Character Story 2
Persian Impactیه روز دیگه از راه رسیده بود. یه دختر به معبدی که برفراز شهرک قرار داشت اومد و یه بار دیگه درش رو کوبید: «ای فرستادهی مهربان، با پرسشی دیگر آمدهام.»

در سرسرای اندرونی. نیکول، در حالی که آماده روی یک قالی نشسته بود، با لبخند از دخترک دعوت کرد تا حرفش رو بزنه. دختر با لبخندی گفت باشه و تقریباً یک نفس شروع کرد به بیرون ریختن تک تک افکاری که از شب قبل تو سرش داشت. کلماتش به سرعت پرندگانی که روی سطح آب و در ارتفاع پایین پرواز میکنن، میامدن و میرفتن، اما نیکول متوجه همهشون شد. خب باید هم اینطور میبود، هرچی نباشه اون یه فرشته بود.
اون دختر کنجکاوترین موجود تو شهر بود و انگار حتی خود دنیا هم برای اون یه معمای بزرگ و حلنشده بود. از همون لحظهای که نیکول برای سرپرستی این مکان فرستاده شد، اون بود که بیشترین سوالات و البته عجیبترینشون رو مطرح میکرد.
احمقهایی تو شهر بودن که میترسیدن اون دختر دیر یا زود سوالی رو بپرسه که انحراف بزرگی محسوب بشه و با این کار مصیبتی براشون به بار بیاره. به همین خاطر اون رو تو اتاقی حبس کردن و با زنجیر بستن، به این امید که گرسنگی و ترس، افکار سرکش اون رو سرکوب کنه.
سپس، روز پنجم، وقتی اون احمقها درِ سلول اون رو باز کردن، دختر رو دیدن که روی زمین چمباتمه زده بود و با زنجیرهاش معادلات پیچیده رو یکی پس از دیگری روی زمین حک میکرد. وقتی بالاخره با احتیاط و تردید وارد اتاق شدن، چیزی که باهاش روبهرو شدن سکوتی از جنس شکست نبود، بلکه یه سرزنش بود.
«دست به معادلاتم نزنییییینن!»
شاید اون احمقها از هوش و ذکاوتی که در چشمان اون دختر میدیدن، نگران شده بودن. یا شاید بالاخره احترامی رو که میبایست به یه خردمند گذاشت، یادشون افتاد. دلیلش هر چی که میخواست باشه، سپس با احتیاط زنجیرهاش رو باز کردن و اون رو پیش نیکول اوردن.
نیکول البته از پرسشهای بیپایان دخترک لذت میبرد، چون این پرسشها چیزی رو به اون میداد که قبلاً به ندرت بهش داده شده بود: فرصتی برای اینکه واقعا کسی رو راهنمایی کنه. نیکول به ندرت فرصت خوبی برای استفاده از استعدادهاش پیدا میکرد؛ به عنوان یکی از جوانترین فرشتگان، اون بعد از اینکه بسیاری از فرشتگان دیگه مردم جهان رو راهنمایی و هدایت کرده بودن، به این دنیا امده بود. مردم روی زمین در اون زمان اونقدر باهوش بودن که حتی گاهی اوقات خواهر بزرگتر(اولین فرشته-کویتار) رو هم سردرگم میکردن.
اما الان، بالاخره بخت و اقبال یه فرصت باارزش بهش سپرده بود.
«ای فرستادهی مهربان، چرا میوهی برسر درخت همیشه به پایین و به سمت زمین سقوط میکند؟»
«چرا همیشه صدای رعد بعد از نور آذرخش به گوش میرسد؟»
«و چه چیزی باعث میشود ماه دور نشود، و در عوض نزد چشمانمان پیوسته طلوع و غروب کند؟»
عااا، پس موضوع مورد بحثمون جاذبه و سرعت نور در برابر سرعت صوته… اشکالی نداره، اصلا اشکالی نداره. تا وقتی از من نخواد براش محاسبه انجام بدم یا معادلهها رو ذهنی حل کنم، کاملا از پسش بر میام. بگذریم، الان میتونم صرفا با توضیح مفاهیم و قوانین پایه جمع و جورش کنم. اینش آسونه، از پسش بر میام.
ولی… این نیموجبی یه خرده زیادی سریع یاد نمیگیره؟ با این حساب چند روز دیگه میاد و دربارهی دینامیک سیالات، مکانیک مداری و ترمودیناک و اینجور چیزها از من میپرسه! عمرا بتونم اونها رو براش توضیح بدم! تو رو خدا اینطور نشه. تازه، این اصلا طبیعی نیست، مگه نه؟ مطمئنم خواهر بزرگترم یه بار بهم گفته بود مردم شهر «لانگگان»(تمدن باستانی در کزم) تازه داشتن یاد میگرفتن چطور پارچه ببافن… آم… نه، نه، صبر کن ببینم، راه و روش یادگیریشون هم عجیب بود، نبود؟
یه گروه بافتن رو یاد میگرفتن، بعدش یه گروه دیگه میامدن و اندازهگیری و ریاضیات رو یاد میگرفتن. هرکسی جداگونه چیزها رو یاد میگرفت. همینه که باعث میشد سریعتر باشن؟ که افراد بیشتری بیان و مطالب مختلف رو یاد بگیرن؟ هوم، این که فرشتهی اونجا تونسته از پس این همه چیز بر بیاد واقعا قابل تقدیره. خواهر بزرگترم اسم اون فرشته رو بهم گفته بود؟ فکر کنم چیز بود…

نه، نه، صبر کن، الان مسئله اصلا این نیست! الان باید با مشکلی درگیرشم دست و پنجه نرم کنم. خب پس امشب یه خرده مطالعه میکنم که برای آینده آماده باشم. عالیه. نقشه همینه.
بنابراین، فرشتهی روی قالی همینطور که دخترک با انتظار بهش چشم دوخته بود؛ آروم و قرار گرفت. دو تا سرفه کرد و کمی بدنش رو جابهجا کرد و دوباره شروع کرد به توضیح دادن.
«اهم. خب پاسخ سوالی که پرسیدی اینه…»