشت و قشنگش رو به من میدوزه.
«اوه...» زیرلب میگم و به پشت سونگهون که جلوتر از ما راه میره نگاه میکنم. به یه دسته عروس دریایی خیره شده. نور آبی و ملایمی بدنش رو روشن کرده.
«هیچی.»
جیوو آروم به پهلوم میزنه.
«فکر نکنم هیچی باشه. هی اخم میکنی و یواشکی سونگهون رو زیر نظر داری.»
نالهای میکنم، بعد دستم رو روی صورتم میکشم و همهچی یهدفعه از دهنم میپره بیرون: «میخوام دستش رو بگیرم، ولی هی دستهاش رو ازم دور میکنه. انگار نمیخواد کسی ما رو با هم ببینه. میدونی؟ فکر کنم از بودن با من خجالت میکشه.»
ابروهای جیوو به هم نزدیک میشن. «جدی؟ هی داره نگاهت میکنه. فکر کنم نمیخواد بهت فشار بیاره که کاری بکنی.»
«جدی؟» میپرسم.
«احتمالاً نمیخواد حس کنی مجبوری جلوی بقیه رابطهتون رو علنی کنی.»
پوزخند میزنم. «دیگه دیر شده.»
«آره، ولی اون جلوی خانوادت بود. جلوی دنیا چی؟»
با دست به آدمهایی که اطرافمون ایستادن اشاره میکنه و تازه میفهمم منظورش چیه. توضیح جیوو خیلی بیشتر از چیزی که خودم توی ذهنم ساخته بودم منطقیه.
سونگهون نمیخواد به من فشار بیاره. داره ملاحظهام رو میکنه.
این پسر، واقعاً...
حالا که خیالم راحت شده، از جیوو تشکر میکنم و میرم سمت سونگهون. دستهام رو دور کمرش حلقه میکنم و میکشمش سمت خودم. سرم رو روی شونهاش میذارم و گردنش رو میبوسم.
اول توی بغلم بدنش سفت میشه و برای یه لحظه، فقط یه لحظه، با خودم فکر میکنم نکنه جیوو اشتباه کرده باشه، اما بعد شل میشه و خودش رو به من میسپره و دستهاش رو روی دستهام میذاره.
آروم بهش میگم: «میخوام دستت رو بگیرم.»
سونگهون نگاهی بهم میندازه و چشمهای تیرهاش برق میزنن. «میتونی. اگه میخوای.»
هنوز یه کم مردده، ولی دوباره گردنش رو میبوسم، بعد میرم کنارش و کف دستم رو به بالا، جلوش میگیرم.
نگاهی به دستم میندازه و بعد اون انگشتهای بلندش رو که عاشقشونم، لای انگشتهام قفل میکنه.
همونجا میایستیم و به عروسهای دریایی که اطرافمون شنا میکنن نگاه میکنیم و با خودم فکر میکنم بقیه دربارمون چی فکر میکنن. دو تا مرد که توی یه جای عمومی دست همدیگه رو گرفتن. جایی که پر از خانوادست و بچهها اینور و اونور میدون.
ولی وقتی اطرافم رو نگاه میکنم، میبینم هیچکس اصلاً حواسش به ما نیست.
هیچکس براش مهم نیست.
«فقط برای اینکه بعداً سوءتفاهمی پیش نیاد، من همیشه میخوام دستت رو بگیرم، سونگهون.»
نگاهم میکنه؛ چشمهاش از خوشحالی برق میزنن. «باشه.»
دستش رو میکشم و همراه گروه از بخش عروسهای دریایی بیرون میریم و میرسیم به جایی که میتونیم سفرهماهیها رو لمس کنیم.
وسط یه سالن بزرگ، یه حوض کمعمق قرار داره که پر از شقایقهای دریایی، دو تا سفرهماهی بزرگ و کلی ماهی رنگارنگه. یه گروه بچه جلو خم شدن و دستهاشون رو توی آب میکشن.
چقدر باحاله! گونو واقعاً حق داشت برای اومدن اینجا اینهمه ذوق داشته باشه.
«بیا.» رو به سونگهون میگم. «میخوای یکیشون رو نوازش کنی؟»
«نه.» در حالی که از ماهیهایی که توی حوض کمعمق شنا میکنن چندشش میشه.
«چرا؟»
«لزجن. ترجیح میدم دست نزنم.»
«بیا دیگه. تجربههای جدید آدمو از محدودهی امنش میکشه بیرون.»
وقتی سونگهون هنوز تکون نمیخوره، اضافه میکنم: «به خاطر من، هوم؟»
چند لحظه نگام میکنه و بعد آه میکشه. خم میشه، دستش رو میبره توی آب، انگشتهاش رو پشت یکی از سفرهماهیها میکشه و بعد دستش رو بیرون میاره و انگشتهاش رو تکون میده.
«راضی شدی؟» با کلافگی میپرسه، ولی من فقط با ذوق براش لبخند میزنم.
«آره بیب، همین خوبه.»
صورتش سرخ میشه و بعد میره سمت روشویی تا دستهاش رو بشوره.
پوزخند میزنم و ده دقیقهی بعد رو با دستهام توی آب میگذرونم و به هرچی میرسه دست میزنم. آخرش گونو مجبور میشه منو از اونجا بکشه بیرون. میتونستم کل روز همونجا بمونم. ظاهراً وقتی پای این چیزا وسط باشه، تبدیل میشم به یه بچهی ده ساله.
دستهام رو میشورم و میبینم سونگهون یه گوشهی محوطهی نمایشگاه ایستاده و شستهاش با سرعت روی گوشی میجنبن و یه پیام تایپ میکنه.
«باباته؟» میپرسم و سونگهون دستپاچه گوشی رو از دستش میندازه و سریع میذارتش توی جیبش.
«اممم... آره.»
گلوش رو صاف میکنه و به روشویی اشاره میکنه. «دستات رو شستی؟»
«آره، شستم. بابات چی میخواست؟»
نمیذارم بحث رو عوض کنه.
ابروهاش در هم میرن. «همون چیزی که همیشه میخواد.»
«و اون چیه؟»
«من... یهسری تعهدات دارم و اون میخواد مطمئن بشه دارم بهشون رسیدگی میکنم.»
«چه جور تعهداتی؟»
سونگهون توی چشمام نگاه نمیکنه. «یهسری چیزها هست که فعلاً نمیتونم دربارشون حرف بزنم.»
«چرا؟ خیلی محرمانهان یا همچین چیزی؟»
سونگهون نگاهی به زمین میندازه و بعد چشمهاش رو میبنده. «هیسونگ، یهسری اتفاقات در جریانه که اصلاً نمیخوام دربارشون حرف بزنم. ببخشید.»
دلم میخواد بدونم این 'اتفاقاتی که در جریانه' دقیقاً چیه، ولی بیشتر از این بهش فشار نمیارم. امیدوارم با گذشت زمان بتونه دربارهی زندگیش باهام حرف بزنه. دربارهی گذشته، حال و آیندهاش.
«باشه. فعلاً بیخیالش میشم.»
یه تکون کوتاه به سرش میده و من دستم رو جلو میبرم، انگشتهام رو روی بازوش میکشم و دستم رو توی دستش قفل میکنم.
بقیهی صبح رو توی نمایشگاهها میچرخیم، در حالی که دست سونگهون توی دستمه، و بعد برای ناهار میریم سمت ساحل. از یه اغذیهفروشی کنار ساحل ساندویچ میخریم و با خودمون میبریم روی شنها. بین پاهای سونگهون میشینم و دستهاش دور کمرم حلقه شده، در حالی که به نیکی، جونو و گونو نگاه میکنیم که به سمت آب مسابقه گذاشتن و همونطور که میدون، لباسهاشون رو درمیارن.
سونگهون میخنده: «اینا رو میگیرن میبرن زندان.»
منم میخندم. «بهت که گفتم وقتی با اینا بگردی، آخرش سر از زندان درمیاری. ولی نه، شورت پاشونه. لخت که نیستن. اینجا نه. ما یه حد و مرزی داریم.»
سونگهون لبهای سردش رو به شقیقهام میچسبونه. نه دقیقاً یه بوسه، بیشتر شبیه اینه که لبهاش رو آروم به پوستم میکشه. عاشق همین کارشم.
«اگه میخوای، میتونی بری پیششون.»
سرم رو بالا میگیرم و نگاش میکنم. «میدونم داری چیکار میکنی، میخوای ببینی لباسامو درمیارم. میرم زیر موج و خیس آب میام بیرون. احتمالاً این یکی از فانتزیاته. اره؟»
سونگهون نفسش رو با حرص بیرون میده. «فقط نمیخوام جلوت رو بگیرم، هیسونگ.»
«نه بابا. نمیگیری. من همینجا راحتم. کنار تو.»
اواخر بعدازظهر که میرسیم خونه، از خستگی لهام. خیلی بهم خوش گذشت.
خودمو روی کاناپه ولو میکنم، دکمهی شلوار جینم رو باز میکنم و بوتهام رو درمیارم. پاهام رو جلوی خودم دراز کردم که سونگهون میاد و بین پاهام میایسته.
«چیه؟» وقتی حالت جدی صورتش رو میبینم، میپرسم.
بعد از وقتی که توی ساحل گذروندیم، انگار حسابی رفته بود توی فکر. توی راه برگشت هم ساکتتر از همیشه بود، انگار داشت به چیزی فکر میکرد. منم چیزی ازش نپرسیدم، با اینکه دلم میخواست بدونم قضیه چیه. فقط گذاشتم توی سکوت خودش بمونه.
یهدفعه میگه: «من ازت خوشم میاد.» بعد موهاش رو پشت گوشش میزنه و گونههاش سرخ میشن.
با یه لبخند گنده میگم: «آههه. منم ازت خوشم میاد، سونگهونی.»
«تو... تو بیشتر از یه جهت منو از محدودهی امنم بیرون میکشی.»
«خوبه.»
«من فقط...» آهی میکشه. «من گیام.»
«اینو که دیگه میدونم.»
«و تو...»
«مگه اخیرا دربارش حرف نزدیم؟ خودمم نمیدونم چیام. فقط میدونم که دوست دارم کنار تو باشم.»
سونگهون دستش رو پشت گردنش میکشه و بعد هر دو دستش رو میچپونه توی جیب شلوار جینش.
«من به کسی اجازه نمیدم نزدیک بشه. هیچوقت.»
«اینم فهمیدم.»
«هیچوقت قرار نبود با تو انقدر جلو برم، ولی... قضیه از کنترل خارج شد. تو زیادی خواستنیای. واقعاً رو اعصابی.»
لبخندم رو قایم میکنم: «ممنون؟»
سونگهون ایگنور میکنه و فقط ادامه میده. انگار این حرفها رو از قبل تمرین کرده. احتمالاً همون موقعی که داشتیم برمیگشتیم خونه، توی ذهنش مرورشون کرده.
کاش میتونستم یه مگس روی دیوار مغزش باشم و ببینم توی سرش چی میگذره.
«وقتی اولین بار همدیگه رو دیدیم و تو تصمیم گرفتی باهام همخونه بشی، فکر کردم این میتونه یه ترتیب عالی باشه. تو استریت بودی و کسی بودی که هیچوقت قرار نبود بهش علاقهمند بشم. شلخته بودی و برای سلیقهی من زیادی مردونه بودی.»
ابروهام از این حرفش درهم میره. «خب...»
«ولی بعدش تو... کمکم به دلم نشستی. و دیگه نمیتونستم چشم ازت بردارم.»
ساکت میشه و لبهاش رو به داخل میکشه. مکثش اونقدر طولانی میشه که فکر میکنم شاید دیگه هرچی میخواسته بگه رو گفته، اما یه نفس عمیق میکشه و ادامه میده.
«من یهسری مشکلات دارم. خانوادم یکی از اوناست. چیزهای دیگهای هم هست.»
«مثلاً؟» پیگیر میشم و اون نگاهم میکنه.
«من... بچگی و بزرگ شدن سرد و غیرمعمولی داشتم. بیشتر عمرم رو با چیزهایی مثل گرایش جنسیم و این واقعیت که پدر و مادرم... دوستم نداشتن، درگیر بودم. هنوزم دوستم ندارن.»
قلبم یه لحظه توی سینهام میلرزه و دستم رو روی سینهام میکشم. دلم میخواد دستم رو به سمتش دراز کنم، ولی بهش فضا میدم.
«نمیدونم دارم چیکار میکنم، هیسونگ. نمیدونم ما داریم چیکار میکنیم. نمیدونم چطوری آدمِ تو باشم. من هیچوقت آدمِ هیچکس نبودم.»
«سونگهون...» میگم، ولی سرش رو تکون میده.
«نمیخواستم این قضیه خیلی زود انقدر جدی و سنگین بشه، چون میدونم برای تو جدی نیست و این فقط اولشه... هرچی که هست، ولی باید بدونی با من وارد چه چیزی میشی. من... آدم سختی برای کنار اومدنم. بودن کنار من هم آسون نیست. خودم اینو میدونم. نمیتونم درست حرف بزنم، چیزها رو زیادی توی خودم نگه میدارم و بهندرت خودمو باز میکنم. یه آدم بههم ریختهام. از بیرون انگار همهچی تحت کنترلمه، ولی توی خودم... یه هرجومرجه.»
«سونگهون...» دوباره صداش میکنم و این بار میکشمش سمت خودم. زانوهاش به لبهی کاناپه میخوره و دستهاش رو میگیرم. با دقت به دستهامون خیره میشه.
«حاضرم امتحانش کنم. من که برای تو کارتِ استریت بودنم رو تحویل دادم. دیگه یه کم هرجومرج چی میشه؟ اتفاقاً خوشم میاد. خانوادم رو که دیدی، نه؟»
نگاه سونگهون سریع بالا میاد و به چشمهام قفل میشن.
«ولی میخوام خودتو برام باز کنی. حداقل سعی کن.» اینو میگم و بعد میکشمش نزدیکتر، طوری که روی پام بشینه.
آروم زمزمه میکنه: «چطوری باید این کارو بکنم؟» در حالی که دستش رو میارم سمت لبهام و میبوسمش.
«چطوره روزی یه چیز بهم بگی؟ یه چیزی که بهش فکر میکنی، یا چیزی که میخوای دربارهی خودت بدونم؟»
سونگهون یه لحظه به پیشنهاد فکر میکنه و بعد سر تکون میده. «میتونیم امتحانش کنیم.»
«خوبه.»
بعد پیشونیم رو به پیشونیش تکیه میدم و دستم رو لای موهاش میکشم.
«ممنون که اینا رو بهم گفتی.»
سر تکون میده و یه کم معذب به نظر میرسه. «قبلاً هیچوقت این کارو نکردم.»
«جدی؟ پس باید خیلی خاص باشم.» با شیطنت میگم و اون برای ساکت کردنم عمیق میبوستم.
خودمون رو توی بوسه گم میکنیم؛ زبونهامون در هم گره میخورن و دستهامون کمکم روی بدن هم حرکت میکنن.
خب معلومه، وقتی همینجا جلومه، مگه میتونم جلوی خودمو بگیرم؟
پیراهنم رو از تنم درمیاره و بعد دستهاش رو روی سینهام پایین میکشه و با صدایی لرزون میگه: «اولین باری که بدون پیراهن دیدمت، همون لحظه رفتم دستشویی و خودمو لمس کردم.»
«سونگهون...» نیمی از صدام نالهست و نیمی لبخند.
«تا حالا کسی مثل تو ندیدم...بدن خیلی خوبی داری. هیچوقت با کسی به این بزرگی نبودم.»
شکمم رو کمی منقبض میکنم و عضلههاش واضحتر میشن. انگشتهای سونگهون روی اونها حرکت میکنن و چشمهاش مسیر انگشتهاش رو دنبال میکنن.
زیرلب میگه: «خدایا، چقدر سکسیای.» چشمهاش مات شده و لبهاش ورم کردن.
دستم رو جلو میبرم و بوتش رو به سمت خودم میکشم و بدنهامون رو به هم میمالم.
نفسزنان میگم: «بیشتر برام بگو.»
دوباره منو میبوسه و وقتی برای نفس گرفتن از هم فاصله میگیریم، اضافه میکنه: «هندجاب دادن بهت...»
«بگو.» با اصرار میگم، در حالی که کمر شلوار جینم رو پایین میکشه و دیکم رو آزاد میکنه.
با نفس لرزون میگه: «مثل بهشته، هیسونگ. تماشای تو...» نفسش رو لرزون بیرون میده. «کارایی که باهام میکنی.»
دستشو روی طول دیکم میکشه و من با صدای بلندی ناله میکنم.
آروم زمزمه میکنه: «خواب میبینم که باهات سکس میکنم.» با شنیدن این اعتراف، تمام بدنم میلرزه. «کاری میکنم که حس خوبی داشته باشی.»
مشتش آروم حرکت میکنه و من دستم رو سمت کمر شلوار جینش میبرم.
«لطفاً.» دکمهاش رو باز میکنم و زیپش رو پایین میکشم. «میخوام...»
سونگهون سرش رو پایین میندازه و من با دستهای لرزون، باکسرش رو فقط به اندازهای پایین میکشم که دیکش آزاد بشه. بهش خیره میشم. از مال من باریکتره، ولی به همون اندازه بلنده. دستم رو جلو میبرم و شستم رو روی نوک برجستهاش میکشم.
سونگهون با حس دستم نفس عمیقی میکشه و وقتی انگشتم رو روی رگ ضخیم و کشیدهی دیکش پایین میکشم، نفسش تندتر میشه.
«بهم بگو باید چیکار کنم.» صدام گرفتهست. تا حالا دیک یه مرد دیگه رو لمس نکردم و هیچ ایدهای ندارم چی دوست داره.
«هر کاری بکنی...اهه..خدایا...» وقتی شروع میکنم به لمس کردنش، صداش با یه ناله محو میشه. خودش رو به دستم فشار میده: «محکمتر.»
اه، فاک.
مشتم رو محکم تر میکنم و شروع میکنم بالا و پایین حرکت دادن دستم. اون هم همون کار رو با من میکنه. نگاه میکنم که همهچیز جلوی چشمم اتفاق میافته؛ دستهامون دور دیکهای هم حلقه شده و هر لحظه بیشتر تحریک میشیم، تا جایی که هر دومون برای نفس کشیدن به زحمت افتادیم. شلخته و بیهوا همدیگه رو میبوسیم. زبونهامون وارد دهان هم میشن و بین نفسنفس زدن و ناله کردن، بوسههامون قطع نمیشه.
«فاک، سونگهون. دیگه نمیتونم دووم بیارم.» به زور میتونم اینو بگم و همون لحظه حس میکنم بدنم منقبض میشه و کف دستش کام میشم.
یه کم بعد، اون هم دنبالم میاد؛ چشمهاش پایین افتاده و به دستم که بالا و پایین میره خیره شده. نمیتونم چشم ازش بردارم. صدای نالههاش رو میشنوم، نفسهاش بریده میشن و بعد کام بینقصش بیرون میپاشه و میذارم روی پوستم بریزه.
اصلاً از این کثیفکاری بدم نمیاد، مخصوصاً وقتی کارِ اونه.
سونگهون سرش رو روی شونهام میذاره و تمام وزنش رو روم میندازه.
«اههه...خدایا.»
«میدونم.»
یه مدت همونطور میشینیم و به بدنهامون فرصت میدیم آروم بشن. بعد سونگهون سرش رو بلند میکنه و اون چشمهای تیرهاش با نگاه من تلاقی میکنن.
«میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟»
«هرچی میخوای.» انگشتهام رو روی کامی که روی شکمم ریخته میکشم.
«چطوری با این قضیه مشکلی نداری؟ چطور از کوره درنمیری؟»
شونه بالا میندازم. «نمیدونم. فکر کنم باید دیوونه شده باشم، نه؟ ولی وقتی با توئه... یه جوری حس میکنم درسته.»
سونگهون با یه خندهی کوتاه و ناباورانه نفسش رو بیرون میده. «باورم نمیشه کل قضیهی همخونه شدنمون فقط یه نقشه بوده.»
این یکی رو دیگه نمیدونستم.
«ها؟»
سونگهون یه کم سرخ میشه و بعد نگاهش رو میدزده. «این کارو کردم که روی اعصاب پدر و مادرم برم. برای همخونه یه آگهی گذاشتم، چون اونا صراحتاً اجازهاش رو نمیدادن.»
«چه شورشی ای شدی تو.»
«بعد تو سر و کلهات پیدا شد...»
نگاهم میکنه و من خودم رو کمی بالا میکشم و لبهام رو روی لبهاش میذارم.
«و دیگه نتونستم نه بگم.»
«و این طوری یهویی برندهی لاتاری شدی، هان؟»
بدنشو از روم کنار میکشه و خودش رو مرتب میکنه. «حسش دقیقاً همینه. حالا بیا تمیزکاری کنیم.»
«نه.» بیشتر لش میکنم. «فکر کنم همینجا بمونم. بذار کامت که روم ریخته خشک بشه، بعد کل روز با خودم اینور و اونور ببرمت.»
سونگهون چشمهاش رو ریز میکنه و من میزنم زیر خنده.
«شوخی کردم.»