Chapter..7
Arsanدونگ هیون با شنیدن این حرف حتی گیج تر هم شد و فقط سکوت کرد،پس از چند دقیقه دونگ مین عقب رفت و صدایش را صاف کرد و به زمین خیره شد،دونگ هیون با دقت به تمام حرکاتش نگاه میکرد.
" خیلی جالبه..تا چند ثانیه پیش خودت میخواستی منو بکشی ولی الان خوشحالی که زندم؟ واقعا نمیفهمم "
دونگ مین نگاهی به بیرون میندازد.
" بیشتر کار کن کمتر حرف بزن..باید از اینجا بزنیم بیرون "
دونگ مین اسلحه اش را با فشنگ های جنگی پر میکند که در همین حین دونگ هیون سرش را جلویش میآورد.
" ببخشینا ولی داری منو نادیده میگیری؟ اصلا فهمیدی چی گفتم؟ دارم با تو حرف میزنما الو سرجوخه هان جذاب عصبی "
دونگ مین با نگاهی سرد و جدی به او نگاه میکند.
" میزاری کارمو بکنم یا نه؟ "
دونگ هیون بیشتر صورتش را به او نزدیک میکند جوری که نفس هایش به صورت دونگ مین برخورد میکند.
" اگه بگم نه چیکار میکنی؟ "
دونگ مین که هر لحظه ممکن بود اولین عشق دوست داشتنی اش را با چشمانش قورت دهد سریع او را به عقب هل داد.
" فکر میکنی مسخره بازیه؟ رسما الان وسط جنگیم بعد تو داری چرت و پرت میگی؟ زود باش اسلحتو بردار باید بریم "
دونگ هیون نگاهی به اطرافش نگاهی میندازد.
" ولی من که اسلحه ندارم "
دونگ مین با کلافگی به او خیره میشود.
" شوخی میکنی دیگه؟ "
در همین حین در به سرعت باز شد و فرمانده وو وارد آنجا شد،دونگ مین با دیدن او کمی شوکه شد.
" فرمانده "
فرمانده وو همین که دونگ مین را دید فورا او را در آغوش گرفت.
" دونگ مین..خوشحالم که حالت خوبه "
دونگ هیون صدایش را صاف کرد و با چهره ای کاملا جدی به آن دو نفر نگاه کرد.
" خیلی ببخشید مزاحم اوقات خوشتون میشم ولی نباید از اینجا بریم؟ "
فرمانده وو به او نگاهی میندازد.
" تو دیگه کی هستی؟ "
دونگ هیون از کلافگی نفس عمیقی میکشد و به دیوار تکیه میدهد.
" خب محض اطلاعتون باید بگم که من اول اینجا بودم و جنابعالی یهو پریدی تو و داستان عاشقانه راه انداختی پس بهتره من ازت اینو بپرسم "
دونگ مین جلوی دید فرمانده وو به دونگ هیون را میگیرد.
" اون سرباز جدیده و زیاد چرت و پرت میگه بهش توجه نکنید..اول باید از اینجا بریم بیرون..سرباز کیم تو پشت سر من بمون "
" سرباز کیم دیگه کیه؟ آها من؟..اوکی بریم "
هر ۳ نفر پشت در منتظر میمانند،دونگ مین به بیرون که حالا شبیه میدان جنگ واقعی شده است نگاه میندازد.
" با شمارش من میریم بیرون و فقط میدوییم به سمت خروجی..سرباز کیم تو بین ما دو تا حرکت میکنی فهمیدین چیشد؟ "
فرمانده وو و دونگ هیون سرشان را به نشانه تایید تکان میدهند.
" بسیار خب..آماده..یک..دو..سه حالا "
هر سه نفر به سرعت از اتاق خارج میشوند و به سمت در خروجی میدوند،فرمانده وو و دونگ مین بدون تردید به تمام افرادی که سر راهشان قرار میگرفتند شلیک میکردند،دونگ هیون که نزدیک بود گلوله ای به وسط سرش اصابت کند سریع خم میشود و به روبرویش نگاه میکند.
" هی نگاه کنید در خروجی..فقط یکم دیگه مونده "
پس از چند ثانیه بالاخره هر سه نفر آنها از آنجا بیرون میروند و تا جایی که میتوانند دور میشوند، پس از دقایقی دویدن بالاخره کمی میایستند و نفس نفس میزنند،ناگهان چهره دونگ هیون پریشان میشود و با نگرانی به پشت سرش نگاه میکند.
" من..من باید برگردم "
دونگ مین با نگاه سرد همیشگی اش به او نگاه میکند.
" منظورت چیه؟ "
دونگ هیون چهره اش نگران تر از قبل میشود.
" وونهاک..وونهاک هنوز اونجاست..کاملا یادم رفته بود..باید برم وونهاک رو پیدا کنم "
" دیوونه شدی؟ ما به سختی تونستیم از اونجا بیایم بیرون بعد حالا تو میخوای برگردی؟ باشه اگه میخوای بمیری برگرد "
دونگ مین با دیدن چهره نگران دونگ هیون احساساتش بیشتر از قبل به جریان در آمد.
" خب..میدونی این وونهاکی که میگه اگه سرباز خوبی باشه قطعا میتونه از اونجا زنده بیرون بیاد "
دونگ مین کمی به او نزدیک میشود و دستش را بر روی شانه دونگ هیون میگذارد.
" نگران نباش قطعا حالش خوبه "