Cherry Cake
@VkookPhoriaقطعا زیباترین صحنهای که در طول عمرش دیده بود، همین لحظهست: پسری با موهای فندقی، چشمهایی براق و صورتی پرستیدنی، مدتی میشد که دلش رو بهش باخته بود اما جرئت گفتن رو نداشت.
پسر مو فندقی نگاهی به میز و صندلی کنار پنجره انداخت، دقیقا همون جای همیشگی و با خالی بودنش لبخندی زد.
قدمی برداشت و نگاهی طولانی به اطراف انداخت تا فرد مورد نظرش رو توی دید داشته باشه.
"پس امروز هستی."
با خودش آروم زمزمه کرد، روی صندلی نشست و منتظر پسر موند.
"زیباییت رو از کجا پیدا کردی؟ دارم توانم رو از دست میدم الهه."
لبخندی به نرمی و لطافت نسیم صبحگاهی به روی لبانش نشاند و انگار بهترین جملهی عمرش را دریافت کرده بود، اینطور نبود که هردو از احساسات هم خبر نداشته باشن.
"زیبایی خطر داره و من هم کسی رو برای اینکه ازم حفاظت کنه ندارم."
مِنوی کافهی رویال رو روبهروی میز مقابل پسر مو فندقی گذاشت و با کمی خم شدن نگاه عمیقی به چشمهای کهکشانیش انداخت.
"چطوری کسی رو نداری وقتی چشمات جوری آدم رو جادو میکنه که توان براشون نمیزاره؟"
با لبخند زیبایی نگاهی به مِنو انداخت و دستی به بازوی راستش کشید.
"خب گفتنش سخته شاید کسی رو که واقعی باشه پیدا نکردم، لطفا یه قهوه!"
متعجب به الههی رو به روش خیره شد، عجیب بود ولی شاید هم حق با الههی زیبایی بود.
"درسته... با شکر؟ یا شیر؟"
سری به معنای مخالفت تکون داد و با لبخندی دندوننما به باریستای جوون خیره شد.
"قهوه خالی."
با چشمای درخشانش نگاه دیگهای به باریستا کرد و به زیبا ترین شکل ممکن خندید.
"درسته هست ولی به اندازه زندگی؟ قطعا نه."
باریستا با لبخندی سری به معنای آره تکون داد و با نوشتن چیزی درون برگه به سمت پیشخوان رفت تا سفارش الهه رو بهش برسونه.
با تحویل گرفتن سفارش به سمت میز شمارهی هشت حرکت کرد و با قرار دادن یک فنجون قهوه و تکه کیک با مزهی گیلاس و شکلات کمی عقب ایستاد.
"ولی من فقط قهوه سفارش داده بودم."
باریستا با لبخندی به پهنای صورت نگاهی به موهای فندوقی الهه انداخت اما با شنیدن اسمش سمت دیگهای از کافه رفت بدون اینکه از نگاه شیفتهی الهه زیبایی خبر داشته باشه.
نگاهی به کیک گیلاسی انداخت و مطمئن بود قرار کیک مورد علاقه خودش هم باشه، کمی از کیک رو درون دهانش گذاشت و با مزهمزه کردنِ کیک و چشیدن طعم بهشتیش لبخند ذوق زدهای زد.
باریستا نگاهی به پسر مو فندقی انداخت و با دیدن چهرهی راضی و خوشحالش لبخندی زد.
با تموم شدن کیک و قهوهی تلخش نگاهی به اطراف انداخت تا باریستای جوون رو ببینه اما با پیدا نکردنش ناامید نگاهی به سر میز کرد و با دیدن تکه کاغذی متعجب نگاهی به درون کافه انداخت و شروع به خوندن نوشته کرد.
"اگه محافظی نیاز داشتی بدون من همیشه اینجام تا از الههی زیبایی محافظ کنم و اون رو بپرستم، کیم تهیونگ."
و با دیدن شمارهی پسر لبخند عمیقی به لب آورد.