Character Story 2
Mobina Sh
در مرکز Windrise درخت بلوط عظیمی سر به فلک کشیده که میگن هزار سال پیش، زمانی که ونسا به آسمانها صعود کرد، از زمین جوانه زده.
در چند ماه گذشته، گاهی اوقات وقتی مسافرها زیر سایهی بلوط بزرگ استراحت میکنن، صدای آواز پسر جوونی رو میشنون که داستانهای باربیتوس، آرکان انمو رو میخونه.
برخلاف خدایان حاکم سایر سرزمینها، باربیتوس مدتهاست که از ماندستد رفته. در واقع، تنها مدارک قابل مشاهدهی ارتباطش با ماندستد، Statue of The Sevenهایی هستن که در سراسر این سرزمین پدید اومدهن؛ حتی با این وجود، اونها هم شباهتون در بهترین حالت، مبهمه.
خوشبختانه، کارها و اعمال گذشتهی باربیتوس توی کتابها و حماسهها ثبت شده و نقالها اونا رو میخونن و نسلبهنسل منتقل میکنن.
در مقایسه با این آثار رسمیتر، تصنیفهای ونتی معمولاً پر از ماجراهای عجیب و شیطنتهای غریبن؛ بهعنوان نمونه زمانی که باربیتوس عصای آرکان کرایو رو کش میره و چماق یه هلیچرل رو بهجاش میذاره…
پیروان باربیتوس فوراً این داستانهای بیاساس رو بهعنوان دروغهای کفرآمیز محکوم میکنن. اما هروقت کسی ونتی رو بابت این مساله بازخواست میکنه، جوابش طوریه که انگار ذرهای پشیمون نیست.
«از کجا مطمئنی که ساختگیان؟»
حرفش هم بیراه نیست؛ حتی معتقدترین راهبه هم نمیتونه جزییات تمام کارهای باربیتوس رو از هزار سال پیش بدونه. فقط ونتی حقیقت پشت ترانههاش رو میدونه؛ حقیقتی که پشت لبخندی مرموز قایم کرده.
دلیلش هم معلومه، بله؛ داستانهای اغراقآمیز ونتی دربارهی کارهای نامتعارف باربیتوس کاملاً ساختگیان. خب، ونتی معتقده چند لیوان نوشیدنی حسابی الهامش رو به کار میندازه. واقعاً بهنظرت سرزنشآمیزه؟