Character Story 4

Character Story 4

Mobina Sh

ونتیِ از جنس عناصر، برای پسر ساکن شهر در محاصره‌ی طوفان که هیچ‌وقت در زندگیش پرنده‌ای ندیده بود پر یک عقاب رو به دست آورد.

بعد، به نام آزادی جنگ، در ماندستند شروع شد.

ونتی که پر رو توی جیب روی سینه‌ش پنهان کرده بود، همراه دوستش، وسط ویرانی‌ و هرج‌ومرج شورش، سقوطِ حاکم غریب رو تماشا کرد.

حاکم باور کرده بود که به رعیتش شهری رو داده که از سرمای کشنده در امانه و تا آخرین لحظه به این باور بود که مردمش دوستش داشته‌ان؛ همون‌طور که خودش اون‌هارو دوست داشت.

با این حال، علی‌رغم پیروزی، ونتی هیچ‌وقت نتونست اون پر رو به پسر بده. چون پسر به‌خاطر آواز، آسمان و پرنده‌ها، و برای مردمی که مثل خودش پشت دیوار از جنس طوفان زندگی کرده بودن، توی نبرد کشته شده بود.

با فروپاشی یک جایگاه باستانی خدایی، خدای تازه‌ای متولد شد. باربیتوس، آرکان انمو، جریان قدرت رو در نوک انگشت‌هاش حس کرد.

اولین استفاده‌ش از این قدرت این بود که بدن خودش رو به‌شکل اون پسر بازسازی کنه.چون فقط با گرفتن ظاهر انسانی می‌تونست چنگی رو بنوازه که پسر خیلی دوستش داشت.

با به‌صدا درآوردن سیم‌هاش، برف و یخ رو از هم پاشید و کوه‌ها رو با بادی مقدس شکافت. فرمان داد ماندستد به شهری آزادی تبدیل شه؛ سرزمینی بدون پادشاه. باور داشت که در آینده، این شهر جایی بهتر و رمانتیک‌تر می‌شه.

«حتماً اون هم می‌خواست توی چنین جایی زندگی کنه.»

و این‌چنین بود که عصر تازه‌ای از ماندستد شروع شد.

Report Page