Childhood

Childhood

EWAN

با ورودش به مطبش، سلامی به منشی اش کرد و راهی اتاقش شد. کمتر از نیم ساعت دیگه مراجعه کنندش از راه میرسید.

با در اوردن کت بلندش و اویزان کردنش به چوب لباسی، دستگاه قهوه سازش رو روشن کرد و قهوه ای برای خودش اماده کرد.

با زنگ خوردن تلفن اتاقش، همونطور که لیوان رو زیر دستگاه قرار میداد، دست دراز کرد و تلفن رو برداشت.

-بله خانم پارک.

-دکتر کیم مراجعه کنندتون اقای لی اومدن بفرستمشون داخل؟

-البته بگو بیان.

با گذاشتن تلفن، دستگاه رو خاموش کرد و لیوان رو برداشت. تقه ای به در خورد و با دادن اجازه، فرد پشت در وارد اتاق شد.

-سلام عزیزم بیا بشین.

سونو با لبخند به پسر مقابلش گفت اما پسر، حتی تکون هم نخورد. سرش همچنان پایین بود و با ناخونش، تقریبا پوست دستش رو سوراخ کرده بود.

سونو اروم سمت پسر رفت و دستاش رو گرفت. سر پسر با سرعت کندی بالا اومد و به چشم های سونو زل زد.

-اروم باش. اتفاقی قرار نیست اینجا بیوفته.

سونو با اروم کردن پسر اون رو سمت صندلی ها برد و بجای نشستن پشت میز خودش، رو به روی پسر نشست.

-خب ببینیم اینجا چی داریم.

با برداشتن پرونده پسر شروع به خوندش کرد.

مثل اینکه پسر رو به روش بخاطر دعوا ها و طلاق خانوادش توی بچگی، دچار اسیب بزرگی شده و با فشار زیاد درسی که روش بوده، استرس بدجوری به جونش افتاده بود.

-خب... دوست داری راجب بچگیت حرف بزنی؟

-نه

با جواب قاطعی که از پسر گرفت. چند دقیقه شوکه شد. نفسش رو بیرون داد و راه دیگه ای رو امتحان کرد.

-خب پس میشه بهم بگی بچه که بودی دوست داشتی چیکاره بشی؟

-نقاش...

پسر با صدای ارومی زمزمه کرد که از سونو گوش هاشو تیز نمیکرد، صداش رو نمی شنید.

-ولی الان یه مهندسی درست میگم؟

-دلم نمیخواست...

-چی گفتی؟

سونو بخاطر صدای اروم پسر متوجه حرفش نشد.

-دلم نمیخواست مهندس بشم...

هیسونگ این بار واضح و کامل تر صحبت کرد. سونو این حدس رو میزد که پسر به اجبار به این رشته رفته باشه و این درس رو خونده باشه.

-مجبورت کردن نه؟

هیسونگ سر ارومی در جواب تکون داد.

-خب... بنظرم واسه امروز کافیه... میتونی دیگه بری خونه هیسونگ‌شی.

هیسونگ به ارومی بلند شد و بعد از خم کردن کمرش، از اتاق بیرون رفت.

سونو برای کمک به پسر باید راه طولانی در پیش میزاشت.


بعد از یک ماه، سونو بلاخره موفق شد یخ هیسونگ رو اب کنه. با روش های هیپنوتیزم و صحبت تونست بلاخره متوجه تمام مشکلات پسر بشه.

همه فکر میکردن ضربه ای که هیسونگ خورده از جدا شدن پدر مادرشه، ولی در واقع این تمام ماجرا نیست.

دلیل اصلیش خیانت پدرش با مادرش و اسیب زدن به مادرش بوده. که هیسونگ با وجود سن خیلی کمش، مثل بچه ای که از خوراکیش مراقبت میکنه جلوی پدرش ایستاد و در پایان، پدر مستش بهش دست درازی کرده و مادرش هم نتونسته بودن کنار این مرد رو تحمل کنه.

حتی نتونست پسرش رو بگیره و تنها بدون پسری که منتظر بود تا مادرش برگرده و اونم ببره، از خونه رفت.

موندن هیسونگ تو اون خونه و پیش کسی که بهش تجاوز کرده بود، حتی بدتر هم بود. اون مرد حتی چند بار دیگه هم هیسونگ رو اذیت کرد و اخرش با ازدواج مجددش بیخیال پسر شد.

تمام این ها تبدیل به تروما هایی شد که وجود هیسونگ رو نابود کردن و سونو تصمیم گرفت تمام تلاشش رو بکنه تا اون بخش از وجود هیسونگ رو ترمیم کنه.

از بیرون رفتن، حرف زدن، انجام سرگرمی های پسر بزرگتر و وقت گذروندن کنار هم.

در حالت عادی سونو با هیچ کدوم از مراجعه کننده هاش اینجوری رفتار نمیکرد، اما چیزی درون هیسونگ بود که پسر رو وسوسه می کرد بیشتر کنارش باشه.

با گذر زمان و نزدیک شدن به پایان روند درمان هیسونگ، کم کم سونو پی برد که حسی که وسوسش میکنه، عشقه. عشقی که توی همین مدت کن بین خودش و هیسونگ به وجود اومده و متقابل بود.

سونو با اجازه و پیشروی هیسونگ، عشقشون رو واقعی کرد و برای همیشه هیسونگ رو از اعماق تاریکی بیرون کشید و به دنیای رنگارنگ خودش اورد.


Report Page