Class B

Class B

Lune Home

بیرون فروشگاه ایستاده بود و منتظر اومدن یودای و جو بود، طی یه حرکت باور نکردنی دیروز وقتی کلید کارت های هتل رو به تاکی و هاروآ سپرده بودن و اونام جوری اتاق تقسیم بندی کردن که فقط خودشون راضی بودن.

تاکی با هاروآ

یودای با جو

ماکی هم با فوما

پیش خودشون فکر کردن فقط یه امشبه و بقیه روز ها میتونن پیش هم باشن ولی الان فوما، تاکی، هاروآ و ماکی منتظر بودن تا اون دونفر که دیر بلند شدن پایین بیان و یودای حتی قبل قطع کردن تماس پیشنهاد کرده بود که توی فروشگاه کنار هتل بگردن تا اون دونفر بیان پایین.


- هی ماکی!


یودای صداش کرد و براش دست تکون داد بعد برگشت به جو غر زد.


- بچه ها کجان؟


- تو فروشگاه منتظرن


همراه یودای و جو وارد فروشگاه شد و با چشم دنبال سه پسر دیگه می‌گشت.


- دلم آشوبه


یودای برگشت و به ماکی خیره شد.


- جو هم از صبح همین رو میگه ولی به اون دوتا بچه شیطون نگید.


ماکی برگشت و سوالی به یودای نگاه کرد قبل اینکه یودای بخواد چیزی بگه جو ادامه داد.


- اون دوتا بچه وقتی حس کنن امروز روز خوبی نیست از شیطنتشون چیزی نمیمونه روزمون زهرمار میشه.


ماکی سری تکون داد و با صدای یودای که میگفت پیداشون کردم رد نگاهش گرفت و همونجا رفتن ولی عجیب بود فقط فوما و تاکی اونجا بودن.


- هاروآ کجاست؟


تاکی خنده رو لبش جمع شد و سرش بالا آورد تا به ماکی نگاه کنه.


- مگه پیش تو نیومد؟


- نه! میرم دنبالش.


کلافه شده بود که هاروآ نیست و نگرانیش بیشتر شده بود، یودای به جو اشاره کرد که همراهش بره.


- خودش مگه تنهایی نمیتونه دنبال هاروآ بگرده؟ جو رو چرا فرستادی دنبالش؟


تاکی عروسکی که شبیه جوجه بود و سرجاش گذاشت و خواست بره که یودای جلوش رو گرفت.


- چرا انقدر نگرانی؟ امکان نداره از اینجا بیرون رفته باشه و ما ندیده باشیمش... آروم باش برگرد بهم بگو اون جوجه کوچولو چه چیز بامزه ای داشت که خنده رو لب های جوجه کوچولوی من آورده بود.


فوما با لبخند به بهترین دوستش خیره شد که انقدر قشنگ حواس برادر کوچکترش پرت کرد.


---


همون دم در یه خانم نشسته بود و درباره محصولاتشون مشاوره میداد یه پسر مو بولوند با تیشرت سفید و شلوارک لی نشسته بود و گوش می‌داد خودش بود اون هاروآ بود خانم مشاور بلند شد تا بره محصول بیشتری از انبار بیاره و خانم و پسری که جلوش نشسته بودن تنها گذاشت.


- تنها اومدی؟


هاروآ لبخند بامزه ای زد و گفت:


- نه با دوست هام و همسرم اومدیم ماه عسل.


- واقعا؟ پس باید بیشتر مراقب باشی


هاروآ لبخندش محو شد و گفت:


- چرا؟


- نمیدونی میگن اگه ماه عسل رو ساحل بری، ساحل دزده؟


حالت تهوع داشت دیگه نمی‌تونست حتی لبخند بزنه انگار همین الان محتویات معده‌اش می‌خواست بیاد بیرون.


- شوخی می‌کنم منم با همسرم برای ماه عسل اومدم


هاروآ لبخند زوری زد و روش رو برگردوند.


- ماکی ماکی اونجاست.


جو صداش زد برگشت و فرشته کوچولوش رو پیدا کرد و بدون کمی مکث دنبالش رفت.


- اینجایی عزیزم؟


هاروآ با صدای ماکی لبخندی زد و برگشت سمت ماکی و همزمان باهاش خانم کنارشم برگشت، هاروآ دست ماکی رو گرفت.


- عه جو! اومدین.


هاروآ انگار متوجه نگاه خانم کنارش شد و برگشت گفت:


- بزارین معرفی کنم ایشون همسرمه ایشونم یکی از دوستای نزدیکمونه.


خانم جوان سری تکون داد ولی نگاهش رو از روی ماکی برنداشت و با چشم های اکلیلی داشت نگاهش می‌کرد.


- شما خارجی هستین؟


هاروآ یکی از ابروهاش بالا انداخت، همین و کم داشت که یکی متوجه بشه ماکی دورگه ست و ازش خوشش بیاد.


- عزیزم بریم؟


صدای مرد بزرگتر باعث شد خانم جوان قیافه‌اش کج و کوله بشه، هاروآ و جو جلوی خودشون گرفتن که بهش نخندن.


- اره بریم خوشحال شدم دیدمتون اگه کمکی خواستین خوشحال میشم کمکتون کنم ما توی اتاق ۲۳۶ میمونیم.


با انگشت هاش چند شکل در آورد و بعد بلند شد رفت.


- چی بود؟


جو که گیج شده بود پرسید و هاروآ هم داشت فکر میکرد.


- گفت ساعت چهار برم دم اتاقشون.


همین جمله ماکی باعث شد هاروآ سریع از جاش بلند بشه و سعی کنه هم قد ماکی بشه، ماکی نگاهی به هاروآ انداخت و لبش گاز گرفت.


- حرکاتت خیلی بامزه ست عزیزم تلاش نکن هم قد من نمیشی


- میری؟


ماکی کلافه هوفی کشید و گفت:


- من دارم میمیرم برای تو اونوقت میگی به قرار با این زنه میرم یا نه؟


- خلاصه که آره.


هاروآ با حالت قهر دو پسر رو کنار زد و رفت.


- وای نه


جو سمت ماکی که غر میزد برگشت.


- این زنه حساسش کرده ماکی


- خب، من چه گناهی کردم آخه؟

Report Page