Character Story 1
Persian Impactنیکول به عنوان یه فرستادهی آسمانیِ جوان–و در واقع میشه گفت از جوانترینها محسوب میشد.
با برخورداری از مرحمت الهی، مثل خواهرانش، خرد و اختیارات مقدس به اون اعطا شده بود، و فراخونده شده بود تا اون ارادهی والا رو به سرانجام برسونه.

فرشتگان مسنتر که صحبت میکردن این رو بهش گفتن:
روزی روزگاری، فرشتگان در کف دستانشون نوری افروختن و به فانیان راه به کار گرفتن اون شعله رو آموختن: برای به پس راندن شب، برای تبدیلِ بذر به گوشت و غذا، و برای دور کردن جانورانی که نیشهاشون رو نمایان میساختن. با بافت کنف، طناب به وجود اوردن و به فانیان راه استفاده از اون در پایین امدن از صخره، دوخت لباس و کفش، ساخت کشتیهایی برای گذر از رودخانه رو آموختن.
اونها همچنین از اندیشههای عمیق و آرمانهایی پاک سخن گفتن، به بشریت آرامش قلبی رو آموختن تا بتونه با شجاعت و پشتکار از دشواریها و خطرات گذر کنه؛ و رویاهایی رو ببینه که فقط مختص بشریت بودن.
و در ادامه فرشتگان مسنتر دوباره شروع کردن به حرف زدن و به اون گفتن:
شهری بود که آتش رو گرفت و رام کرد، تا ضمانتبخش اون بشه که نور درون دیوارهاش هرگز خاموش نشن. با اینحال اونچه که میتونست از اونها محافظت کنه و براشون آبادانی به ارمغان بیاره، به عامل نابودی تبدیل شد؛ چرا که اونها تصمیم گرفتن همون نور رو به روی مردم خودشون بتابونن. آتشی که به روشنایی خورشید بود، جانهای بیشماری رو به استخون و خاکستر تبدیل کرد. زمینی که متحمل اون آتش شد مثل آینهای صاف و عاری از هرگونه نشونهای از زندگی شد. و به دنبال اون تعداد بیشماری به آوارگی محکوم شدن.
سرانجام، بارگاه الهی این شعله رو خاموش کرد، زمینی که تهی از زندگی شده بود رو شخم زد و از زندگی عذابدیدگان زندگی نویی پدید اورد.
در جای دیگری شهری بود که همه چیز رو از طناب میبافت، اما با طنابهای زرینی که در دست داشتن تلاش میکردن به مقدسترین آسمانها برسن.
اونها رشتههای زرین بیشماری رو بر روی بوم نقاشی کردن، اونها رو بیرون کشیدن و به برج وارونهای که به سوی آسمانها میرفت گره زدن تا به اون میوهی والا که فکر میکردن اونجاست برسن.
سرانجام بارگاه الهی اون طنابهای از جنس تکبر رو از هم گسست و تخطیگران رو درون بوم زندانی کرد. در اون جا توسط همون طنابهای زرین که اونها بافته بودن برای همیشه به بند کشیده شدن، و اونهایی که بیرون از بوم بودن به زانو درامدن و دیگه هرگز به سمت آسمان روی برنگردوندن.
و سپس شهر دیگری بود که مرزهای دانش جهان رو درنوردید. برای به دست اوردن درک نهایی، اونها بدنهایی رو که به عنوان محدودیت میدیدن رها کردن و یکی یکی به درون اعماق بینور دریا سقوط کردن.
بر روی آبها تنها پوستههایی نازک شناور مونده بودن و از طریق چشمان و دستانش به کاوش در جهان ادامه دادن. با این حال، پیش از اونکه نگاهش به خلیجِ تاریکِ فراسوی این جهان بیافته، بارگاه الهی، آبهای پهناور دریا رو بخار کردن، خِرَدی رو که اونها رو به هذیان کشونده بود، پاک کردن و اونها رو به شکل اولیهشون بازگردوندن و به همین ترتیب به خیالهای واهی اون تخطیگری بزرگ پایان دادن.
بزرگترین خواهر، که زمانی نزدیکترینشون به سرور آسمان بود، گفت:
«قوانین رو نباید محک زد، نباید در سختگیریها تردید و از متون تخطی کرد. هر تخطیگریای میبایست با مجازاتی اجتنابناپذیر روبهرو شود.»
این فرمانی بود که نیکول هم، زمانی، با تمام وجودش بهش باور داشت.