Character Story 3
Mobina Sh
حدود ۲۶۰۰ سال پیش، آرکانوار هنوز تموم پایان نیافته بود و دنیا هنوز تحت فرمان هفت آرکان قرار نگرفته بود.
در اون روزها، تندبادهایی از همه طرف شهری که «ماندستد» نام داشت رو احاطه کرده بودن و حتی مانع عبور پرندههای آسمانی میشدن. زوزهی بیوقفهی باد، خاک و سنگ شهر رو به غباری نرم و روان تبدیل کرده بود.
ارباب باد که در برج بلندش زندگی میکرد، دکاربین بود؛ خدای طوفانها. او از بالا به رعیتش نگاه میکرد؛ مردمی که در میان باد بیپایان، مقابلش تعظیم کرده بودن، و با تصور اینکه اونها مطیعان، خیال میکرد همهچیز خوبه.
در اون زمان، ونتی فقط ریسمانی باریک از هزاران بادی بود که در سرزمینهای شمالی میغریدن.
کسی که در روزگار آینده «باربیتوس» نام گرفت، چیزی نبود جز روحی کوچک از جنس عناصر، بدون ذرهای شکوه ایزدی؛ نسیمی بود که تغییرات نامحسوسی به سمت بهبود، یا بذرهای کوچکی از امید بهارمغان میآورد.
در ماندستد قدیم، ونتی با پسری نوجوان آشنا شد. این پسر نواختن چنگ رو بلد بود و از ته دل آرزو داشت که عالیترین شعر دنیا رو بنویسه.
«عمیقاً آرزو دارم که پرواز پرندهها رو ببینم.»
پسری که هرگز آسمان آبی، عقابها یا چمن سبز رو ندیده بود چنین گفت؛ صداش تقریباً بهطور کامل با باد خفه میشد.
«دوست من، همراهم نمیای؟»