Chernobyl

Chernobyl

https://t.me/KimTae_Family

توی اتاقک تریلی فقط صدای باد و موتور اون کنورث W990 مشکی‌رنگ لعنتی می‌اومد. تریلی‌ای که حامل پنجاه رأس گوسفند و بز می‌شد.


تهیونگ سیگار شکلاتی‌اش رو آتیش زد و گوشه‌ی لبش قرار داد. دود سفیدرنگ توی اتاقک تریلی رقص‌کنان به هوا برخاست.


مرد کام عمیقی از سیگارش گرفت و به جاده‌ی قدیمی‌ای که تایرهای تریلی رو به چالش می‌کشید، خیره شد.


تا چشم کار می‌کرد، سیاهی بود و جاده‌ای که قرار نبود انتهایی داشته باشه. گهگاهی روباه‌ها و مارهای افعی از وسط جاده رد می‌شدن و به خوف اون جاده‌ی لعنتی اضافه می‌کردن.


تهیونگ به کره بزی که روی صندلی شاگرد آروم خوابیده بود، نگاه کرد. سیگارش رو داخل جاسیگاری چرمی تریلی قرار داد و فرمون رو محکم داخل دستش فشرد.


اون جاده یک جاده‌ی معمولی نبود. کمتر کسی از اونجا رفت‌وآمد می‌کرد و آوازه‌ی بی‌رحم‌بودن اون جاده دهان‌به‌دهان تموم راننده تریلی‌ها می‌چرخید.


اونجا چرنوبیل بود! جاده‌ی مرگ!


تهیونگ نگاهی به اطراف انداخت. تا چشم‌ کار می‌کرد تپه‌های ماسه و شن به‌همراه بوته‌های خار اون جاده‌ی صحرایی رو مزین کرده بودن.


مرد سیگارش رو برداشت و کام دیگه‌ای از اون گرفت. بعداز اینکه دودش رو آروم‌آروم بیرون داد، زمزمه کرد:


«خب، تا اینجا که مشکلی پیش نیومده!»


هنوز یک ثانیه از تموم‌شدن جمله‌اش نگذشته بود که صدای تیراندازی باعث شد، لعنتی به خودش و اون جاده بفرسته.


گلوله‌ها بی‌وقفه به کفی ماشین برخورد می‌کردن و صدای گوسفندها و بزغاله‌هایی که درحال قتل‌عام‌شدن بودن، قلب کیم تهیونگ رو به درد می‌آورد.


بزغاله‌ای که تایلا اسمش بود، روی صندلی شاگرد حالا چشم‌هاش رو باز کرده و بی‌قراری می‌کرد.


تهیونگ سعی داشت خودش رو از دست گلوله‌ها نجات بده.


نفس‌نفس‌زنان از داخل آینه‌های ماشین به اطراف و عقب ماشین نگاه کرد. موتورهای سیاه‌رنگی اطراف تریلی بودن و سوارهای مشکی‌پوش اسلحه به دست به کفی و تایرهای تریلی شلیک می‌کردن.


تهیونگ دستش رو، روی فرمون کنورث کوبید و طرز رانندگی‌اش رو تغییر داد. جاده‌ی مالامال راهزن رو زیگزاگ‌طور می‌خواست پشت‌سر بذاره.


پاش رو، روی پدال گاز فشرد و به عقب نگاه کرد. می‌تونست خونی که از کفی پایین می‌ریخت رو ببینه.


دست‌هاش عرق کرده بودن و عصبی پوست لبش رو می‌جوید. کفی تریلی به راست و چپ کشیده می‌شد و این بین دو تا از موتورسوارها رو سرنگون کرد.


بوی خون با باد به مشام تهیونگ می‌رسید و حال مرد رو بدتر می‌کرد. برای لحظه‌ای حواسش به سمت راست تریلی پرت شد که موتورسواری از راه خاکی جلو اومد و بی‌وقفه مشغول تیراندازی شد.


تهیونگ شوکه روی فرمون خم شد و سعی کرد از خودش محافظت کنه؛ اما فایده نداشت.


اون موتورسوار لعنتی بی‌وقفه تیراندازی می‌کرد. شیشه‌ی سمت راننده و جلوی ماشین شکسته و خرده شیشه‌ها داخل اتاقک ماشین پخش شده بودن.


تهیونگ سرعت ماشین رو کم کرد و خواست اسلحه‌اش رو از داخل جعبه‌ی زیر صندلی‌اش بیرون بکشه که یکهو گلوله‌ای در ماشین رو سوراخ و به پهلوی مرد برخورد کرد.


«آخــــخ!»


مرد ناله‌ای سر داد و فرمون رو داخل دست‌هاش فشرد. آروم‌آروم سرعت تریلی کمتر از قبل شد و موتورسوارها راضی از اینکه تهیونگ زخمی شده باقی تیرهای کلاشینکف رو توی هوا رها‌کردن و با سرعت زیادی توی سیاهی جاده محو‌ شدن.


تهیونگ دست روی پهلوی زخمی‌اش گذاشت و خون دستش رو رنگین کرد. از پیشونی و گردنش شبنم‌های عرق به پایین سر می‌خورد و تهیونگ دلش نمی‌خواست کارش همین‌جا تموم بشه.


ماشین رو به‌سختی متوقف کرد و درحالی‌که یک دستش رو، روی جای گلوله فشار می‌داد با دست دیگه‌اش سعی داشت سر تریلی رو از کفی‌اش جدا کنه.


صدای ناله‌ی ضعیف بزغاله و گوسفندهایی که داشتن نفس‌های آخرشون رو می‌کشیدن، توی گوش تهیونگ می‌پیچید و حالش رو بدتر می‌کرد.


تایلا جست‌وخیزکنان به‌طرف تهیونگ اومد و پوزه‌اش رو به تهیونگی که از درد به خودش می‌پیچید، مالید.


«آه... الان وقتش نیست، تایلا!»


تهیونگ هیولای مشکی‌رنگ رو به جاده برگردوند و با چشم‌های نیمه‌باز و صورتی خیس از عرق پاش رو، روی گاز فشرد.


بوی دود سیگار و خون حال تهیونگ رو بدتر می‌کرد. دست، پیراهن و شلوارش پر از خون بود.


درحالی‌که نفس‌نفس‌ می‌زد با چشم‌های نیمه‌باز به قسمت روشنی از جاده که حدود یک کیلومتر باهاش فاصله داشت، خیره شد.


مرد سعی کرد نفس عمیق بکشه. ته گلوش طعم گس خون رو حس می‌کرد.


پاش رو بیشتر روی پدال گاز فشرد. تهیونگ نمی‌خواست‌ حالا بمیره؛ اون باید انتقامش رو از چرنوبیل و آدم‌هاش می‌گرفت!


دو تا مغازه با فاصله‌ی نه‌چندان زیادی از همدیگه ده متر عقب‌تر جاده قرار داشتن و بیست متر جلوتر منتهی می‌شد به یک پمپ‌بنزین که متروکه به‌نظر می‌رسید.


مغازه‌ی اولی بسته بود؛ اما چراغ نارنجی‌رنگ مغازه‌ی دومی خبر از باز بودنش، می‌داد.


تهیونگ هیولای عزیزش رو پنج‌سامتی‌متریِ در مغازه نگه داشت و درحالی‌که نفس‌نفس‌ می‌زد، در داغون تریلی رو باز کرد.


پاهای بی‌جونش رو داخل رکاب کنورث گذاشت و با کمک میله‌ای که کنار در تعبیه شده بود، پایین اومد.


از درد زیاد خم شده و خون روی زمین چکه می‌کرد. نفس‌نفس‌زنان خودش رو به در مکانیکی که به‌نظر باز می‌رسید، نزدیک کرد.


«کـ... کسی اینجاست؟!»


چشم‌هاش درست نمی‌دیدن. تایلا از تریلی بع‌بع‌کنان پایین اومد. قبل‌از اینکه چشم‌های مرد بسته بشه، صدای خشنی رو شنید.


«کدوم حروم‌زاده‌ای جرئت کرده پا توی گاراژ من بذاره؟!»



«چهل و هشت ساعت بعد.»




مرد ناله‌کنان چشم‌هاش رو باز کرد. نگاهی به اطرافش انداخت که با محیط ناآشنایی روبه‌رو شد.


دهانش خشک بود و احساس ضعف داشت. تا خواست بلند بشه، درد توی پهلوش پیچید و مرد دوباره دراز کشید.


«اگه یک‌کم دیگه به هوش نمی‌اومدی، یه تیر توی مغزت خالی می‌کردم و تو رو از زندگی سگی‌ات نجات می‌دادم!»


تهیونگ با یادآوری اون صدایی که تهدیدش کرده بود با کنجکاوی سرش رو چرخوند؛ اما کسی رو ندید.


اطرافش پر بود از وسایل مکانیکی، دبه‌های روغن، کهنه‌های کثیف و قطعاتی از ماشین‌ها که کم‌وبیش زنگ‌زده بودن.


«تو کجایی؟!»


چند لحظه بعد صدای قیژ‌قیژ اهرم مکانیکی از داخل چال گاراژ اومد و پسری ویلچرنشین با نگاهی خشن و مغرور بهش خیره شد.


«اینجا! بهتره هرچه زودتر گورت رو از گاراژم گم کنی! اون بز احمقت هم از اینجا ببر!»


تهیونگ متحیر به پسری تنومندی که روی ویلچر نشسته بود، نگاه می‌کرد. موهای بلند و پرکلاغی‌ای داشت که اون‌ها رو با کش عادی نبسته بود.


دست چپش پر از نقش‌ونگار‌هایی بود که به واسطه‌ی تتو ایجاد شده و اون رو خشن‌تر جلوه می‌داد.


«شنیدی چی گفتم؟!»


پسر با صدایی خش‌دار و طلبکار از تهیونگ پرسید.

تهیونگ سرفه‌ای کرد و جواب داد:


«می‌شه اینجا بمونم تا حالم بهتر بشه؟»


پسر ویلچرش رو به‌طرف آچارهاش که روی ورقه‌ی آهنی زنگ‌زده ریخته بودن، رفت.


«نه.»


محکم و بی‌تعارف گفت. ابروهای تهیونگ بالا پرید. پسر دورگه‌ی مقابلش اصلاً مهمون‌نواز نبود.


«من حالم خوب نیست، هیولامم سوراخ‌ کردن... بذار یه چند روزی اینجا بمونم.»


پسر دندون‌قروچه‌ای کرد و پیچ‌گوشتی دسته قرمزش رو برداشت.


«چرا حرف تو کله‌ات نمی‌ره؟ دوست داری همین رو بکنم توی تخم چشم‌هات؟!»


چشم‌های تهیونگ گرد شد. چند بار پشت‌سرهم سرفه کرد و با اصرار گفت:


«خواهش می‌کنم، من دیشب مورد سوءقصد قرار گرفتم. ممکنه بازهم مورد سوءقصد قرار بگیرم.»


جئون جونگ‌کوک ویلچرش رو به‌سمت مرد غریبه‌ای کشوند که اون رو به‌زحمت روی تایرهایی که به شکل تخت‌خواب درست کرده بود، خوابونده بود.


«تو چهل و هشت ساعت بیهوش بودی!»


تهیونگ هینی کشید و چشم‌هاش گرد شد. بوی روغن، گازوئیل و خاکی که از پسر ساطع می‌شد، به مشامش می‌رسید.


«چی می‌خواستی اینجا؟!»


تهیونگ دستش رو محترمانه به‌طرف جونگ‌کوک دراز کرد و گفت:


«کیم تهیونگ هستم، ملقب به بزکش... یه بار دام از لس‌آنجس به سن برناردینو داشتم که همه‌اش توی این سوءقصد از بین رفت.»


پسر تکونی به فک قفل‌شده‌اش داد و به چشم‌های مرد خیره شد؛ انگار داشت حقیقت رو می‌گفت.


«مگه نمی‌دونی به اینجا چی می‌گن، بزکش؟»


تهیونگ خودش رو، روی فیبر سفیدرنگ بالا کشید و لب زد:


«نه، چی می‌گن؟»


پسر پیچ‌گوشتی داخل دستش رو تاب داد و پوزخند زد:


«به اینجا می‌گن قبرستون چرنوبیل! هیچ راننده‌ای نتونسته ازش زنده بیرون بره، تو پیچ کدوم مهره‌ای هستی که زنده بیرون بری؟!»



ــــــــــــــــ

سلام، لئون صحبت می‌کنه.✨🕊️

سناریوی جدید رو دوست داشتید؟ عزیزان اگر از این سناریو به خوبی استقبال بشه، تبدیلش می‌کنم به مولتی‌شات و یادتون نره که به هیچ‌وجه الگوبرداری، کپی کردن و هرچیزی که مشابه این موارد باشه رو از ایده‌ام نمی‌پذیرم! ممنونم که رعایت می‌کنید و برای خوندن باقی نوشته‌های من می‌تونید داخل دیلیم جوین بشید.🤍

دیلی لئون.

Report Page