Character Story 3

Character Story 3

Mobina Sh 🌙

…شاید بهتره یه چیزی هم بخورم.

همیشه وقتی کلمبینا احساس ناراحتی می‌کرد، سراغ کارهایی می‌رفت که دوستشون داشت. سیر کردن شکمش فقط یکی از اون‌ها بود، و راحت‌تر از همه هم برآورده می‌شد.

وقتی داشت از رستوران بیرون می‌رفت، یه نفر صداش زد: «مـ… متأسفم، بانو هاربنجر…» صداش از ترس می‌لرزید و یک تکه کاغذ بهش داد. کلمبینا نمی‌تونست محتوای برگه رو ببینه اما یه‌جورایی یادش افتاد. این هم یک بخش از فرآیندی بود که باید بعد از غذا خوردن پیش می‌اومد. با روالی که قبلاً بین Frostmoon Scions داشت، فرق می‌کرد.

مشکل این بود که هنوز بهش عادت نکرده بود. می‌دونست این کار شامل بعضی از آیین‌های «دادوستد» می‌شه، اما همون چند باری هم که انجامش داده بود، همیشه دو همکار تازه‌آشناش، آرلکینو و سندرونه همراهش بودن. یا بهتره بگیم براش انجامش دادن.

کلمبینا نمی‌دونست باید چکار کنه. همون موقع، متوجه شد یه‌جور ترس و عذاب وجدان از طرف مقابل ساطع می‌شه که انقدر واضحه که حتی اگر چشم‌هاش بسته‌ هم باشه، می‌تونه حسش کنه. این تقصیر خودش بود و همین باعث می‌شد هم احساس تأسف کنه و هم درماندگی.

کلمبینا دنبال کلماتی ناآشنا می‌گشت: «من…»

«خیلی خب، این یکی با من. تو فقط دخالت نکن.» صدایی آشنا کنارش ظاهر شد. سندرونه بود. 

«تو حتی نمی‌دونی چطوری درخواست بازپرداخت بدی. با چه جرئتی تنهایی اومدی غذا بخوری؟ اه. شرط می‌بندم حتی بلد نیستی پولشم حساب کنی.»

لحنش بی‌حوصله بود، اما یه‌جورایی آرامش‌بخش.

زیر لب گفت: «قوانین مالی فتویی واقعاً خشک و… پیچیده‌ن.» و سریع برگه رو پر کرد و به کارمند که از ترس می‌لرزید، تحویل داد.

سندرونه با کلافگی رو به کارمند گفت: «از این به بعد، هزینه‌هاش رو به حساب من بنویس. در نهایت برای بازپرداخت فرقی نمی‌کنه.»

کلمبینا زیر لب به همکارش، که مدت زیادی از آشناییشون نمی‌گذشت، گفت: «…ببخشید.»

 می‌دونست که همکارش داشت بهش کمک می‌کرد.

«ها؟ من که این کارو نکردم که ازم معذرت‌خواهی کنی.»

به‌نظر می‌رسید طرف مقابل حتی از قبل هم کلافه‌تر شده بود. چرا؟

کلمبینا پرسید: «هوم؟ ازم ناراحت نیستی؟»

با درماندگی جواب داد: «ها؟ چرا باید باشم؟ مگه تو دقیقا همین مدلی نیستی؟ ولی جدی نمی‌فهمم یکی مثل تو اصلاً چطوری توی این دنیا دوام آورده…»

نه خبری از «باید این‌طوری باشی» بود، نه از «می‌تونی بهتر از این باشی»… فقط:

«تو همینی که هستی.»

با اینکه لحن سندرونه همیشه بی‌حوصله بود، اما نوعی شناخت توی حرف‌هاش وجود داشت؛ پذیرش بی‌صدای این که «اون واقعاً کیه.»

کلمبینا از این که این‌طور دیده می‌شد، خوشحال شد.

سندرونه پرسید: «…برای چی داری لبخند می‌زنی؟»

کلمبینا سرش رو تکون داد.

گفت: «هیچی. دفعه‌ی بعد هم با هم بریم غذا بخوریم، سندرونه. این که بازپرداخت‌ها رو به جام انجام می‌دی رو دوست دارم.»

«…چی؟»

به‌نظر می‌رسید همکار عزیزش هم، در نهایت، به کمی زمان احتیاج داشت تا به این که «اون واقعاً کیه» عادت کنه.


Report Page