Chapter7
Mahdisــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-ادامه فلش بک-
(پنج سال قبل)
نانی بعد از گلی که زد با خوشحالی بی توجه به بقیه سمت پدر و مادرش دویید که کنار زمین ایستاده بودن، فریاد میکشیدن و مشت هاشون رو توی هوا تکون میدادن
به پدرش که رسید میخواست بغلش کنه که پدرش یهو سرش رو از بین پاهای نانی رد کرد و اونو روی شونه هاش نشوند و بلند کرد
لبخندی به بزرگی خورشید روی صورت نانی نشسته بود و صورتش رو روشن کرده بود
و اسکای از اونطرف زمین بهش خیره شده بود
چند ثانیه به صورت خوشحال نانی خیره موند و بعد خیلی آروم نگاهش رو گرفت و به سمت دیگهای داد
اما چیزی که انتظارش رو نداشت دیدن نیمکت خالی از حضور پدرش بود
لحظه ای سوختن گلوش رو حس کرد و بعد پر شدن چشم های مشکی رنگش
اما قبل از اینکه بغضش بشکنه و اشکی از چشمش بیوفته لبه تیشرتش رو بالا اورد و محکم روی صورت و چشم هاش کشید
انقدر محکم که رد قرمز بجا مونده از دیشب روی گونه اش تیر کشید اما اهمیتی بهش نداد
اون لحظه تنها چیزی که نمیخواست این بود که نانی تو این وضعیت ببینتش
توی همین فکر بود که دوتا دست محکم دور گردنش حلقه شدن و جسم گرمی بین بازوهاش جاخوش کرد که مسلماً نانی بود
دستاشو بالا اورد و دور کمر نانی حلقه کرد و متقابلا پسر رو به خودش فشرد
اون بغل گرم بدون هیچ حرف اضافه ای سنگینی قلبش رو کمتر کرده بود بدون اینکه خودش بدونه.
دو دقیقه ای رو تو همون حالت موندن که صدای مربی توجهشون رو جلب کرد
ـ بچه ها لطفا همگی جمع شید تا اسامی انتخاب شده رو بخونم
نانی با تعجب حلقه دستاشو از دور گردن اسکای باز کرد، کمی ازش فاصله گرفت و چیزی که به ذهنش رسید رو به زبون اورد
ــ بازی هنوز چند دقیقه اس که تموم شده..چقدر زود اسامی رو انتخاب کردن
اسکای که با یک دست مشغول کنار زدن موهای خیس از عرقش از روی پیشونیش بود توی همون حالت جواب داد
ـــ از اواسط نیمه دوم دیگه شروع کردن به نوشتن
نانی با تعجب به نیمرخش نگاه کرد
ــ تو از کجا میدونی؟
ـــ حواسم بهشون بود
نانی میخواست مکالمه رو ادامه بده که دست اسکای دور مچش حلقه شد و اونو پشت سر خودش به سمت تجمع بازیکن ها کشید
همه درحالیکه از خستگی نمیتونستن روی پاهاشون وایسن همزمان استرس و هیجان شنیدن اسمشون رو داشتن
مربی با صدای بلند طوریکه والدین حاضر در زمین هم بتونن بشنون شروع به خوندن لیست کرد
اولین اسم
ـ هیرانکیت چانگخام
اسکای و نانی با شنیدن اون اسم اول با ناباوری بهم نگاهی انداختن
بعد لبخندهای بزرگی زدن و با گرفتن دستای همدیگه ریز ریز میپریدن و با صدایی که سعی در کنترلش داشتن جیغ های کوچیکی میکشیدن که با تذکر مربیشون به ناچار ساکت شدن
خوندن اسم ها ادامه پیدا کرد
اسم دوم
اسم سوم
اسم چهارم، پنجم، ششم، دهم
لبخند اسکای هر لحظه جمع تر و نگاهش تار تر میشد
به اسم اخر رسیدن
نانی با استرس به فک منقبض اسکای خیره بود و دستش رو محکم فشار میداد
اسم اخر خونده شد و اسکای همونجا روی دو زانوش افتاد
نانی بلافاصله به تقلید ازش کنارش زانو زد و صورت اسکای رو بین دو دستش گرفت
ــ کای به من نگاه کن
هیچ واکنشی دریافت نکرد
نگاه اسکای همچنان روی چمن های له شده ی زیر پاهاش بود
ــ اسکای نگام کن.. لطفا
اما اسکای حتی پلک هم نمیزد، مبادا اشک هاش سرازیر بشن
سرش رو آروم بالا اورد و نگاهش رو به چشم های نگران و غمگین نانی دوخت
لبخند محوی رو به زور روی لبهاش نشوند و سعی کرد بدون لرزش صداش حرفش رو بزنه
ـــ اشکالی نداره نی..قول بده بجای منم بازی کنی و برنده بشی
مقاومتش در برابر بغضی که به گلوش چنگ انداخته بود فقط تا پایان جملش بود و اولین قطره اشک سبک و نرم از چشمش پایین افتاد
نانی با دیدن تیله های مشکی و پر از اشکش نتونست تحمل کنه و سر پسر رو توی گودی کردن خودش فرو برد
بازیکن های انتخاب نشده هرکدوم در آغوش والدینشون اشک میریختن یا عصبی از تصمیم مربی فریاد میکشیدن و بد و بیراه میگفتن
کسایی که انتخاب شده بودن با دیدن اشک های دوستاشون تصمیم گرفتن سکوت کنن و برای چند دقیقه ام که شده خوشحالیشون رو پیش خودشون نگه دارن
اسکای تیشرت نانی رو بین مشت هاش گرفته بود و صدای گریه اش رو توی بغل پسر خفه میکرد
خاطرات یکی یکی از جلوی چشم هاش عبور میکردن
دو ماه تمرین
نمره های داغون
اون شوت افتضاح
نگاه آخر پدرش
و اسمی که خونده نشد.
ـــــــــــــ
کلید رو توی قفل چرخوند و در رو اروم باز کرد
کفش هاش رو دراورد و بدون پوشیدن دمپایی هاش راه اتاقشو در پیش گرفت که صدای مادرش از پشت سر متوقفش کرد
ــ خوش اومدی پسرم..بازی چطور بود؟ انتخاب شدی؟
قبل ازینکه سرشو برگردونه و به مادرش جواب بده صدای پدرش که از پله ها پایین میومد به گوش هردو رسید
ـ انتخاب بشه؟ با اون گندی که وسط زمین زد؟
ــ چه گندی؟ من یکی دوبار تمرینش رو دیدم، خوب بازی میکنه
ـ من و مربیش که اینطور فکر نمیکنیم..مگه نه اسکای؟
اسکای که هر لحظه احتمال داشت دوباره بزنه زیر گریه پلکهاش رو روی هم فشار داد و قصد کرد بدون جواب دادن بره توی اتاقش که فریاد پدرش باعث شد تکونی بخوره و سرجاش بمونه
ـ دفعه آخرت باشه وقتی سوالی ازت میپرسم سرتو میندازی پایین و میری
ــ عزیزم حتما خستس بزار یکم استراحت کن-
فریاد بعدی پدرش خطاب به مادرش بود
ـ تو ساکت شو، دخالت نکن
چند لحظه بعد دوباره نگاه پدرش و مادرش رو از پشت سر روی خودش حس کرد اما بازم برنگشت تا به صورت هاشون نگاه کنه یا جوابی بده
ـ چند ماه پیش وقتی بهم التماس کردی که یه وسیله نقلیه براش بخرم تا راحتر هم به تمرین فوتبالش برسه هم زودتر برسه خونه که درس بخونه نباید گول حرفاتونو میخوردم
آروم سمت کاناپه وسط خونه قدم برداشت و روش نشست
با همون لحن تند و عصبی ادامه داد
ـ هربار خواستم از فوتبال دورش کنم و بشونمش سر درسش زیر گوشم وز وز کردی که راحتش بزارم چون قول داده درسش رو مثل قبل بخونه
ـ امروز رفتم مدرسش و فهمیدم شاهکاری که دیشب بخاطرش سیلی خورد نه اولین گندش بوده و نه حتی آخریش
انگشت اشاره اش رو سمت اسکای گرفت و جملش رو روبه همسرش گفت
ـ پسرت چند ماهه که افت تحصیلی کرده تا برای این مسابقه مسخره تمرین کنه
مادرش با شنیدن این جمله با تعجب چشم هاش رو درشت کرد و نگاهش رو به پسرش داد
اسکای نمیدونست کیف ورزشی تو دستش یهو سنگینتر شد یا دستاش دیگه قدرتی برای نگه داشتنش نداشتن و این بین پدرش هم انگار قصد نداشت سکوت کنه
ـ هیچی بهت نمیگم اسکای چون یه احمق بی عقلی
کمی روی کاناپه جا به جا شد و با تن صدای پایین تری ادامه داد
ـ فقط میخوام چیزی که امروز تجربه کردی رو خوب به خاطر بسپاری
ـ این زندگی به تو فرصت دوباره نمیده
و جمله ی بعدی رو طوری ادا کرد که انگار میدونست داره به چه نقطه ای ضربه میزنه
ـ درست مثل کاری که نانی باهات کرد
تپ
کیف ورزشی از بین دستاش روی زمین افتاد
درست مثل قطره اشکی که از بین پلکهاش فرار کرد
ـ گل اول رو تو زدی، موقعیت های بعدی رو تو ساختی، ولی با یه اشتباه..
حالا نوبت تیر آخر بود
ـ اون ریسکِ گرفته شدن توپ رو به جون خرید اما دوباره بهت پاس نداد
و اون جمله چیزی بود که اسکای تمام تلاششو کرده تا بهش فکر نکنه
اما پدرش بیرحمانه حقیقت رو به صورت سرخ و خیسش کوبید
ـ حالا گمشو تو اتاقت نمیخوام ریختت رو ببینم
اول دستش رو بالا اورد و با استین گرمکنش اشک هاش رو پاک کرد
بعد خم شد و یبار دیگه کیف رو از زمین برداشت
به سمت اتاقش رفت و درو پشت سرش بست و بدون روشن کردن چراغ به در تکیه داد
تو همون حالت سُر خورد و روی زمین نشست
دلش میخواست زانوهاش رو بغل کنه اما پاهاش بیش از حد درد میکردن
پس فقط سرش رو به در تکیه داد و چشم هاش رو بست
صدای پدر و مادرش رو میشنید که باهم بحث میکردن
ــ نباید اینطوری باهاش حرف میزدی..ندیدی چقدر خسته و ناراحت بود؟
ـ به جهنم! گوهی بود که خودش زد..باید اونجا میبودی و میدیدی چطور همه بخاطر اون شوت افتضاحش بهش خندیدن. تمام طول بازی دعا میکردم کسی نفهمه اون احمق پسر منه
ــ صداتو بیار پایین! اگر بشنوه چی؟
ـ به درک بزار بشنوه
چشم هاش رو باز کرد و سرش رو از در فاصله داد
دیگه حتی اشکی هم برای ریختن نداشت
فقط مستقیم به روبرو خیره شد و جمله های پدرش رو مرور کرد.
حرف هایی که مثل سم آروم آروم توی رگ هاش پخش میشدن.
اونشب، توی تاریکی اتاق، تکیه داده به در درحالیکه سرمای سرامیکهایی که روشون نشسته بود درد بدنش رو بدتر میکرد، اولین ستاره توی چشم های مشکیش خاموش شد
اولین ستاره و اولین نور از خونهی امنش، نانی.
To be continued...