Chapter9

Chapter9


سوبین:

نتونستم بخوابم.

نتونستم درست فکر کنم.

حتی نمی‌تونستم نفس بکشم بدون اینکه حس کنم یه چیز سنگین روی سینمه.

از وقتی اون عوضیِ بی‌مصرف، یونجون، یهو از ناکجاآباد سر و کله‌ش پیدا شده و پا گذاشته تو قلمرو من، درست جلوی چشم خودم، انگار که حق داره اینجا باشه.

یه فشاری که مدت‌ها بود حسش نکرده بودم، دوباره تو وجودم داره می‌جوشه. یه تنش لعنتی.

اگه بخوام خیلی رک باشم، تقریباً دارم عصبی و روانی می‌شم.

صبح زود چند ساعت به کیسه بوکس مشت زدم، بعد دویدم، بعد هم شنا کردم. دست و پاهام از خستگی درد می‌کنن، جوری که انگار دیگه توان ندارن، ولی با این حال، هیچ‌کدوم نتونستن اون گرفتگی لعنتی رو از عضلاتم، معده‌م، استخون‌هام کم کنن

وارد پنت‌هاوسم توی منهتن می‌شم. این خونه رو برخلاف مخالفت پدر و مادرم درباره‌ی مسائل امنیتی گرفتم؛ چون راستش رو بخوایم، امن‌ترین جای نیویورک احتمالاً همون عمارت خودشونه. اون‌قدر همه‌جاش رو ضدگلوله‌ش کردن که هیچکس جرئت نمی‌کنه حتی نزدیکش بشه.

ولی بعد از اینکه دانشگاه رو شروع کردم، نیاز داشتم یه جای مخصوص خودم داشته باشم؛ بیشتر برای اینکه من و دانیکا فضای خودمون رو داشته باشیم.

یا شاید، چون خودم به فضای شخصی نیاز داشتم.

چون با وجود اسرار‌های غیرمستقیم دانیکا برای اینکه باهام زندگی کنه، ترجیح می‌دم فعلاً این کارو نکنه.

حداقل نه هنوز.

وقتی چند ماه پیش برای اولین بار تصمیم گرفتم اینجا زندگی کنم، بابا کل ساختمون رو خرید. بیشتر واحدها رو در اختیار نیروهای امنیتی خودش گذاشت و بقیه‌ش رو هم به آدم‌هایی سپرد که بهشون اعتماد داره. پس، یه جورایی، واقعاً از خونه نرفته بودم. پدر و مادرم از هر چیزی که در اختیار دارن استفاده می‌کنن تا مطمئن بشن نه‌تنها در امانم، بلکه به بهترین محافظ‌ها هم دسترسی دارم؛ محافظ‌هایی که خودشون شخصاً آموزششون دادن.

از وقتی اون اردوگاه تابستونی لعنتی نزدیک بود منو به کشتن بده، پدر و مادرم بیش از حد مراقبم شدن.

سعی می‌کنن اون‌قدر آزادی‌مو محدود نکنن که احساس خفگی بهم دست بده، ولی خب بدون اینکه همیشه چند تا محافظ دور و برم باشن، کار زیادی از دستشون برنمیاد.

نه اینکه من اعتراضی داشته باشم فعلا کارهای بهتری دارم تا اینکه بمیرم پس ایرادی نداره.

همین که درِ آسانسور پنت‌هاوس پشت سرم بسته می‌شه، نفس حبس‌شده‌ای رو با یه بازدم طولانی بیرون می‌دم.

خب.

باید روی چیزهای بهتری تمرکز کنم، نه روی یه جفت چشم‌ ناهماهنگ و تهدیدهای غیرمستقیم.

پس، ساک ورزشی‌مو خالی می‌کنم، بعد لباس‌های ورزشی‌مو می‌ندازم توی ماشین لباسشویی و روشنش می‌کنم.

آره، کارکنانی هستن که این کارها رو برامون انجام می‌دن، ولی من همیشه دوست داشتم خودم به وسایلم برسم.

اون‌طور که دخترخاله‌م، لیدیا، می‌گه، این دیگه وسواسِ کنترل کردن نیست.

یا شاید واقعاً هست.

من فقط دوست دارم همه‌چیز توی فضای مرتب و منظم سر جای خودش باشه. یه جور آرامش توی این هست که بدونی هر چیزی دقیقاً جاییه که باید باشه.

وقتی همه‌چیز رو سر جای خودش می‌چینم، وارد آشپزخونه می‌شم و از یخچال چند تا تخم‌مرغ و یه بطری شیر درمیارم.

همین‌طور که بطری شیشه‌ای هنوز توی دستمه، گوشیم رو از تو جیبم درمیارم.

باید به دانیکا پیام بدم و صبح‌بخیر بگم.

حقیقتش، دیشب همراه خوبی نبودم . حداقل نه بعد از اینکه اون مزاحم پیداش شد.

«باهاش بهم بزن و دانشگاهت رو عوض کن.»

یه نفس پُر حرص بیرون می‌دم.

این عوضی فکر می‌کنه کیه که انتظار داره من طبق دستوراش رفتار کنم؟(سرورت؟)

انگار توی این چهار سال اعتمادبه‌نفسش از یه آدم مسخره تبدیل شده به یه آدم کاملاً طلبکار و ازخودراضی.

به هر حال، تا آخر شب از شدت عصبانیت دیوونه بودم و حواسم هم جای دیگه‌ای می‌چرخید، و دانیکا بدترین قسمتِ بد خلقی من نصیبش شد.

با این حال، با هم وقت گذروندیم و مثل همیشه بعد از قرارها باهاش سکس داشتم؛ رو پیشخوان آشپزخونه، و مطمئن شدم که ازش لذت می‌بره.

بعد رابطه وقتی دانیکا گفت باباش منتظره برگرده تا درباره‌ی وضعیت خانواده‌شون باهاش حرف بزنه، فقط گذاشتم بره و بعد خودم توی تخت اینور و اون‌ور شدم و خوابم نبرد.

گوشیمو باز می‌کنم و یه پیام از یه شماره‌ی ناشناس می‌بینم.

ابروهام درهم می‌ره.

شماره‌ی من رمزگذاری شده‌ست، پس نباید هیچکس بهش دسترسی داشته باشه؛ چه برسه یه آدم ناشناس.

تمام غریزه‌م بهم می‌گه پیام رو باز نکنم.

ولی از طرفی، باید بفهمم چه کسی شماره‌ام رو گیر آورده.

شماره‌ی ناشناس:

"برای سرگرمیت."

ابروهام میره تو هم،روی لینک ابری کلیک می‌کنم و ویدئو باز میشه.

تصویر کمی می‌لرزه و نور کم‌جونی فقط بخشی از چیزی رو که به نظر میاد یه اتاق هتل باشه روشن کرده. اولش نمی‌تونم بفهمم دقیقاً دارم چی می‌بینم. دوربین کمی می‌لرزه، اما کم‌کم ثابت می‌شه و تصویر واضح میاد جلوی چشمم.

آلت هارد شده بین سینه‌هایی با نوک قهوه‌ای قرار گرفته. سرم رو کج میکنم، حس آشنای ناخوشایندی تو سینه‌ام میپیچه.


«لعنتی، این سینه‌ها فوق‌العاده‌ان.»


صدا.


اون صدای بم و کمی خش‌دار، آروم و خشن؛ مثل دود که دور گلوم حلقه می‌زنه.

همون صدای لعنتی‌ای که هر جای دنیا باشه می‌شناسمش.


یونجون لعنتی.


«اشکالی نداره ازت فیلم بگیرم،هوم؟»

دوباره حرف می‌زنه و در همون حال، کیرش رو بین سینه‌هایی که با دست‌های زن گرفته شدن، حرکت می‌ده.

ناله‌‌ی زنونه هوس‌آلود می‌پرسه: «چرا داری فیلم می‌گیری؟»


انگشت‌هام محکم‌تر دور بطری شیر جمع می‌شن.


«چون می‌خوام این خاطره رو برای خودم نگه دارم، خوشگله.»


« اوکیه. فقط آنلاین منتشرش نکن.»


«نمی‌کنم. این راز کثیف کوچیک خودمون می‌مونه.»

لازم نیست صورت هیچ‌کدومشون رو ببینم تا بدونم دقیقاً چه کسایی هستن. هر دوتاشون اون‌قدر عمیق توی ذهنم حک شدن که محاله صداشون رو نشناسم.

«می‌دونی چقدر جذابی؟»


کلمات با یه غرش نرم و بم از بین لب‌هاش بیرون می‌آن.

دوربین حرکتش رو دنبال می‌کنه؛ آلتش رو روی شکم دنیکا می‌کشه و پایین‌تر می‌بره.


دختر با ناله می‌گه: «تو هم همین‌قدر جذابی.»


بعد با صدایی که از شدت تحریک می‌لرزه، می‌گه:

«با اون کیر بزرگت منو بکن، خوشتیپ.»

صدای یونجون پایین‌تر میاد.

«می‌خوای اینو توی اون کس کوچیکت حس کنی؟»

«ممم.»

کاندوم می‌ذاره و من سرم رو کمی کج می‌کنم، با حرکت خشن روی آلتش می‌کشه و زیرلب از ته گلو یه صدای بم درمیاره.

«این‌طوری؟»

بعد واردش می‌کنه و دنیکا صدایی با ناله که انگار واضحاً می‌گه: «آره! لعنتی، خواهش می‌کنم منو بکن.» از خودش در میاره و جیغ می‌کشه.

دوربین با حرکت‌های خشن و طولانی اون می‌لرزه.


من هیچوقت این شکلی با دانیکا رابطه نداشتم.

و هیچ وقت این شکلی باهاش رابطه نخواهم داشت.

چون دانیکا لطیف‌ترین آدم زندگی منه و من همیشه مثل یه چیز باارزش باهاش رفتار کردم.

اون باارزش بود.

بود.

دیگه نیست.


چون توی این ویدیو، صدای ناله و جیغ دانیکا رو می‌شنوم؛ در حالی که یه مرد دیگه با تمام وجود داره میکنتش.

همون مرد برش می‌گردونه، از روی تخت بلندش می‌کنه و از پشت میکنش؛ سرش رو روی فرش نگه می‌داره، در حالی که دانیکا هذیان‌وار حرف می‌زنه و بیشتر می‌خواد.

کاندوم رو درمیاره، بعد برش می‌گردونه تا روبه‌روش قرار بگیره و موهاش رو توی مشت می‌گیره، در حالی که دانیکا، کیر یونجون رو عمیق تو دهنش فرو میبره، انگشت‌های یونجون جمع و باز می‌شن و ناله‌های بمش گوش‌هام رو پر می‌کنن؛ صورت دانیکا رو به زور جلو می‌بره تا جایی که به حالت تهوع می‌افته. بزاق و اشک از چونه‌ش پایین می‌ریزه.

توی اون قسمت‌ها صورتش کاملاً مشخصه؛ به‌هم‌ریخته از اشک و ترشحات، و با این حال با چشم‌های درشت و بازش به یونجون نگاه می‌کنه، گونه‌هاش سرخ شده و حالت چهره‌ش پر از اشتیاقه.


چیزی که من هیچ‌وقت ندیدم.


چون دانیکا هیچ‌وقت به من اون‌طوری نگاه نکرده بود که الان به اون نگاه می‌کنه، انگار یونجون یه الهه‌ست، یه معبوده.


کاملاً خودش رو بهش سپرده.


بیشتر از یه بار به اوج لذت می‌رسه.


در واقع، چند بار.


حتی اشتیاقش برای کمک کردن به یونجون برای گذاشتن کاندوم رو هم می‌بینم.

حتی بهش پیشنهاد می‌ده کلاً کاندوم نزاره ، ولی یونجون قبول نمی‌کنه.

حرف‌های تحقیرآمیز و کثیف یونجون رو می‌شنوم؛ چیزهایی که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم به دانیکا بگم، اما به نظر میاد اون از شنیدنشون لذت میبره و ارضا میشه.

دانیکا رو بیشتر از چیزی که بتونم بشمرم کردم و باز هم هیچوقت این شکلی ندیدمش. انگار که دارم یه غریبه رو تماشا میکنم کسی که انقدر از خاطراتی که دارم به دوره که انگار دارم به نسخه‌ی فیکش نگاه میکنم. ولی اون نسخه‌ی جعلیش نیست.

یا از خاطراتم دور نیست.

این کسی نبود که تو زندگیم یا تصویری که ازش توی خونه‌‌ی آیندم آویزون میکردم داشتم.


خونه‌ من! نه خونمون.


فکر نکنم هیچ‌وقت واقعاً به «ما» به چشم یه «ما»ی واقعی نگاه کرده باشم، و اگه شرایط فرق می‌کرد، شاید بابتش احساس گناه می‌کردم.

اینکه به اندازه‌ی کافی احساساتی نیستم.

به اندازه‌ی کافی اهمیت نمی‌دم.

اینکه شاید اصلاً کافی نیستم.

اما الان نه.

همین‌طور که دانیکا  رو کیر یونجون سواره و مدام از بدنش، عملکردش و حسی که بهش می‌ده تعریف می‌کنه، حتی می‌گه انگار «توی شکمش حسش می‌کنه»، برای اولین بار اجازه می‌دم احساسات واقعیم خودشون رو نشون بدن.

بی‌تفاوتی.

نمی‌دونم ویدیو چقدر طول می‌کشه. اون‌قدر طولانیه که توی چند تا پوزیشن مختلف ادامه پیدا می‌کنه؛ اون‌قدر که حس می‌کنم دارم فیلم دو تا پورن‌استار رو می‌بینم که انگاری مواد زدن.

البته همه‌ش رو هم نمی‌بینم، چون ویدیو ادیت شده، قسمت‌هایی ازش بریده شده و روی بخش‌هایی زوم شده که یه «کارگردان فیلم پورن» فکر می‌کنه برای تحریک مخاطب مناسبه.

یونجون با صدای خشنی ناله می‌کنه و با شدت خودش رو میمالونه و بعد روی شکم، سینه‌ها و صورت دانیکا کام میشه.

در حالی که دانیکا باقی‌مونده‌ی مایع رو از روی لب‌هاش پاک می‌کنه.

«باید توی دهنم می‌ریختی.»

انتظار دارم ویدیو و این تجربه‌ی سورئال بالاخره تموم بشه.

ولی نمی‌شه.

در عوض، دوربین دوباره برمی‌گرده و صورت یونجون رو نشون می‌ده که حدود نیم ساعت گذشته رو داشتم سکسش رو تماشا میکردم.

موهاش دو طرف پیشونیش ریخته و از عرق خیس شده. چشم‌هاش برق می‌زنن؛ آبیِ چشم‌هاش تیره‌تر شده، تقریباً خاکستری به نظر میاد و قهوه‌ایِ چشم دیگه‌اش به سیاهی روحشه.

به دوربین پوزخند می‌زنه، بعد لب پایینش رو گاز می‌گیره و به روسی می‌گه:

«این می‌تونست ما باشیم، میشکا.»

بعد ویدیو متوقف می‌شه.

روی صورتش.

صدای خرد شدن چیزی توی هوا می‌پیچه و تازه می‌فهمم بطری شیر رو با دست خالی له کردم.

همون‌طور خونسرد می‌مونم و به خونم نگاه می‌کنم که با شیر قاطی می‌شه.

مایع از روی کانتر سرازیر می‌شه، شلوارکم رو خیس می‌کنه و روی جوراب‌های سفیدم رد می‌ندازه.

یه افتضاح.

درست مثل زندگی من توی این لحظه.

همه‌ی اینا فقط به خاطر یه خاریه که توی پهلوم گیر کرده؛ خاری که باید همون‌جا توی اون غار می‌ذاشتمش تا بمیره.

ولی این کارو نکردم.

حالا وقتشه سر جاش بنشونمش و آدابی رو که واضحاً هیچ‌وقت نداشته رو یادش بدم.

_________________________________________

من برای کسی که دوست‌دختر چهار ساله‌ش بهش خیانت کرده، عجیب آرومم.

برای کسی که مجبور شده چیزی رو ببینه که فقط می‌شه اسمش رو گذاشت نوار سکسِ دوست‌دخترش، در حالی که رو کیر یه مرد دیگه‌ست.

و نه هر مردی.

یونجون.

نه اینکه مهم باشه دانیكا با کی بوده، ولی اینکه اون یونجونه، ضربه رو خیلی سنگین‌تر می‌کنه.

همون یه نفری که واقعاً نمی‌تونم تحملش کنم.

دانیكا هنوز از این قضیه خبر نداره، وگرنه هیچ‌وقت توی مراسم خیریه‌ای که عمه رینا برگزار کرده، پیداش نمی‌شد. عمه رینا مادر جیک و کای؛ همون دوستام. اون عمه‌ی واقعی نیکولاس هم هست و یه پرنسس سابق مافیاست، ولی برخلاف مادر نیکو، تصمیم گرفت از دنیای مافیا فاصله بگیره و فقط خودش رو درگیر کارهای خیریه کنه.

البته پسرهاش اون‌قدرها هم از این دنیا فاصله نگرفتن.

بومگیو، نیکولاس و من وارث‌های آینده‌ی مافیای نیویورک بهترین دوست‌های همدیگه‌ایم.

حتی لازم نبود امشب اینجا باشم، ولی از مادرم خواستم به جاش توی مراسم شرکت کنم. اون یکی از حامی‌های اصلی این خیریه‌ست و با عمه رینا هم دوسته، ولی قانعش کردم که بهتره خودم چک رو بهشون بدم.

البته امشب هیچ نیت خیرخواهانه‌ای در کار نیست.

به محافظ‌ها گفتم برای پدر و مادرم یه شام رمانتیک ترتیب بدن و کاری کردم هر کدومشون فکر کنن اون یکی پیشنهادش داده.

می‌دونی، این‌طوری دیگه فرصت نمی‌کنن اینجا باشن‌.

آخرش می‌فهمن کار من بوده و پشتش یه نقشه داشتم، ولی تا اون موقع کار من تموم شده.

نمی‌خوام شاهد بدترین و شرم‌آورترین حالت من باشن.

«عزیزم!»

دانیكا خودش رو توی بغلم می‌اندازه.

بغلش نمی‌کنم. فقط دستم رو روی شونه‌ش می‌ذارم و یه ضربه‌ی آروم می‌زنم؛ کاملاً بی‌تفاوت.

یه زمانی فکر می‌کردم شریک زندگی منه.

ولی الان؟

هیچی نیست.


اینکه می‌تونم این‌قدر راحت بندازمش دور، باید ترسناک باشه.

فکر کنم وقتی ویدیوی خیانت تنها دوست‌دختر چهار ساله‌م رو دیدم، یه جایی از وجودم واقعاً درد گرفت.

ولی آیا به اندازه‌ی کافی درد داشت؟

باید بیشتر درد می‌کشیدم؟

احتمالاً آره

فکر می‌کنم اگه یه پسر دیگه جای من بود، خیلی بیشتر از این داغون می‌شد.

ولی خب، من همیشه آدم عمل‌گرایی بودم و احساسات تأثیر چندانی روی تصمیم‌هام ندارن.

دانیكا فقط یه عضو پوسیده‌ست که باید قطعش کرد.

همین.


«دلم برات تنگ شده بود.»

یه بوسه روی گونه‌م می‌زنه و بعد نگاهی به اطراف می‌ندازه.

«وای، اینجا فوق‌العاده‌ست. باید از قبل بهم می‌گفتی، یه لباس بهتر می‌پوشیدم.»

معمولاً اینجور موقع‌ها باید بهش بگم هرچی بپوشه زیبا به نظر میاد،امشب یه لباس قرمز بنددار پوشیده.

ردِ شب وحشی‌ای که پشت سر گذاشته، با آرایش پوشونده شده، ولی توی پوشوندن یه اثر انگشت نزدیک پشت گردنش چندان موفق نبوده؛ هنوز کاملاً محو نشده.

دستم رو جلو می‌برم، انگار می‌خوام انگشت‌هام رو روی اون رد بکشم حتی خودمم نمی‌دونم چرا همچین کاری می‌خوام بکنم اما به جاش، شستم همون‌جا می‌مونه؛ روی رد انگشت شستِ اون.

همون جایی که وقتی دانیكا داشت برای یونجون ساک میزد، انگشت‌هاش اونجا قرار گرفته بودن، قبل از اینکه موهاش رو بگیره و بیشتر چوکش کنه.

من هیچ‌وقت  دانیکا رو مجبور نکردم این‌طوری رفتار کنه، ولی اون با چیزی که مال منه، این اجازه رو به خودش داده.

پس حالا روی رد کمرنگ انگشت شست یونجون فشار می‌دم.

این حس کاملاً... جدیده.

نمی‌دونم چرا می‌خوام این کار رو بکنم یا چرا یه جورایی دلم می‌خواد بیشتر فشار بدم، عمیق‌تر، محکم‌تر؛ انگار دارم به جای پوست خودش، انگشت شست اون رو زیر انگشتم له می‌کنم.

«آخ!»

دانیكا با ناله‌ای کوتاه از درد واکنش نشون می‌ده و من دستم رو بر می‌دارم و پایین می‌اندازم، انگار یه لحظه تسخیر شده بودم.

وقتی عذرخواهی نمی‌کنم و فقط بهش زل می‌زنم، گوشه‌های لب دانیكا پایین می‌افته و قیافه‌ش حالت مظلومانه‌ای به خودش می‌گیره.

«همه‌چی خوبه، سوبین؟»

«نه. راستش نه.»

«چی شده؟»

دستش رو روی بازوم می‌کشه.

به دستش خیره می‌شم؛ به ناخن‌های قرمزی که زمانی با تمام قدرت توی بازو و پشت یونجون فرو رفته بودن، انگار برای زنده موندن بهش چنگ میزد.

بعد به صورتش نگاه می‌کنم.

«فکر کنم خودت دقیقاً می‌دونی چیشده .»

«منظورت چیه...؟»

گوشیم رو درمیارم، مطمئن می‌شم صداش کم باشه و ویدیو رو جلوی صورتش می‌گیرم.

اول اخم می‌کنه.

بعد چشم‌هاش از تعجب گشاد می‌شن و سعی می‌کنه گوشی رو از دستم قاپ بزنه.

احتمالاً می‌خواد قایمش کنه؟

یا حذفش کنه؟

نمی‌دونم و راستش اصلاً برام مهم نیست.

گوشی رو دوباره می‌ذارم توی جیبم و دستم رو هم همون‌جا نگه می‌دارم.

«اون اولین پسری بود که باهاش بهم خیانت کردی؟»

«اونطور که فکر میکنی نیست، من—»

«اولین نفر بود؟»

حرفش رو قطع می‌کنم.

باید ترسناک باشه که چقدر راحت می‌تونم دیگه بهش به چشم چیزی حتی بزرگ‌تر از یه ذره غبار هم نگاه نکنم.

لب پایینش رو گاز می‌گیره و نگاهش رو می‌ندازه پایین.

اشک توی چشم‌هاش جمع می‌شه و با همین، جوابم رو میگیرم.


معلومه که اون اولین نفر نبوده.

قیافه‌ش طوریه که انگار این کار رو مرتب انجام می‌داده.

و من متوجه نشده بودم.

شاید اون‌قدر برام مهم نبود که متوجه بشم.

شاید هم زیادی بهش اعتماد داشتم که اصلاً به حرف‌هاش شک کنم.

«من فقط... بیشتر می‌خواستم.» با صدای آرومی زمزمه می‌کنه و هم‌زمان اطرافش رو نگاه می‌کنه، انگار می‌خواد مطمئن بشه کسی شاهد سقوطش نیست.

اما حالا می‌فهمم که من حتی این دختر رو هم نمی‌شناسم.

«من انقدر برات ناکافی بودم؟» می‌پرسم؛ صدام کاملاً خالی از احساسه.

«نه، مسئله اینه که... تو به اندازه‌ی کافی خشن نیستی و زیادی مهربونی، و من همیشه اینو نمی‌خوام. ولی واقعاً دوستت دارم—»

«از اعترافات عاشقانه‌ت بگذر. وقتی داشتی توسط یه مرد دیگه به فاک میرفتی، اصلاً شبیه کسی نبودی که عاشق من باشه.»


با عصبانیت بهم خیره می‌شه.


«پس اگه یه مرد به خاطر اینکه راضی نیست خیانت کنه، اشکالی نداره، ولی اگه یه زن این کارو بکنه، می‌شه مشکل؟»


« هر دو مشکله. و من کی بهت خیانت کردم، دانیكا؟ من کاملاً بهت وفادار بودم.»


«تو فقط به اون زندگی‌ای وفادار بودی که برای خودت می‌خواستی و منم جزوش بودم!» با صدای آروم اما خشمگین جواب می‌ده.

«تو حتی منو دوست نداری؛ عاشق تصویری هستی که از من ساختی.»


«فقط چون نتونستی احساساتم رو جواب بدی، احساسات منو بی‌ارزش نکن. من همه‌چی بهت دادم.»


یه خنده‌ی طولانی و تلخ سر می‌ده.

«آره، همه‌چی. به جز احساساتت، حسادتت، و قطعاً قلبت. اصلاً قلب داری؟»


«دانیكا...»

«الان باهام بهم می‌زنی و این کارو جلوی همه می‌کنی تا منو تحقیر کنی، فقط چون جرئت کردم با اون کار تو رو تحقیر کنم. تو فقط نمی‌تونی تحمل کنی که یه مرد دیگه به چیزی که مال توئه دست زده، فهمیدم.

ولی می‌دونی چیه؟ من از هیچ‌کدومش پشیمون نیستم، مخصوصاً از دیشب.

حداقل یه شب رو با مردی گذروندم که دقیقاً می‌دونه چی می‌خواد و برای به دست آوردنش می‌ره جلو؛ چیزی که درباره‌ی تو نمی‌شه گفت.»


چشم‌هام رو ریز می‌کنم.


می‌خنده، ولی اشک توی چشم‌هاش جمع شده.


«فکر کردی نمی‌تونم نقشه‌ت رو بفهمم؟ باشه. من می‌دونستم بالاخره یه روزی می‌رسه که از کارهام باخبر می‌شی و ولم می‌کنی. یا باهات ازدواج می‌کنم و تا آخر عمرم با یه مجسمه‌ی بی‌روح زندگی می‌کنم؛ مجسمه‌ای که فقط کارهای درست رو بلده، می‌دونه کی لبخند بزنه، کی بخنده و کی حرف درست رو بزنه، ولی حتی یه ذره روح لعنتی توی وجودش نیست.

من از اولش هم واقعاً هیچ‌وقت تو رو کامل نداشتم.

فکر کنم شانس آوردم که همین الان تموم شد، نه چند سال دیگه، بعد از اینکه چند تا بچه می‌آوردیم.»


« حرفات تموم شد؟»


«آره.»


لب‌هام رو به هم فشار می‌دم و با صدای بلندی شروع به حرف زدن می‌کنم؛ اون‌قدر بلند که همه‌ی اطرافیانم بشنون، تا همون جمع عزیزِ دانیكا تبدیل بشه به چیزی که نابودش می‌کنه.

اون همیشه عاشق این بود که درباره‌ی آدم‌های جدیدی که وارد شهر می‌شدن غیبت کنه. پس عادلانه‌ست که این بار خودش بشه موضوع حرف‌هاشون.

«تو، دانیكا، بارها و بارها بهم خیانت کردی، در حالی که من هیچ‌وقت جز وفاداری چیزی بهت نشون ندادم.

تو جایگاهی رو که من بهت داده بودم با یه تخت پادشاهی اشتباه گرفتی، در حالی که اصلاً لیاقت اون جایگاه رو نداشتی.

از امروز به بعد، برای من، خانواده‌‌ام و جمع دوستان و آشنایانم، دیگه هیچ چیزی نیستی.

دیگه نمی‌خوام هیچ‌وقت ریختت رو ببینم.»

حتی نگاهش هم نمی‌کنم و از سالن خارج می‌شم؛ در حالی که پشت سرم صدای پچ‌پچ و نفس‌های از سر شوک بلند شده.

از طرف من دیگه هیچ کاری لازم نیست.

بعد از امشب، دانیكا از جایگاه اجتماعیش سریع‌تر از یه شهاب‌سنگ سقوط می‌کنه.

چند هفته دیگه، مردم حتی اسمش رو هم فراموش می‌کنن.

سقوط پدرش حتی بدتر خواهد بود و مجبور می‌شن ایالتشون رو عوض کنن.

شاید حتی کشورشون رو.

به کارکنای خونه گفتم وسایلش رو توی خونه‌ی من بسوزونن.

به‌قول معروف، دارم خونه‌م رو از شر یه موجود موذی پاک می‌کنم.

تازه بیشتر اون وسایل لوکس رو هم خودم براش خریده بودم و می‌تونم توی یه چشم به هم زدن نابودشون کنم.

می‌تونم هم به معنای واقعی کلمه بسوزونمش، هم به معنای استعاری.

همون‌طور که بهش قدرت و جایگاه دادم، می‌تونم با یه حرکت همه‌شون رو ازش پس بگیرم.

اینکه تا این حد برام بی‌اهمیت شده، تقریباً بی‌رحمانه‌ست.

شاید همیشه همین‌طور بوده.

شاید چیزی که واقعاً دوست داشتم، تصویری بود که ازش توی ذهنم ساخته بودم، نه خودِ اون.

چون از وقتی فیلم سکسش رو دیدم، فقط تصمیم‌های حساب‌شده و منطقی گرفتم.

تمام عضویت‌های اختصاصی‌ای که هزینه‌شون رو من پرداخت می‌کردم لغو کردم و کاری کردم از تمام کلاب‌های معتبر و اشرافی خصوصی محروم بشه.

بعد از بابا خواستم هر معامله و همکاری با پدرش رو قطع کنه و اطلاعات مالی سنگینی رو در اختیارش گذاشتم که بزودی بین تمام محافل مافیایی پخش می‌شه و پدرش رو به‌عنوان یه شریک غیرمسئول و غیرقابل‌اعتماد معرفی می‌کنه.

بعد از اون، برای بیماری‌های مقاربتی آزمایش دادم؛ با اینکه همیشه موقع رابطه باهاش از کاندوم استفاده کرده بودم، ولی باید مطمئن می‌شدم که چیزی کثیف و خطرناک بهم منتقل نکرده. خوشبختانه جواب آزمایش منفی بود.

با اطمینان می‌تونم بگم فصل دانیكا دیگه تموم شده.

شاید نکشتمش، ولی سقوط اون و خانواده‌ش از جایگاه اجتماعی‌شون، خیلی بدتر از مرگه.

وقتی به ماشینم نزدیک می‌شم، گوشیم رو درمیارم و هندزفری‌هام رو توی گوشم می‌ذارم.

وقتی سوار صندلی عقب می‌شم، به راننده سلام می‌کنم و ازش می‌خوام منو ببره خونه.

همین که ماشین راه می‌افته، می‌رم سراغ دوربین‌هایی که افراد بومگیو توی جزیره برایتون، عمارتی که یونجون و احمقاش هستن نصب کرده.

همونطوری که دوست های من کلاب "هیدنز" رو تشکیل دادن، یونجون و اطرافیانش هم کلاب "سرپنتس" رو دارن و درست وسط دانشگاه کینگ رقابت میکنن. بومگیو گفت افرادش فقط میتونن به محوطه‌ی بیرونی دسترسی داشته باشن، درست کنار در ورودی عمارت، ولی همون هم کافیه.

فعلا.

بومگیو مثل هر فرد منطقی دیگه ای، انتظار داشت وضعم داغونتر باشه؛ولی من سرم با جزییات نقشه‌ام و کارهایی که اون باید انجام میداد گرم بود. الان تو جزیره، حدودا نیمه شبه. یکی از دوربین ها موتوری رو نشون میده که از دروازه با سرعت رد، بعد ناگهان متوقف میشه و راننده‌اش رو روی آسفالت میاندازه و خودش هم درست به سمت مخالف پرت میشه. لبخندی روی لبم میشینه و نگاهش میکنم که با غرشی بلند میشه و محافظ هاش به سمتش میان. یونجون کلاهش رو که جمجمه‌اش رو از خرد شدن نجات داده بود درمیاره و نیشخند میزنه.

"خوبم! ژاکت چرمی تصمیم خوبی بود تری. وگرنه دستم از بین میرفت. لعنتی!" تهیون از ماشین پیاده میشه به یونجون نزدیک میشه و مشکوک موتورش رو نگاه میکنه ، لبخندم ناپدید میشه. باید هم مشکوک باشه. مطمئن نیستم که یونجون همه چیز رو به اون عوضی گفته باشه یا اینکه وقتش رو داشته تا بهش اطلاع بده، ولی احتمالا انجامش داده. تونستم اینکه یونجون درست بعد اینکه کارش با دانیکا تموم شد با جت شخیصش برگشت شیکاگو رو تایید کنم، بنابراین زمان کافی برای اینکه به تهیون بگه داشته. البته که مهم نیست. "چیشده زِوِروشکا؟" یونجون به سمت موتورش میره. "از دستم عصبانی؟"

زوروشکا. اسم کوچیکِ زِوِر. موتورش رو زِور صدا میکنه. به روسی میشه هیولا.

کدوم احمقی به موتورش اسم کوچیک میده؟

"یونجون، دور شو" جمله‌ی تری وقتی موتور جلوی چشمهای یونجون منفجر میشه، قطع میشه. تهیون درست لحظه ی آخر هلش میده کنار و شعله ها به سمت آسمون زبونه میکشن. ارتشی از سربازها اینور اونور میدوون، ولی یونجون آشفته نیست.

داره میخنده—مثل دیوونه ها.

عقلش رو از دست داد. خوبه.

طبق تحقیقاتم، اون موتور باارزش.ترین داراییشه. حتی اسم هم روش گذاشته، بنابراین عادلانه بود که جلوی صورتش منفجر شه. برای همین از بومگیو خواستم که از افرادش بخواد تا ماده‌ی منفجره داخل موتورش حدودی این زمان‌ها بترکه. زمانی که یونجون معمولا به عمارت برمیگرده. عالی زمانبندی کردم. اگر طی روال همیشگیش پیش نمیرفت، وقتی رو موتور بود میترکید. الان که بهش فکر میکنم ایده‌ی بدی نبود. شماره‌اش رو میارم و اسکرین‌شاتی از آتیشی که نشسته و سوختنش رو تماشا میکنه براش میفرستم.

من:

" محض اطلاعت میتونستم بکشمت، ولی ترجیح دادم فعلا اینکارو نکنم."

گوشیش رو چک میکنه. یونجون اطراف رو نگاه میکنه، بعد به صفحه‌ی گوشی نیشخند میزنه. اون حالت چهره‌اش رو دوست ندارم.

وقتی جواب پیامم رو میده، انگشت‌هام دور گوشیم مشت میشن.

یونجون:

"داری باهام لاس میزنی؟ هرچی، جوابم آره‌ست"


Report Page