Character Story 4

Character Story 4

Mobina Sh 🌙

شب‌‌هایی که ماه کامل بود، کلمبینا دوست داشت بی‌سروصدا Silvermoon Hall رو ترک کنه و اطراف خونهٔ حیوون‌های کوچولو پرسه بزنه. گاهی حفرهٔ یک درخت بود، گاهی دیگه هم لونهٔ یک پرنده. نزدیک خونه‌شون می‌ایستاد، به ریتم منظم نفس‌هاشون گوش می‌داد و هم‌زمان نگاهش رو به ماه بالای سرش می‌دوخت. انگار با این کار می‌تونست تصور کنه شب روی ماه چه شکلیه؛ آرام و پر از آرامش. امیدوار بود اینطور باشه.

توی چنین شب‌هایی، تکه‌های رؤیای این که «خونه» ممکنه چه شکلی باشه رو کنار هم می‌چید.

[یک بار] وقتی دوباره به Hiisi Island برمی‌گشت، با یکی از Moonchanterهای حال حاضر آشنا شد. کلمبینا مدت زیادی رو کنار Frostmoon Scions گذرونده بود، اما تا اون زمان هیچ‌وقت شاخ‌هایی به اون زیبایی و بزرگی ندیده بود.

‏کَنون، الهه‌ی Frost Moon، حرفش رو برید. «…ببخشید که حرفت رو قطع می‌کنم. فکر می‌کردم بین Frostmoon Scions افراد شاخ‌دار کم نیستن.»

کلمبینا توضیح داد که هرچند در گذشته شاخ‌داشتن رایج بوده، اما این روزها افراد کمی با شاخ به دنیا میان و مال هیچ‌کدومشون هم به شکوه شاخ‌های اون Moonchanter نیست.

الهه‌ی Frost Moon آهی کشید: «پس در نهایت نسلشون ناخالص شده… ببخشید… ادامه بده، کلمبینا هایپوسلنیا.»

بعد از آشنایی با اون Moonchanter، کلمبینا گاهی یواشکی به خونه‌ش هم سر می‌زد. با این حال، متوجه شد که جزر و مد ماه انگار دردی بی‌قرار برای اون Moonchanter به همراه میاره. هر وقت این اتفاق می‌افتاد، کلمبینا سعی می‌کرد با قدرت خودش جزر و مد اطراف اون زن رو آروم کنه. بعضی وقت‌ها هم بی‌اختیار زیر لب ملودی‌های آشنایی رو زمزمه می‌کرد؛ همون لالایی‌ای که یک بار، قبل از به دنیا اومدنش، آرومش کرده بود.

این بار آریا، الهه‌ی Eternal Moon، پرسید: «لالایی‌ای از قبل به دنیا اومدنت؟»

کلمبینا در مورد ملودی‌هایی رو که قبل به دنیا اومدنش شنیده بود، توضیح داد.

هر سه الهه سرشون رو تکون دادن. هیچ‌کدوم اون آواز رو نمی‌شناختن.

کلمبینا برای اون‌ها به تعریف داستان‌هایی از دنیای آینده ادامه داد؛ از طعم پیش‌کش‌های اون دنیا گرفته تا موسیقی تالارهای اپراش… از دوستی که توی پشتش یه سازوکار ساعت‌گونه داشت، تا فرشته‌ی سابقی که باهاش دوست شده بود…

آخر سر هم از Moon-Prayer Night گفت.

هر سه الهه‌ی ماه، محو زیبایی اون شب شده بودن؛ شاید چون خود کلمبینا هم موقع تعریف کردنش نمی‌تونست جلوی لبخندش رو بگیره.

الهه‌ی Frost Moon گفت: «زمان ما، خدایان آسمان به‌ندرت چنین ارتباط عمیقی با دنیای پایین برقرار می‌کردن.»

«آره. همه باهام مهربون بودن. حتی با هم توی آب توپ‌بازی کردیم.»

الهه‌ی Eternal Moon که کاملاً شگفت‌زده شده بود، گفت: «باورنکردنیه. انگار جو دوران ما بیش از حد محافظه‌کارانه بوده.»

«حتی برچسب‌های کوچولو هم به صورت همدیگه ‌چسبوندیم.»

هر سه الهه از تعجب نفسشون حبس شده بود.

«حتی به همدیگه غذا دادیم و از دست همدیگه آبنبات خوردیم.»

الهه‌ها به سکوت فرو رفتن. کلمبینا متوجه شد نگاه‌هایی آمیخته به حسرت بینشون رد و بدل می‌شه.

مدت زیادی گذشت. بعد بالاخره سانت، الهه‌ی Iridescent Moon، از روی حیرت نفس عمیقی کشید.

«وای…»


Report Page