Character Story 5
Mobina Sh
افتخار کل وقایع ماندستد نمیشه پای آرکان انمو تموم شه.
افتخار رو باید به اونی داد که حقشه،
پس حالا برای زیبایی و حقیقت شعری میخونم که از سر ستایشه:
تشکر میکنیم از باد غرب، که با پایداری نوازشش
میآره شکوفه بهاری رو، که بر ما مبارکه عطرش.
سهرهها، اردکها، خرگوشها و گرازها،
با احیای ماندستد، شکوفا شدهان تا ابد همهی اونها.
شیر هر تابستان پرسه میزنه توی دشت،
برای ستایشش دنبال لغاتی غیر از این نمیشه گشت:
عرق میکنی تا جا باز بشه برای شراب؟
گرمای تابستان از توست ای یال همجنس آفتاب؟
دهانهی کوهها و اعماق درهها به خواب رفتهان مثل گیج و مستها…
باد شرق اما نمیده اهمیت، چون راه نمیره، پرواز میکنه، بر خلاف اونها!
میگذره از لب شاخهی درختها آهسته،
با بالهاش میآره محصولی که در زمین به بار نشسته.
باد شمال در جنگل خاموش برده خوابش،
و میگردن انبوه گرگها دور و اطرافش.
خیلیها هرچند ندیدهان حتی ردش رو،
چون باد میدونه هیچکس نمیخواد دلش زمستان رو.
ولی آرکان انمو میاندازه کوتاه نگاهی،
میبینه که میره هر شب به رویای گرم خیالی.
مثل چهار فصل که حرفهاشون رو میگن به نوبت،
پس چهار باد هم میمونن به قدرت.
بله، متمایز اگر نگاه کنیم،
باید جای اونها به من افتخار کنیم.
افتخار رو باید به اونی داد که حقشه،
اگر بهخاطر شعرهای این نقال نباشه،
کی تضمین میده این داستانها دستبهدست شه؟