Class B
Lune Homeیک هفته از سفر ساحل گذشته بود ولی هاروآ نه توی خونه نه توی دانشگاه ماکی رو ندیده بود پسر بزرگتر صبح از خونه بیرون میرفت و شب به خونه برمیگشت حتی تاکی عصبانی شد و میخواست ماکی هرجا هست پیداش کنه تا به هاروأ یه جواب درست بده تازه حتی نانسی نامزدی رو بهم زده بود ولی بازم ماکی تلاشی نکرده بود.
"فلش بک | روز ششم"
مشغول نوشتن ادامه داستانش بود که زنگ تلفن همراهش حواسش پرت کرد، عینکش از روی چشمهاش برداشت و روی میز گذاشت، گوشیش برداشت و با دیدن اسم یودای لبخندی زد و تماس رو وصل کرد.
- جانم؟
با صدای تاکی شوکه شد و گفت:
- هروقت میگم کوگا یودای شوهرته منو میزنی بعد الان با گوشی یودای تماس گرفتی؟
تاکی جا خورد و نزدیک بود گوشی از دستش بیفته، یودای توی آشپزخونه مشغول شستن ظرف ها بود و وانمود میکرد چیزی به خاطر صدای آب نمیشنوه، تاکی نفس آسودهای کشید و گفت:
- بهم گفت بهت زنگ بزنم ببینیم ماکی به خودش اومده یا نه؟
لبخند شیطون هاروآ از روی لبهاش محو شد.
- اوم خیلی وقته به خودش اومده... نانسی هم نامزدی رو بهم زده.
- خب اینکه خبر خوبیه!
تاکی با خوشحالی گفت و روی مبل مشکی خونه نشست و کوسن رو بغل گرفت.
- صبر کن ببینم! کجاش خوبه؟
صدای فریاد یودای باعث شد تاکی برگرده و با شوک به مردبزرگتر نگاه کنه، هاروآ هم تقریباً توی جاش پرید.
- منظورت چیه مرد؟
تاکی پرسید و یودای عینکش روی چشمهاش زد و روی مبل نشست، تاکی تاحالا ندیده بود یودای عینک بزنه ولی از برادرش شنیده بود شب ها که میریم خونهاش پیشش عینک میزنه.
- ماکی هنوز قدمی برای هاروآ جلو نذاشته...
تاکی عصبی شد و با داد بلندتری نسبت به یودای به حرف اومد.
- آخ راست میگی صبر کن پیداش میکنم هاروآ! بیخود کرده دوست من رو تو آمپاس گذاشته نگران نباش هاروآ اگه ببینمش از طرفت دودولش گره میزنم به گردن...
یودای حس کرد گوشهاش داره اشتباه میشنوه تاحالا این ورژن تاکی رو ندیده بود برای همین سریع یه توت فرنگی از ظرف میوه جلوش برداشت و توی دهن تاکی گذاشت، هاروآ که به این اخلاق دوستش آشنا بود ولی با ساکت شدنش فهمید کار یودایه خندهای کرد و گفت:
- لازم نیست... برمیگردم سرکار بهت پیام میدم
تماس رو قطع کرد، چند شب بود درست نخوابیده بود تا اولین رمانش که تمام ارشدها و استادها منتظرش بودن و تقریبا تایم چاپش نزدیک بود و چک نهایی مونده بود رو تموم کنه، به قرص کافئین کنارش نگاهی انداخت و بعد یکی دیگه ازش خورد.
"پایان فلش بک"
- روآ... میخوای بسوزونیش بابا؟
با صدای پدرش به خودش اومد، درواقع خالهاش و عموش به همراه ماکس و ماکی امروز میاومدن رستوران چون هاروآ بهونه آورده بود که دلم برای پدرم تنگ شده میرم رستوران تا ببینمش خاله عزیزش پیشنهاد کرد شام بریم اونجا و هاروآ زودتر اومده بود تا کمک پدرش باشه.
- نگران نباش بابا حواسم هست.
تازه فقط این نبود تاکی وقتی فهمیده بود خودش، یودای، جو و فوما رو هم دعوت کرده بود که اگه ماکی امشب قدمی پیش نزاره دودولش تبدیل به نخودفرنگی کنه، هاروآ دوباره خندهاش گرفت.
- به چی میخندی شازده کوچولوی بابا؟
- یادم افتاد هفته پیش رفتیم مسافرت بعد تاکی از دست ماکی عصبانی شده بود.
نمیتونست حقیقت رو به پدرش بگه ولی خب پدرش تاکی رو خوب میشناخت.
- بازم فحش های طنز تاکی؟
هاروآ خندهای از ته دل کرد و گفت:
- برگشت میگفت دودولش دور گردنش پاپیون میکنم که دوست برادرش ساکتش کرد.
زیر تابه رو خاموش کرد و کنار پدرش روی صندلی نشست و باهم خندیدن.
- احتمالا این ورژن تاکی رو ندیده بوده شوکه شده
هاروآ با خنده سرش برای تایید حرف پدرش تکون داد و ادامه داد.
- بعد الان پشت تلفن داشت میگفت بیام ببینمش از دودولش نخودفرنگی درست میکنم
- اه اون دیگه قابل خوردن نیست
هاروآ به خاطر حرف پدرش سرش رو میز گذاشت و خندهاش بیشتر شد، تقریبا چند ماهی بود که اینجوری نخندیده بود.
- نخود فرنگی؟
با صدای بم آشنایی هاروآ مثل جت از رو صندلی بلند شد و همین باعث شد صندلی خیلی عقب پرت بشه، پدرش به وضعیت هاروآ نگاه کرد و دوباره خندید.
- پدر... نخندین لطفا.
- میخواستم بهت بگم خیلی وقته اینجاست ولی تو متوجه نشدی.
هاروآ مثل گوجه فرنگی قرمز شد و سرش پایین انداخت.
- اگه اینجوری باشه من راضیم چون تو خودت گوجه فرنگی هستی.
هاروآ تند تند پلک زد نمیدونست کجا قایم بشه.
- حالا چرا انقدر رسمی لباس پوشیدی عمو؟ اینجا که خونمون نیست رستورانه اذیت میشی.
هاروآ با سوال پدرش یکم مکث کرد و برگشت و بالاخره تونست ماکی رو نگاه کنه، موهای مشکیش بالا داده بود پیرهن مردونه سفید پوشیده بود سه تا دکمه بالاش هم باز بود، کت شلوار مشکی به تن داشت، به دیوار تکیه زده بود و دسته گل رز قرمزی دستش بود که کاور کاغذش سفید و مشکی بود.
- زودتر از والدینم اومدم تا با شما صحبت کنم عمو.
همون لحظه در رستوران باز شد، تاکی همراه یودای، فوما و جو وارد شدن و شنیدن، هاروآ با دیدن دوستهاش از آشپزخونه بیرون رفت و کنارشون ایستاد.
- با من؟ من هم صحبت خوبی نیستم ولی خوشحال میشم به حرفهات گوش کنم.
- اختیار دارین درواقع میخوام درباره هاروآ باهاتون صحبت کنم.
آقای شیگهتا بالاخره دست از کار کردن برداشت و اشاره کرد ماکی روی صندلی روبه روش بشینه، حالا دیگه شاهد ها تکمیل شده بودن چون خانواده مائوس هم رسیده بودن.
- نمیدونم درباره هاروآی من چه حرفی داری بزنی ولی میدونم اگه شیطنت کرده باشه لازم نیست بیای به من بگی چون خودش از پس خودش برمیاد
ماکی لبخندی زد و گفت:
- درواقع اول از همه میخوام هم از خودتون و هم خاله جان که امیدوارم صدای من رو بشنون و هاروآ عذرخواهی کنم.
آقای شیگهتا به پسر مقابلش نگاه کرد تا ادامه بده.
- من وقتی دانش آموز بودم هاروآ رو توی مدرسه مسخره میکردم حتی یک روز فکر نمیکردم کارمای زندگی اینجوری عذابم بده هاروآ مجبور شه بیاد و باهام زندگی کنه...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- شاید با این حرفم که زندگی عذابم داده ناراحت بشن بازم عذرخواهی میکنم منظورم این نیست که هاروآ مزاحم من و خانواده ام هست... منظورم اینکه درست نمیشناختمش و خب این همه حرف زدم تا بگم هاروآ خطا یا شیطنتی نکرده من اومدم برای خواستگاری... عمو لطفا اجازه بدین من با هاروآ ازدواج کنم، آقای شیگهتا اول کمی جا خورد و بعد لبخندی زد و گفت:
- پسرک من شیطونه
- کاملا آگاهم
دوباره کمی مکث کرد و ادامه داد.
- هنوز کوچیک و ساده ست.
- نگران نباشید عمو از تمام اینها آگاهم.
آقای شیگهتا نفس عمیقی کشید و در آخر وقتی همه افراد حاضر تو سالن یه سکته رو رد کردن جواب داد.
- من مشکلی ندارم ولی...
همه میخواستن خوشحالی کنن که با حرف آقای شیگهتا منجمد شدن.
- جواب اصلی پیش من نیست جواب اصلی پیش قلب اون پسرک بامزهایه که از استرس دست دوسش تا چند دقیقه پیش محکم گرفته بود فشار میداد.
هاروآ بعد خطاب شدن از طرف پدرش دوباره قرمز شد و برگشت توی بغل تاکی پنهان شد و باعث خنده بقیه شد.
- خدایا باورم نمیشه هاروآ داره دامادم میشه یعنی؟
خانم مائوس که پیشتر بقیه منتظر جواب هاروآ بود این رو گفت، ماکی از روی صندلی بلند شد و سمت هاروآ رفت و زانو زد.
- هاروآ...
تاکی دوستش برگردوند تا صحنه مقابلش ببینه.
- خیلی احمق بودم... ازت نمیخوام من رو ببخشی ازت میخوام بزاری با همسرت شدن برات جبران کنم.
ماکی دسته گلی که همراه خودش آورده بود رو سمت هاروآ گرفت و ادامه داد.
- شیگهتا هاروآ... با من ازدواج میکنی؟
- حلقهات کو؟
تاکی وقتی دید هاروآ جوابی نمیده سوال کرد و باعث شد ماکی بخنده.
- تو دستشه
همه با گیجی به دست هاروآ نگاه کردن و هاروآ ناباور به دستش نگاه کرد، حلقه نقره خوشگل و سادهای توی انگشت هاروآ بود و ماکی هم دست چپش بالا آورد و دقیقا همون حلقه توی دستش بود.
- ماکی مائوس جادوگری چیزی هستی؟
با سوال تاکی اینبار آقای شیگهتا خندید و بلند شد و بهشون ملحق شد.
- هاروآ وقتی حواسش نبود ماکی دستش کرد.
هاروآ نگاهی به ماکی انداخت و گفت:
- وایسا ببینم تو از حواس پرتی من سو استفاده کردی؟
- آخه عزیز من... مگه حواس پرتیت به خاطر من نبود؟
هاروآ دوباره مثل گوجه فرنگی قرمز شد و خواست برگرده تو بغل تاکی ولی ماکی بازوش رو گرفت و برش گردوند تو بغلش خودش محکم بغلش کرد.
- ماکی زئوس!
همه دوستهاش خندیدن و تاکی گفت:
- به خاطر همنشینی با منه.
- صبر کنید ولی من هنوز جوابم نگرفتم
ماکی به هاروآ که سعی میکرد از بغلش بیرون بیاد نگاه کرد و جملهاش کامل کرد.
- جوابت؟
- یعنی نمیخوای با من ازدواج کنی؟
هاروآ سرش پایین انداخت.
- خب من قبلا حلقه رو دستم کردم... با اجازه پدرم، خاله و عمو، یودای... فوما و جو میخوام اعلام کنم که منم دوسش دارم.
- منم اینجا شلغمم دیگه
اعتراض تاکی باعث شد دوباره همگی خنده روی لبهاشون بیاد.
- نخیر من اجازه از تو نمیگیرم تو خودت هنوز بله ندادی.
تاکی سرش کج کرد و با گیجی به هاروآ نگاه کرد.
- بله به کی بدم؟
ناگهان یودای زانو زد همین حرکتش باعث شد فوما و جو که کنارش ایستاده بودن زودتر متوجه بشن و برگردن.
- اوه اوه
جو زیر لب گفت و باعث شد تاکی بهم برگرده.
- یا پرودگار ها یا قدیس ها چه غلطی میکنی کوگا یودای؟
یودای لبخندی به واکنش پسرکوچولوی مورد علاقه اش زد و گفت:
- چه توی این زندگی چه در زندگی های بعدی عشق اول من فقط تویی با من ازدواج میکنی؟
تاکی با ترس نگاهی به فوما انداخت و تا خواست جوابی بده فوما گفت:
- بله
برگشت قیافه شوکه تاکی رو نگاه کرد و گفت:
- پدرسوخته بله رو بده دیگه نگران سینگلی منم نباشید به شما دوتا عادت کردم... زودباش نکنه میخوای یودای هم ازت سو استفاده کنه حلقه رو دستت کنه؟
تاکی با سوال فوما از شوک خارج شد.
- خودش که باید دستم کنه ولی تا وقتی حواسم هست.
یودای بلند شد و حلقهای که تو جعبه سرمهای رنگ بود رو دست تاکی کرد، حلقه نقرهای رنگ که روش الماس سفید ریز تو دلش کار شده بود.
- مال خودت کو؟
تاکی با ذوق روی نوک پاهاش ایستاد تا حلقه یودای رو ببینه، یودای حلقه نقرهای رنگی که مثل مال تاکی روش الماس مشکی کار شده بود بهش داد، تاکی انگار که یادش رفته باشه کجاست با ذوق حلقه رو دست یودای کرد و بعد جلو رفت و بوسه کوتاهی روی لب یودای گذاشت و باعث جیغ و داد اطرافیانش شد.
- بفرمایید زشته دم در ایستادین
آقای شیگهتا گفت و همه تصمیم گرفتن پشت میزها بشینن.
- میبینی جو میبینی حیا نداره ببینه من اینجام البته اینم اولیش نبود...
جو میخواست فوما رو دلداری بده که با جمله آخرش تقریبا بدنش یخ بست.
- منظورت چیه؟
تاکی با صدای بلندی از شوک پرسید و فوما اشک های خیالیش پاک کرد و گفت:
- فکر کردی من خرم؟ تمام ریز و درشت بوسه هاتون حفظم مثل یه استاکر ازش یه پوشه عکس ساختم.
- نگفته بودی از اینکار هام بلدی رفیق!
یودای گفت و فوما سمتش برگشت و گفت:
- توام نگفته بودی بلدی انقدر قشنگ و ماهرانه برادرم ببوسی حتی تو خواب.
یودای جا خورد و انگار که نشنیده سمت جو برگشت مثلا نشون داد که داره با جو صحبت میکنه.
- آره داشتم میگفتم
- یودای...
یودای خیلی ریلکس سمت تاکی برگشت.
- تو خواب منو بوسیدی؟
- آخه خوشمزه بودی عزیزم
تاکی مشت محکمی به بازوی یودای زد و گفت:
- خفه شو!
هاروآ توی بغل ماکی لم داده بود، لبخندی زد اون شب خوشحال بود البته باید میدیدن آینده براشون چه تصمیمی گرفته.