Character Story 1
Mobina Sh 🌙اولین چیزی که شنید یک آواز بود.
♪ بخواب، بخواب حالا، کبوتر کوچیکم ♪ …
♪ کاش گلها و رویاهای زیبا کنار پنجرهت شکوفه کنن ♪ …
…
اون صدای کی بود؟ دور و مبهم بود، مثل لالایی، مثل شروع یک داستان، و به همون اندازه مثل پایانش…
بعد زمین زیر تنش رو حس کرد.
خرد، نرم و لطیف؛ نیروی آشنایی داشت، مثل تکهای از وجود خودش یا مایع درون رحم که قبل از تولد، اون رو در آغوش گرفته بود.
و سپس چشمهاش رو باز کرد.
نور مهتاب در هوا معلق بود و چندتا کوچولو، رشتههای گریزانش رو گرفتن و ازش براش لباس بافتن.
چیزی از دوردستها صداش میزد. نوعی کشش، ارتباط، مثل بندنافی نبریده بین بچه و مادرش.
نگاهشو رو به بالا برد. اما چیزی جز یک پرده در آسمان نبود. یک دروغ. به دلایلی از همون بار اولی که آسمان پر ستاره رو دید، میدونست دروغه. و این پردهی دروغ، اون رو از هر چیزی که به چیزی فراتر وصلش میکرد، جدا کرده بود.
چرا اینجا به دنیا اومده بود؟ یا اصلاً چرا به دنیا اومده بود؟ کی بود؟ و اون آواز متعلق صدای چه کسی بود؟
سوالات، یکی پس از دیگری، از اعماق ذهنش بیرون میاومدن. اما دنیا حتی پژواکی هم در جوابش نداشت. گاهی نشنیدن از ندیدن هم ترسناکه تره.
حس کرد که این سوالات تا ابد دنبالش میکنن.
چشمهاش رو بست. نمیشد حقیقت رو زیر پردهای از دروغ پیدا کرد.