Character Details
Mobina Sh 🌙
روز یا شب؟
قطعاً شب. دنیای زیر نور روز پر از لغات فراتر از فهمش بود. «کوتار»، «دمزلت»، «الهه»…
این اسمهارو مثل آینه میدونست. هرکدوم انعکاس نسخهای از خودش رو توی این دنیای ناآشنا بودن. اما این نسخهها چیزی بودن که دیگران دوست داشتن ببینن. اون خودش رو توی این انعکاسها نمیشناخت. درست همونطور که ماه آویزان از آسمون رو نمیشناخت.
حداقل شبها میتونست کششی رو که از اون سوی آسمون میاومد به وضوح حس کنه.
با اینکه بیصدا بود ولی اون میفهمیدش. فراست مون برای بازگشت به خونه صداش میکرد.
——
بهار، تابستان، پاییز یا زمستان؟
بدون شک زمستان. بعد از بیقراری بهار، غوغای تابستان و فراوانی پاییز، برف زمستان به آرامی انگشت روی لبهای دنیا میگذاشت. انگار میگفت: «هیس. بعد از اون همه سر و صدا وقت کمی سکوت نرسیده؟»
و به این ترتیب دنیا مطیعانه به سکوت میرفت. حیوانات کوچولو هم به خونههاشون پناه میبردن. فقط توی زمستان بود که مردم پی میبردن چقدر «خونه» گرم میتونه مهم باشه.
برای کلمبینا چطور؟ اون عاشق این بود که یه تودهی نرم و ضخیم از برف رو پیدا کنه، نفسش رو حبس کنه و به داخلش شیرجه بزنه. برای یک الهه (goddess) که چندان به سرما حساس نیست، سرتاپا پوشیده شدن از برف لطیف و سفید حس خارقالعادهای داشت. در مورد این که آیا همکارهاش این رفتارش رو میفهمیدن هم… خب، خیلی خودش رو درگیرش نمیکرد.
——
آفتابی؟ بارانی؟ یا شاید هم ابری؟
صبح بارانی. وقتی کلمبینا با نمنم ملایم باران که بیرون سیلور مون هال میبارید از خواب بیدار میشد، احساس آرامش وجودش رو میگرفت. احساس داشتن سرپناه زیر سقف طاقدارش.
«سرپناه». زیر ریتم باران این کلمه با نیروی تازهای طنینانداز میشد و اساسی ترین معنیای که «خونه» داشت رو منعکس میکرد. صرفاً همین که وجودش در امتداد این معنا بود، برای کلمبینا کافی بود تا از گرما پر بشه.
با این حال… رسیدن شب با آسمان صاف بهتر بود.
——
آیا پاسخش به این سوالات واقعاً درست بود؟ ممکن نبود روزی تغییر کنن؟ کلمبینا این افکار رو توی ذهنش مرور میکرد.
احتمالا نه. اما حتی اگر هم این طور میشد، این جوابها واقعیترین نسخهی اون توی این لحظه بودن. واقعیترین نسخهش توی این شب.
جنگلها، دریاچهها، و دریاهای آزاد… کدومشونو بیشتر دوست داشت؟
قطعاً همهشون رو.