Cigarette

Cigarette

Wayn

فندک ساده و مشکی رنگ رو از توی جیب شلوارش بیرون کشید و جلوی سیگاری که بین لب‌های خوش فرمش قرار گرفته بود، گرفت.

خیره به شعله‌ی کم جون آتش منتظر روشن شدن سیگارش موند. قبل از اینکه گاز داخل فندک تموم شه، سیگار روشن شد و هیون دوباره فندک بی‌مصرف رو توی جیبش سُر داد.

کام عمیقی از سیگار گرفت و انگشت‌های بلندش رو دور بدنه‌ی کاغذیش پیچید.

در حالی که همراه با آهنگی که از گوشیش پلی بود هم‌خوانی می‌کرد و با پاش روی زمین ضرب گرفته بود نگاهش رو به شیشه‌ی مغازه‌ که قطرات بارون پشت سر هم و با شدت بهش برخورد می‌کردن داد.

دلیل خلوت بودن مارکت دقیقا همین بارون بود. چند ساعتی بود که بارون شدیدی شروع به بارش کرده بود و همه‌ی مردم به خونه‌هاشون فرار کرده بودند.

هیونجین هم درحالی که آهنگ گوش می‌داد و پشت سر هم سیگار می‌کشید، مگس می‌پروند و منتظر مشتری بود. سعی میکرد سیگاری که بین انگشت‌هاش بود هدر نده چون فندکش دیگه گاز نداشت تا یکی دیگه روشن کنه.

از پشت میز بیرون اومد و سمت قفسه خوراکی‌ها حرکت کرد. بسته‌ی کوچیک چیپس رو برداشت و انگشتش رو روی بسته کوبید. عاشق این طعم بود!

وقتی به سمت انتهای مغازه راه افتاد تا سودا‌ی مورد علاقه‌اش رو هم از توی یخچال برداره، با صدای زنگوله‌ی بالای در به خودش اومد و به سمت دَخل دوید. توی راه چیپس رو سر جاش گذاشت و سیگار رو ماهرانه بین انگشت‌هاش قایم کرد. وقتی پشت میز رسید در حالی که با خوش رویی به مرد سیاه پوش خوش آمد می‌گفت سیگارش رو جوری که «فکر می‌کرد» مرد نمی‌بینه توی جا سیگاری جاسازی شده خاموش کرد.

-چه کمکی ازم ساخته‌ـست؟!

وقت کرد تا یکم بیشتر مرد رو دید بزنه. اصولاً معتقد بود که یه هودی و یه شلوار جین بهترین لباسیه که توی جهان وجود داره.

بخاطر آب و هوای نسبتا سرد سئول توی اکثر ماه‌های سال میشه پوشیدش، یه ست تکرار نشدنیه و هیچ وقت از چشم نمی‌افته، کاملا توی سبک خودشه، همه‌ی دخترا واسه همین لباس میمیرن و علاوه بر همه این‌ ها لازم نیست هربار که میخواد بره بیرون تایم زیادی رو صرف لباس پوشیدن بکنه.

به همه‌ی این دلایل از کت و شلوار و هر چیزی توی این مایه ها متنفر بود، به قدری که مطمئن بود حتی اگه پولدار ترین آدم دنیا هم باشه هیچوقت کت و شلوار نمی‌پوشه.

ولی مرد رو به روش، اومده بود تا تمام عقاید هیونجین رو به باد بده!

اون مرد با یک جلیقه‌ی مشکی رنگ با خط های باریک سفید، همراه شلواری از همون پارچه، پیرهن مشکی که با یک کروات نقره‌ای تزئین شده بود، پالتو توسی رنگ و‌ بلندی که روی شانه‌های پهنش افتاده بود، دستکش‌های چرم مشکی و در آخر چتر مشکی‌ای که دسته‌ی نقره‌ای داشت، قطعا از یک کتاب کمیک بیرون اومده بود تا زیبایی های دنیا رو به هیون نشون بده و اون رو از دنیایی که توی عوضی بودن و دختربازی خلاصه میشد بیرون بکشه!

از نگاه هیونجین پوزخندی روی لب‌های باریکش نشست و نگاهش رو به لبه‌ی میز که توی دست هیونجین فشار داده می‌شد داد.

+یدونه سیگار روشن کن.

هیون با تعجب پاکت سیگارش رو از توی جیب پشت شلوارش بیرون کشید و یک دونه بین لب‌هاش گذاشت. با به یادآوردن اینکه گاز فندکش تموم شده، خواست چیزی بگه ولی دست مرد زودتر سمت جیب داخلی پالتوش رفت و فندک فلزی و مربعی شکل که طرح یک خورشید روی بدنه‌اش طلا کوب شده بود رو بیرون کشید و سیگار هیون رو روشن کرد.

درحالی که به صورت بی‌نقص مرد مشکی پوش خیره بود کام کوتاهی از سیگار گرفت. دستی سمت صورتش اومد و سیگار رو از بین لب‌هاش بیرون کشید. هیونجین درحالی که می‌خندید، دود سیگار رو بیرون داد و لب‌هایی که به جای لب‌های خودش سیگار رو بین خودشون گرفته بودند خیره شد.

انقدر اونجا ایستاد تا سیگاری که از هیونجین گرفته بود تموم بشه. بعد با خداحافظی کوتاهی از مغازه خارج شد.

منتظر بود مرد عجیب و غریب از جلوی چشم‌هاش محو بشه ولی در کمال تعجب نرفت و جلوی مغازه ایستاد.

پشتش به هیونجین بود و حرکت نمی‌کرد...

نگاهی به ساعت دیواری توی مغازه انداخت...تا پونزده دقیقه دیگه شیفتش تموم می‌شد. خدا خدا می‌کرد تا وقتی که همکارش برای تحویل گرفتن مارکت میاد، اون مرد از اونجا نره تا حداقل بتونه دو کلمه‌ی دیگه باهاش حرف بزنه.

پنج دقیقه به سختی گذشت و هیونجین درحالی که پوست کنار ناخن‌هاش رو با دندون می‌کند و با پای چپش روی زمین مغازه ضرب گرفته بود جوری به پشت مرد خیره بود، که انگار اگه نگاهش رو قطع کنه قلبش از ضربان می‌ایسته.

براش خیلی عجیب بود که اون مرد ده دقیقه تمام بدون هیچ حرکتی همونجا ایستاده، ولی واقعا خوشحال بود که زمان داشت می‌گذشت و اون هنوز اینجا بود!

حتی صدای زنگوله بالای در هم مجبورش نکرد نگاهش رو تصویر مرد که بخاطر بارونی که به شیشه میزد محو بود، بگیره.

-چه کمکی ازم ساخته‌ـست؟!

+میشه خواهش کنم وقتی سر کاری به جای اینکه مردم رو دید بزنی، حواست به مشتری...هی عوضی کجا میری دارم حرف میزنم!

وقتی صدای همکارش رو شنید بدون اینکه توجهی به نصیحت‌هاش بکنه لباس فرمش رو در آورد و به سمت در دوید. همین بی توجهی باعث بلند شدن صدای اعتراض آمیزش بود.

خودش رو کنار مرد رسوند و با پرویی زیر چترش ایستاد.

-اشکالی نداره اگه اینجا بایستم؟!

با ندیدن مخالفتش، با ذوق پنهانی خودش رو بیشتر بهش چسبوند و دستش رو بالا آورد و جلوش گرفت.

-هیونجین...اسمم هوانگ هیونجینه.

دستکش چرم رو از دستش بیرون کشید و دستش توی دست هیونجین گذاشت.

+مینهو!

اما هیون شگفت زده به قفل شدن دست‌هاشون‌ خیره بود. دست‌های گرمش به زیبایی توی دست یخ زده‌ی هیونجین قرار گرفته بود و انقدر دست قشنگی داشت که هیونجین یک لحظه از اینکه پوست کنار ناخن‌هاش کنده‌ شده و دست‌هاش انقدر سرده خجالت کشید.

از لحظه‌ای که دست هاشون جدا شد، هیونجین یک ثانیه هم آروم نگرفت. با پاش روی زمین ضرب میگرفت، دستش رو میبرد زیر بارون تا خیس بشه بعد به صورت خودش می‌چسبوند، بیخودی دست توی جیبش می‌کرد، با موهاش بازی می‌کرد یا پیشونیش رو می‌خاروند. لبخندی روی لب‌های باریک مینهو، بخاطر این همه بی‌قراری هیونجین شکل گرفت.

یک دفعه سمت مینهو برگشت و سیگاری که از جیبش بیرون آورده بود رو جلوش گرفت.

-میشه برام روشنش کنی مینهو؟!

دوباره همون فندک زیبا، سیگار ناچیز رو روشن کرد و هیون شروع به حرف زدن کرد.

-خیلی دوست دارم ازت بپرسم که چرا نزدیک یک ربع بدون حرکت اینجا ایستاده بودی...ولی یه سوال مهم تر دارم.

صورتش رو نزدیک صورت مینهو کرد و رو پوزخندش زمزمه کرد.

دودی که از بین‌ لب‌هاش بیرون می‌اومد توی صورت مینهو پخش می‌شد و تصویری که از چشم‌های همدیگه داشتن رو تار می‌ساخت.

-چرا سیگاری که مال من بود رو ازم گرفتی؟! منحرفی چیزی هستی که دقیقا از که لب‌های من بود کام گرفتی؟!

با هر کلمه‌ای که می‌گفت لب‌هاشون روی هم کشیده می‌شد.

با شنیدم بخش دوم جمله‌ی هیون، ابروهای مینهو توی هم کشیده شد.

+واقعا فکر می‌کنی من منحرفم؟!

وقتی هیونجین به معنی ندونستن شونه‌هاش رو بالا انداخت دستش رو بالا آورد و چونه‌اش رو بین انگشت شست و اشاره‌اش گرفت.

+پس بزار واقعا ببوسمت که بی‌دلیل به منحرفی متهم نشده باشم!

با فشاری که به چونه‌اش وارد کرد صورتش رو جلو کشید و لب‌هاش رو روی لب‌های گوشتی هیون گذاشت.


Report Page