Character Story 3
Persian Impact«فرستادهی بزرگوار…»
دخترِ زیرک در برابر نیکول—که گذر زمان هیچ تغییری در چهرهاش ایجاد نکرده بود—به شکل دو زانو نشست. اون از نسل نخستین حکیم بود؛ در همون مسیرِ کهن و آزمودهشدهی نیاکانش قدم گذاشته بود، در راهش پرسشهای بیشماری مطرح کرده بود و از مدتها پیش احترام شهر رو به دست آورده بود.
در بیرونِ پنجره، کشتیهای پرنده با سرعتی خیرهکننده عبور میکردن؛ توسط دستهایی هدایت میشدن که زبانِ باد رو بهخوبی میدونستن. درون این کشتیها، مردان و زنانی با پوششهای ابریشمی آزادانه از فلسفه و ادبیات حرف میزدن، و در اتاقهاشون چراغها با آرامشی پیوسته و بیپایان میسوختن.
اما هرچند این شهر غرق در بیدغدغگی بود، همون آسودگی هم اصلا در ذهنِ حتی درخشانترینشون احساس نمیشد. در عوض، اون همچنان درگیر پرسشهایی بود که هیچ حکیمی قبل از اون جرأت طرح کردنشون رو نداشت.
اون بار دیگه در برابر فرشتهای ایستاد که قبلا به پرسشهای بیشمار اون و پیشینیانش پاسخ داده بود، و با فروتنی اون پرسش آزاردهنده رو که ذهنش رو رها نمیکرد، به زبان اورد.
«لطفاً به من بگویید… این جهان چه هدفی دارد؟»
نیکول، با این که یه فرشته بود، در برابر این پرسش درموند. با وجود حکمتی که از آسمانها بهش عطا شده بود، پاسخی برای اون پرسش نداشت…
«هدف» مستلزمِ یک پایانه، و هر اونچه به دست قدرتِ برتر آفریده میشد، بنا بر همون تعریف، روزی محکوم به رسیدن به پایان و نابودی بود. هیچچیز در سراسر آفرینش برای ماندگاری ابدی ساخته نشده بود.
اما خواهرِ بزرگترش گفته بود که این جهان هم بهدست همون قدرتِ برتر آفریده شده. پس آیا این به اون معنا بود که خودِ جهان هم یه روز به نیستی کشیده میشه؟
اما…
جریان افکار نیکول در این نقطه ناگهان متوقف شد. اما این از اون مکثهای از سر دستپاچگی کسی که حرفی برای گفتن نداره نبود.
در عوض، به دلایلی که خودش هم ازشون بیخبر بود، رحمت الهی دیگه به ندای اون پاسخ نمیداد.
فرشتهای که در اینجا بهتنهایی سکونت داشت، در دریایی از سردرگمی فرو رفت. جهانش هرگز تا این اندازه مرگبار و خاموش نبود، و این سکوتِ تهی اون رو از هر جهت درمانده کرده بود.
کمی بعد، اون از میان یک درِ باز چیزی رو دید: میان آسمان و زمین، بارانی سرخ از آتش و پرها بیپایان فرو میریخت. نیزهی بزرگ قضاوت(الهی) بر زمین کوبیده میشد، و با هر ضربهی سهمگین، شهر دیگری خاموش و از هستی پاک میشد.

سخن مترجم: دقیقا در همین لحظه ارتباط فرشتگان با سلستیا قطع شد و نیکول چون این قطع ارتباط رو حس کرد ذهنش از فکر کردن به پاسخِ پرسشِ دخترک منحرف شد.
نیکول: «…برو. همین حالا.»
دخترک: «عالیجناب—…»
فرشته از جا پرید و دختر رو تکون داد و در حالی که فریاد میزد گفت:
«همه رو جمع کنید و با من بیایید! سریع!»
هرچند که دیگه از رحمت الهی بیبهره بود، اما هنوز میتونست حداقل یک کار رو انجام بده؛ مردم رو جمع کنه و نجاتشون بده.
و اینطور شد که فراری طولانی و غرق در آشفتگی و تردید آغاز شد. مردم، که همهچیزشون رو از دست داده بودن، عملاً رها شده و سرگردان شده بودن. مدتها بود که فراموش کرده بودن چطور تو شرایط خطرناک از پس خودشون بر بیان(به خاطر راحتیای که تمدن پیشرفتهی نابود شدهشون در گذشته براشون به ارمغان اورده بود)، و تمام اون پارچههای ابریشمیِ فاخرشون نمیتونست اونها رو از باد، باران یا سرمای سوزناک کوه و دشت و بیابان حفظ کنه.
«اشکالی نداره، من به شما یاد میدم. اول چوب رو اینطور بتراشید، بعد روی آتیش نگهش دارید، و حالااا… دیدید؟ آتیش گرفت! نه نه، اینطور نه، باید اینطوری… اول از سنگ شروع کنید، باید سنگ رو تیز کنید. بله، دقیقاً همینطور… دیدید؟ حالا یه چاقوی ساده دارید. و بعد، آه… درسته، پناهگاه… باید این تیرکها رو اول محکم به زمین بکوبیم، پس چند نفر قوی برای کمک لازم دارم. چی؟ کسی نیست؟ بسیار خب، پس به جاش باید از افراد بیشتری کمک بگیریم!»
نیکول همچین فکری کرد: «فکر کنم باید برای مدت طولانیتری بهشون کمک کنم.»
بالاخره اون یه فرشتهی توانمند بود، درست مثل خواهران بزرگترش. میتونست به این انسانهای کوچک دوباره همهچیز رو یاد بده: چطور زنده بمونن و کدوم درختها میوه دارن، چگونه گیاهان دانهدار بکارن و چگونه پرندگان، جانوران و ماهیها رو شکار کنند.
به اونها نشون میداد چگونه ریسمانها رو گره بزنن تا روزها رو ثبت کنن، به اونها یاد میداد که یک به علاوهی یک میشه دو، و به اونها نشون میداد که چگونه یه روز بتونن دوباره کاخها و معابدشون رو بسازن…
اما این دیگه جهانی نبود که به اندازهی کافی بخشنده باشه تا به اون—یا به اونها—اجازه بده دوباره از صفر شروع کنن.
در جهانی که اون میشناخت، غذا و باران از آسمان برای پاسخ به قحطی میبارید، و فقر همیشه توسط سنگ، طلا و یشمی که زمین میبخشید، از بین میرفت.
با این حال، نه اون فرمانروای آسمانی(هونلی پرینسیپلز)، و نه خواهری(کویتار) که بهجاش بر ملتها حکم میروند، هرگز به نیکول نگفته بودن که وقتی خاکِ سرد زیر سایهی بلایی بیرنگ(ابیس) در حال خفه شدن بود باید چی کار کنه؛ بلایی که مثل کفن سراسر زمین رو پوشونده بود.
در چنین زمینی، چطور میتونست فقط با بذرهای وحشی، محصول به بار بیاره؟ و اگر طاعون و گرسنگی جانهای این موجودات ناتوان رو تهدید میکرد، چطور میتونست از هیچ، هر بیماریای رو درمان کنه؟
فرشتهی درخشان(نیکول) قبلا تلاش کرده بود همهی نظریهها و شاخههای دانشی رو که در دورانش اونها رو کلید خوشبختی میدونست، یاد بگیره. اما وقتی پایِ «شاد زیستن» در میان بود، نظریهها تنها نظریه باقی میموندن، و دانش چیزی نبود جز سایهای محو(از حقیقت).
همیشه آخرین کسی که به خواب میرفت، همون دختر باهوشتر از همه بود.
«فرستادهی گرامی…»
دخترک، در حالی که در آغوشِ نیکول دراز کشیده بود، پرسید:
«لطفاً به من بگویید… این جهان دقیقاً چه هدفی دارد؟»
نیکول پاسخ داد:
«نمیدونم.»
برای کسی مثل نیکول هیچ پاسخی نمیتونست نامناسبتر از این باشه.
اما واقعاً پاسخ رو نمیدونست.