Character Story 4

Character Story 4

Persian Impact

آسمان‌ها اون‌قدر سوختن که دیگه چیزی برای جنگیدن باقی نموند.

پرهای شکسته‌ای که در جریانِ شورش کنده شده بودن، همراه با خونِ نفرین‌شده و استخون‌های خردشده فرو می‌ریختن؛ در حالی که هم "سایه‌ی شومِ ابیس"(نیبلونگ) و هم خودِ آسمان‌ها در آتش بلعیده می‌شدن.

اما بذرِ نافرمانی مدت‌ها پیش در اعماق جان فرستادگانِ آسمان کاشته شده بود. اون‌ها اون بال‌دارها رو در آسمان دیده بودن که آزادانه می‌خوندن و بی‌هیچ محدودیتی عشق‌ها و نفرت‌های واقعی‌شون رو ابراز می‌کردن. حتی اگر اون یه رویای گذرا بود، چطور می‌شد پس از اون تظاهر کرد که چنین شعله‌ی سوزانی(استعاره از میل شدید) اصلاً وجود نداشته؟ چطور می‌شد دوباره به ستایش سرودهای فرمانروای ظالم والا(هونلی پرینسیپلز) برگشت و داوطلبانه یوغ بردگی رو بر گردن پذیرفت؟

و این‌‌طور شد که فرشتگان، که زمانی از چیزی که به حق از آنشون بود بهره‌مند بودن، ناچار شدن باری رو به دوش بکشن که گناهانشون براشون رقم زده بود.


اونی که از برگردوندن قدرت‌هاش امتناع کرد، خِرَدش ازش گرفته شد و به جانوری پلید تبدیل شد؛ و روزگارش رو در گریز از دید قضاوت الهی سپری کرد. (مثل اورسای اژدر(Ursa the drake))


دیگری، از همه‌چیز تهی شد به جز آخرین ذره از اراده.(مثل مستر ناین)


اون بال‌های زرینش رو باز کرد، سپس به اعماق دریا فرو می‌رفت و بر امواج سوار می‌شد، تا زمانی که نوبت سرنوشتش فرا برسه.(مثل سیبیلا)


یکی دیگه، همه‌ی توانش رو به کار می‌گرفت تا بدنش رو در میان شن‌های زردِ بی‌قرار و در حال تغییر پنهان کنه، هرچند از تعقیبِ ابدیِ قضاوت الهی گریزی نداشت.(مثل نابو ملیکاتا)


و دیگری، با اندوه به زنجیرهایی نگاه می‌کرد که آسمان بر جهان افکنده بود؛ در همون حال که خودش رو وقف حفظ جرقه‌ای شکننده از زندگی برای نهال‌های پناه‌گرفته در میان فاجعه‌ی دنیای فانی می‌کرد. سرانجام، خوش رو در اون لحظه‌ی یخ‌زده‌ای دید که حتی بادِ ابدی هم خاموش شده بود.(مثل زیبای و منظور از باد ابدی این‌جا "زمان" هست)


یکی هم در زمین حل می‌شد و زیر نگاهِ خاموشِ برترین، در شن‌های سرخ بی‌جان زندگی می‌دمید و نخستین جوانه‌های لرزانِ یک آغازِ تازه رو در آغوش می‌گرفت…(مثل یوهول‌تِکوتین(ارباب نایت کینگدم در ناتلان))


و سرانجام، نوبتِ نیکول فرا رسید.

Art Credit: srro yo

نیمی از خِرَدش رو با آگاهی و رضایت رها کرد، چون می‌دونست که اون خرد از پیش به دست آسمان‌ها به زنجیری از جنس بندگی تبدیل شده بود. قدرتِ برتر همه‌چیز رو در اراده‌ی خودش اسیر نگه می‌داشت و میان مهربانی و کیفر، جوری که انگار برحسب میل و غریزه باشه جابه‌جا می‌شد. حتی فرستادگان آسمانی هم نتونسته بودن تاثیری در جهت تغییر روش بذارن—و نیکول خودش قبلا شکنجه‌هایی رو که این زنجیرهای کور بر بی‌گناهان تحمیل کرده بودن دیده بود.

اگر خرد ایجاب می‌کرد که چشم بر حقیقت ببنده، نیکول ترجیح می‌داد بی‌هیچ سخنی خودش رو به اعماق گل و لای بندازه؛ هرچند تیره و ناخوشایند، تا به دنبال پاسخی که جهان در خودش پنهان کرده بود بگرده.

نیمی از قدرتش رو هم بی‌هیچ تزلزلی رها کرد، چون از پذیرفتنِ فانی شدن، مثل خیلی‌های دیگه، هراسی نداشت. وقتی آسمان‌ها موهبتش رو پس گرفتن، اون در کنار موج عظیمِ کوچِ انسان‌ها بر دشت‌های بی‌جان قدم زد.

اون خون و اشکشون رو دید و فریادها و التماس‌هاشون رو شنید؛ چیزهایی که هرگز زمانی که بر اون فرشِ در اون حیاطِ آرام نشسته بود، به گوشش نرسیده بودن.


اگر قدرت ایجاب می‌کرد که گوش بر حقیقت ببنده، اون ترجیح می‌داد بال‌هایی رو که هرگز مال اون نبودن از تنش بِکَنه و به‌تنهایی راهی بشه تا معنای وجودش رو پیدا کنه.

و چنین شد که نیکول تنها به سوی زمینِ خاموش برگشت.

اما این فرشته، که روزگاری نیرومند بود، همچنان نمی‌تونست پاسخی برای پرسشِ هدفِ حقیقیِ جهان پیدا کنه.


Report Page