Christmas gift
EWANامروز وقتی داشتم توی جعبه قدیمی رو میگشتم، چند تا عکس از روز اشناییمون پیدا کردم.
دو سال قبل، موقع کریسمس رفته بودم تا وسایل تزئین و خوراکی بخرم. توی فروشگاه بزرگ خوراکی که بودم، زنگ هشدار اتیش گرفتگی به صدا در اومد. همه در حال بیرون رفتن بودن.
وقتی میخواستم از مغازه برم بیرون، چشمم به تو افتاد که داشتی به قفسه خوراکی ها نگاه میکردی. جوری که انگار اصلا متوجه اتیش سوزی نشدی.
اتیش همینطور بزرگتر و بزرگتر میشد. منم چاره ای نداشتم پس برگشتم و دستتو گرفتم. بدون اینکه نگاه اضافه ای بهت بکنم دنبال خودم به بیرون کشیدمت.
وقتی بیرون اومدی تازه متوجه شدی چه اتفاقی افتاده. گیج و منگ به همه جا نگاه میکردی. اخر سر نگاهت روی من افتاد. با چشمای ترسیده و خیست به من زل زده بودی.
نمیدونم چرا و چطوری ولی وقتی نگاهت رو دیدم، احساس کردم چیزی درونم مچاله شد. قبل از اینکه خودم متوجه بشم، سمتت اومدم و محکم بغلت کردم.
چند دقیقه تمام همونطور توی بغلم بودی. صدایی ازت نمیومد ولی شونه هات میلرزیدن. وقتی سرت رو بالا اوردی، یه لبخند کوچیک روی لبت بود. همون لبخند کوچیک، چال گونت رو نشونم داد.
خیلی اروم انگشتم رو روی چال گونت گذاشتم که باعث بزرگتر شدن لبخندت شد. وقتی ازت پرسیدم حالت چطوره، از بغلم بیرون اومدی و با دستات چیزی رو بهم گفتی که اون موقع حرفتو نفهمیدم، ولی حداقل فهمیدم دلیل اینکه متوجه اتیش سوزی نشده بودی چی بود. تو در واقع هیچ کدوم از صدا های اطرافت رو نمیشنیدی. حتی متوجه رفتن مردم هم نشده بودی.
بعد از اون روز، تقریبا هر روز رو پیش هم بودیم. از روز کریسمس شروع شد تا الان. هر روز که بخاطر ناشنوا بودنت نمیتونستی حرف بزنی، بهم زبان اشاره رو یاد میدادی تا بتونم باهات ارتباط بگیرم. الان زبان اشاره رو کاملا بلدم
وقتی بهش فکر میکنم میفهمم بابانوئل زودتر از کریسمس کادومو بهم داد.
خوشحالم که اون روز دیدمت پسر گربه ای من.
نامه نیکی برای جونگوون توی دومین کریسمسشون