Character Story 5

Character Story 5

Persian Impact

اَنْدِرسداتر با شنیدن این پرسش عجیب پلک زد، در حالی که با انتهای پَرمانندِ قلمش سر و موهاش رو می‌خاروند. لبخندی خسته بر چهره‌ش نشست و سپس گفت:

«هدفِ جهان؟ خب… ولی قبل از اون که جلوتر بریم، شاید بهتر باشه اول از نسبت دادنِ افکار و احساسات انسانی بهش دست برداریم…»


اکتاویا گفت: «مقاومت در برابر نابودی»

اون از لحظه‌ای کمیاب از آرامش و سکوت لذت می‌بُرد. نگاهش رو پایین نگه داشت و اجازه داد سکوت کمی ادامه پیدا کنه، سپس ادامه داد: «…اما در نهایت، همه‌چیز به یک نتیجه ختم میشه.»


باربلوث خمیازه کشید و گفت: «هیچ ایده‌ای ندارم درباره‌ی چی حرف می‌زنین، و راستش حوصله‌ی فکر کردن بهش رو هم ندارم»

این قضیه مربوط به زمانی بود که باربلوث هنوز با شاگردِ کلاه‌گنده‌اش(مونا) ملاقات نکرده بود.

«اگر هدفِ جهان مال من نیست… یعنی چی، باید از این دنیا فرار کنم؟ راستی، آلیس کجاست؟ پس بگو چرا این‌جا این‌قدر ساکته. هنوز نیومده؟»


راینداتر با لحنی بی‌خیال گفت: «اگر ترک کردنِ این دنیا ممکن بود، خیلی هم خوب می‌شد.»

چشمانش به شیشه‌ی در دستش دوخته شده بود؛ که درش «زندگی» آرام‌آرام در حال شکل گرفتن بود. سپس اون ظرف رو کنار گذاشت و دست‌هاش رو به هم زد و گفت: «با این حال، سوال جالبیه. می‌شه ازش یه آزمایش کوچیک درآورد.»


در حالی که ماه یه بار دیگه مدار خودش رو در آسمان طی می‌کرد، مهمانیِ چایِ جادوگران ادامه پیدا کرد و گفت‌وگوهایی ساده و گاه پراکنده درش صورت گرفت.

اندرسداتر کتابش رو بست و از جاش بلند شد. راینداتر و باربلوث همراه هم مهمانی رو ترک کردن. در آخر اکتاویا به نیکول سر تکون داد و با چمدون چرخ‌دارش که به دنبال خودش می‌کشید بیرون رفت.


نیکول آهی آرام کشید. حتی چنین جادوگرهای قدرتمندی هم…  (-پاسخ قانع کننده‌ی برای اون پرسش نداشتن)


«هی، نیکول! آماده‌ای؟»


آلیس که پیش‌تر در مهمانی چای حضور نداشت، ناگهان پشت سر نیکول ظاهر شد و شونه‌ش رو گرفت. کلاه روی سر آلیس با هر حرکتش جیرینگ‌جیرینگ به صدا درمی‌امد، و چمدون عظیمی پشت سرش قرار داشت که تقریباً دو برابر قد خودش بود و البته همون هم با کلاه نوک‌تیز بزرگی پوشونده شده بود.


«آلیس؟ چی… داری چیکار می‌کنی؟ و این چمدونِ گنده چیه؟»


جادوگرِ شادِ سرخ‌پوش، با خنده‌ای پرانرژی پاسخ داد:


«مگه همین الان دربارهٔ هدفِ جهان نمی‌پرسیدی؟»


و سپس با اطمینانی کامل ادامه داد:


«البته که من هم هیچ ایده‌ای ندارم!»


«اما می‌تونیم بریم نگاهی به “جهان‌های” دیگه بندازیم. نگران نباش، همین سمتِ مرز می‌مونیم. فقط یک گردش کوچیکه برای گذروندن وقت، چند تا چیز معلق و عجیب رو بررسی می‌کنیم و کمی هم دنبال الهام‌گیری می‌گردیم. آه، دلم می‌خواست بتونم مثل اکتاویا واقعا تو رو به جهان‌های دیگه ببرم. اما قوانین مرزی خیلی سختن… خیلی سخت. وقتی از مرز برمی‌گردی، باید همه‌‌ی چیزهایی رو که به این‌جا تعلق ندارن پشت سر بذاری جز خاطرات. هرچند گاهی حتی خاطرات هم اجازه‌ی عبور ندارن. یعنی تصور کن برگردی و نتونی به هیچ‌کس درباره‌ی ابرهای سخنگو، حشراتی که در صدا پنهان میشن، غبارِ خورنده‌ی نور، یا اون بنیان‌های فعالِ هشت‌ضلعی که هیچ‌وقت نمی‌تونن یه صلیب رو ببینن—همه‌ی اون چیزهایی که اون طرف دیدی حرفی بزنی!»


«اما نذار این موضوع ناراحتت کنه. دفعه‌ی بعد که اکتاویا برگشت، مجبورش می‌کنیم ما رو هم با خودش ببره. و اگر نشد، خودمون یواشکی می‌پریم توی چمدونش! فعلاً… بریم ببینیم چه “شگفتی” کوچیکی انتظارمون رو می‌کشه، باشه؟»


و این‌طور شد که فرشته‌ی نیرومند و جادوگرِ توانمند شروع کردن به برنامه‌ریزی… برای یه سفرِ کوچیک. ماجراجوییشون قرار نبود چندان طولانی باشه، و علاوه بر اون، این بار نیکول تنها نبود. بزرگ‌ترین چالش این سفر احتمالاً فقط عبور از زنجیره‌ی بی‌پایان دسرهایی بود که آلیس از هیچ ظاهر می‌کرد.


هدف واقعی این جهان چیست؟


فرشته‌ای که همچنان در غل و زنجیرِ آسمان‌ها بود، هرگز نمی‌تونست پاسخ این پرسش رو پیدا کنه.

پس در این صورت، وقت اون رسیده بود که جادوگر آزاد و رها، خودش برای یافتن اون پاسخ دست به کار بشه…

Art Credit: fractalmagnolia

Report Page