Character Story 2

Character Story 2

Mobina Sh 🌙

از همون اول که کلمبینا به فتویی پیوست، فوراً فهمید اون‌ها با Frostmoon Scions خیلی فرق دارن.

به نظر نمی‌رسید کسی ازش انتظار بی‌جایی داشته باشه. هیچ‌کس هم نه چیزی ازش می‌خواست و نه پرستشش می‌کرد؛ دست‌کم در ظاهر این‌طور بود.

مفهوم «همکار» براش تازگی داشت. توی اون چیزی همزمان ناآشنا و جذاب رو حس می‌کرد؛ نوعی از برابری که گاهی با مفهوم آشنای «دادوستد» در هم می‌آمیخت. اون هنوز داشت یاد می‌گرفت که چطور راهش رو توی این سبک زندگی پیدا کنه.

اولین کسی که به سراغش اومد، دکتر بود. کلمبینا تحسین رو لابلای کلمات این همکارش می‌شنید؛ از جنس پرستش نبود، بلکه دست‌کم بر پایهٔ پیش‌فرض برابری بود.

همکارش با احترام پرسید: «اگه مشکلی نداری، می‌تونی توی یه کار کوچیک کمکم کنی؟»

کمک؟ توقع داشت این هم کاری باشه که در ازای چیزی موظف به انجام دادنشه، اما اینجا واقعاً حق انتخاب داشت. یا شاید این خود همکارش بود که اون حق انتخاب رو بهش می‌داد.

با این که حرف‌های دکتر طنین ضعیفی از چیزی شوم، مثل رعد و برق طوفانی از دوردست‌ها، رو با خودش همراه داشت، اما حس داشتن حق انتخاب، بدون شک رضایت‌بخش بود.

اوایل همه‌چیز به‌خوبی پیش می‌رفت. آزمایشگاه دکتر پر از انواع دستگاه‌های عجیب‌وغریب بود و فقط لازم بود کلمبینا کمی از قدرتش رو اینجا استفاده کنه، یا اونجا رو دستکاری کنه تا همه‌چیز درست پیش بره.

«بد نیست. خیلی خوب انجامش دادی.»

کلمبینا تعریف و تمجید رو دوست داشت. براش تازگی داشت؛ تجربهٔ جدیدی بود.

اما طولی نکشید که تعریف‌ها جاشون رو به «هنوز کافی نیست»، «می‌تونی بهتر از این باشی» یا «از این بیشتر ازت برمیاد…» دادن.

یکدفعه متوجه شد که دکتر چیزی جز خود کلمبینارو می‌بینه؛ یعنی نسخه‌ای از کسی که باید باشه، یا سطحی که قدرت‌هاش باید بهش برسن. این، اون رو یاد روزهای قبل از پیوستنش به فتویی انداخت…

غم سنگینی توی دلش نشست. آیا کس دیگه‌ای هم فقط به خاطر خودش بودن، غمگین می‌شد؟ نمی‌دونست دیگران هم چنین حسی رو تجربه می‌کنن یا نه، اما خودش این‌طور حس می‌کرد.

موضوع این نبود که دلش بخواد به چیزی تبدیل بشه که دیگران انتظارش رو داشتن؛ بلکه این بود که چیزی که اون‌ها می‌دیدن، خودش نبود. خود واقعیش، مثل بچه‌ای که مهمانی ناخوانده‌ باشه، گوشه‌ای تنها رها شده بود…


Report Page