Chapter6
Mahdisــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-ادامه فلش بک-
(پنج سال قبل)
ظهر شده بود و خورشید وسط آسمون بی رحمانه میتابید
طوریکه هر لحظه ممکن بود کل کره زمین رو مثل یه اسکوپ بستنی ذوب کنه
البته این تصورات اسکای و نانی بود، بزرگترین دشمنان گرما
هردو بعد از تموم شدن کلاسشون با اعضای تیم فوتبال مدرسه به زمین فوتبال اومده بودن تا برای مسابقه چند ساعت بعدشون آماده بشن
بازیکن ها کنار زمین حلقه ای تشکیل داده بودن و هرکس با حالت متفاوتی درحال غذا خوردن بود
اسکای و نانی کمی دورتر از بقیه روی یکی از نیمکت های جایگاه تماشاگرها نشسته بودن و ظرف غذای صورتی رنگ و
تقریبا خالی ای بینشون قرار گرفته بود
نانی آخرین لقمه غذارو توی دهن اسکای چپوند و به لپ های باد کردهاش خندید
ــ وای نگاش کن شبیه سنجاب شده
گفت و بلندتر از قبل خندید، جوریکه چندنفر از همتیمی هاشون با تعجب نگاهشون رو به اون سمت چرخوندن
اسکای به سختی لقمه ی بزرگی که نانی توی دهنش گذاشته بود رو جوید و سعی کرد با چند قلوپ آب خودشو از خفگی نجات بده
وقتی بالاخره تونست اون لقمه غول پیکر رو قورت بده به پشتی نیمکت تکیه داد و دستی به شکمش کشید
نانی با خنده ای که کم کم اروم شد نگاهش رو از هیکل درشت اسکای که روی نیمکت پهن شده بود و مثل آدم برفیای که خورشید بهش تابیده هر لحظه بیشتر توی صندلیش فرو میرفت گرفت و به مستطیل سبز روبه روش داد
همون لحظه صدای اسکای سکوت کوتاه بینشون رو شکست
ـــ معدم داره برات آرزوی زندگی پر از خوشانسی و برکت میکنه
ــ چرا؟
ـــ از مرگ حتمی نجاتش دادی
نانی ایندفعه لبخند کوچیکی زد و همونطور بدون نگاه کردن به پسر کنارش جوابش رو داد
ــ بهش بگو از صاحبش بخواد قدر منو بدونه
اسکای متقابلا لبخند زد و آروم تکیه اش رو از صندلی گرفت.
وقتی دید نانی همچنان به زمین سبز روبهروش نگاه میکنه، آروم ظرف غذای خالی رو از بینشون برداشت و گذاشت سمت دیگه ی نیمکت
خودش رو به سمت نانی کشید و فاصله بین بدن هاشون رو از بین برد، طوریکه شونه و زانو هاشون بهمدیگه برخورد کردن
بازویی که به شونه نانی چسبیده بود رو بلند کرد و دستش رو پشت نانی روی تکیه گاه نیمکت گذاشت
چند ثانیه به نیمرخ پسر خیره موند، بعد خیلی اروم دستی که پشت سرش بود رو بالا اورد و انگشت های کشیده اش رو بین تار موهای قهوه ای رنگ و کوتاهِ پشت گردن نانی سُر داد، سرش رو کمی جلو کشید و پیشونی خودش رو به شقیقه ی نانی چسبوند و چشماش رو بست
نانی که از حرکت اسکای شوکه شده بود نگاهش رو از روبهرو گرفت و به زانوهای به هم چسبیدهشون خیره شد
ـــ تو خونهی امن منی نی! چطور ممکنه قدرت رو ندونم؟
نانی هجوم خون رو از گردنش تا نوک گوش هاش و حتی گونه هاش حس کرد
این یه حرکت عادی برای اون ها به حساب میومد، یه لمس طبیعی و روزمره بین اون دو
اما وقتی اون جمله خیلی آروم زیر گوشش زمزمه شد و نفس های گرم اسکای صورتش رو لمس کردن دیگه هیچ چیز عادی نبود
درواقع نانی اصلا نفهمید از کی دیگه هیچکدوم از حرکت های اسکای براش طبیعی نبودن
از کی با هر لمس و هر جمله ی محبت آمیزش ماهیچه ی تو سینش بی اختیار تندتر میتپید
نمیدونست و نمیخواست بهش فکر کنه
هربار که این اتفاق میافتاد با تکرار جمله هایی مثل «ما فقط دوست های خیلی صمیمی هستیم» یا «اینا تاثیرات هورموناس» و عوض کردن بحث سعی میکرد از موقعیت فرار کنه
درست مثل الان که کف دستشو روی تخت سینه اسکای گذاشت و با هل کوچیکی سعی کرد اونو از خودش فاصله بده تا بتونه قلب بی قرار و صورتی که از خجالت و گرمی نفس های اسکای میسوخت رو آروم کنه
ــ این چرت و پرتای رمانتیک چیه میگی؟ بلند شو بریم مربی اومد
کیف ورزشیش رو برداشت و بدون توجه به پسر کنارش، از روی نیمکت بلند شد و به سمت زمین و تجمع بازیکن ها قدم برداشت
اسکای اول از واکنش ناگهانی و عجیبش جا خورد اما بعد از مکث کوتاهی اونم ظرف غذارو توی کیف خودش گذاشت و دنبال نانی راه افتاد
وقتی بهش رسید یک دستش رو دور شونه نانی حلقه کرد و کمی سرش رو نزدیک گوشش برد و همونطور که راه میرفتن زمزمه کرد
ـــ چرا فرار میکنی؟ نکنه خجالت کشیدی؟
نانی با حرص صورتش رو به سمت مخالف چرخوند و با صدای بلندتری جواب داد
ــ مزخرف نگو
ـــ پس چرا سرخ شدی؟
اینبار صورتش رو به سمت اسکای برگردوند اما تا میخواست فحش رکیکی نثارش کنه پسری از فاصله چند متری اسم هاشون رو فریاد زد و توجهشون رو جلب کرد
ـ وونگراوی، هیرانکیت، زود باشید دیگه..مربی میخواد حرف بزنه
با شنیدن اون جمله انگار که موضوع چند لحظه پیش رو به کل فراموش کرده باشن با صورت های جدی همزمان به سمت بازیکن هایی که به دور مربیشون حلقه زده بودن پا تند کردن.
چند دقیقه بعد همه درحالیکه روی زمین نشسته بودن، به سخنرانی مربیشون با دقت گوش میدادن
ـ حدودا چهار ساعت دیگه یه بازی دوستانه بین شماها برگزار میشه
ـ به دو تیم تقسیم میشین و مقابل هم نود دقیقه بازی میکنین
ـ برای ما این نتیجه نیست که مهمه...در واقع عملکرد فردی و تیمی شماست که بهش توجه میکنیم
ـ بعد از بازی با تصمیم من و مدیر مدرسه یازده نفر از شما انتخاب میشن تا توی ترکیب اصلی تیم در مسابقات بین مدارس منطقه قرار بگیرن
ـ این مسابقات قراره توی تعطیلاتِ بینِ دو پایه تحصیلی برگزار بشه و تا وقتی حذف نشید از طرف تیم به یک خوابگاه برده میشین تا برای هر مسابقه آماده بشین
ـ اگر مدرسه ما بتونه توی بانکوک اول بشه به عنوان نماینده ی منطقه به مسابقات کشوری زیر شونزده سال دعوت میشید
ـ پس خوب تمرکز کنید و بهترین عملکرد خودتونو ارائه بدید
مربی یک نفس تمام توضیحات لازم رو به بازیکن ها داد و با تموم شدن صحبت هاش همه یکی یکی از روی زمین بلند شدن و منتظر اشاره ای از سمت مربیشون موندن تا گرم کردن و تمرین رو شروع کنن
مربی کمی با تخته شاسی بین دستاش کلنجار رفت و بعد از چند ثانیه خطاب به کل تیم صداش رو بالا برد
ـ یک ساعت استراحت کنید تا ناهاری که خوردید رو هضم کنید و منم لیست تیم هاتونو بنویسم، بعد همگی دو به دو توی یه صف دور زمین شروع کنید به دوییدن و حرکات کششی انجام بدید تا خودم بیام تمرین رو شروع کنیم
گفت و چرخید تا به سمت یکی از نیمکت ها بره و روش بشینه
پسر ها هرکدوم با هیجان راجع به اردوی مسابقات با همدیگه صحبت میکردن و حدساشون درمورد اینکه چه کسانی برای ترکیب اصلی انتخاب میشن رو با بقیه هم به اشتراک میگذاشتن
اسکای و نانی کنار هم یه گوشه از زمین ایستاده بودن و به مکالمه هایی که اطرافشون شکل میگرفت گوش میدادن
استرس کم کم توی وجود هردو جا میگرفت و اینو میشد از مردمک های لرزون نانی و دست اسکای که مچ نانی رو گرفته بود و فشار میداد تشخیص داد
اونها تقریبا دو ماه بود که خبر مسابقات رو دریافت کرده بودن و طی این دوماه هر روز ساعت ها تمرین میکردن تا برای مسابقهی انتخابی اماده بشن
خواب درست و حسابی نداشتن و امتحاناشون رو به بدترین شکل ممکن گذرونده بودن تا یکم بیشتر تمرین کنن و توی ترکیب اصلی تیم جا بگیرن
مرور چند هفته ی گذشته برای هر دو ترسناک بود
نانی ای که به پدرش قول داده بود حتما توی این مسابقه برنده و انتخاب میشه و با کسب مدال توی مسابقات منطقه ای و کشوری نمره های افتضاحش رو جبران میکنه
و اسکای ای که بخاطر فوتبال درس خوندن رو نادیده گرفته بود و اگر پدر مادرش از نمره های اخیرش باخبر میشدن قطعا
از پنجره پرتش میکردن پایین؛ پس فقط با برنده و انتخاب شدن میتونست یذره از اعصبانیتشون رو کم کنه
حداقل به خیال خودش که اینطور بود.
یک ساعتی که برای استراحت اختصاص داده بودن به سرعت تموم شد و حالا صدای خشخشِ چمن سبز و کوتاه زیر استوک های رنگی و کهنه پسرا با صدای سوتی که مربیشون هر چند ثانیه یکبار درونش میدمید ترکیب شده بود
تمرین ها دو به دو انجام میشد و هر چقدر به ساعات پایانی تمرین و شروع بازی انتخابی نزدیک تر میشدن حرکات بازیکن ها کمی بی دقت تر میشد و این نشون دهنده ادرنالینی بود که توی رگ هاشون جریان داشت
نیمکت های خالی اطراف زمین یکی یکی با پدر و مادر ها و گاهاً دانش اموز هایی که برای تشویق همکلاسی یا دوستشون اومده بودن پر شد
بعد از دوساعت تمرین، مربی با نگاه کوتاهی که به ساعتش انداخت کف دستاش رو بهم کوبید تا توجه تیمش رو به خودش جلب کنه
ـ بریم برای تمرین اخر که شوت زدنه، وقت کمه پس هر نفر فقط یک شوت میزنه
ـ بعدش یکم آب بخورید و کنار زمین جمع شید تا لیست تیمتون رو بخونم
پسر ها هر کدوم توپی از گوشه کنار زمین برداشتن تا روبروی دروازه صف بکشن و اماده شوت زدن بشن
نانی و اسکای هردو پشت توپ هاشون ایستاده بودن و منتظر اشاره ای از مربیشون بودن تا شوت بزنن
سوت زده شد و نانی که مکث اسکای رو دید خودش برای زدن شوت اول پیش قدم شد
دو قدم عقب رفت و به سمت توپ خیز برداشت
با قسمت داخلی پاش به کناره توپ ضربه زد اما از چهره درهمش مشخص بود از شوتی که کرده راضی نیست و محل برخورد توپ که تیرک راست دروازه بود دلیلش رو توضیح میداد
صدای مربی بلافاصله بلند شد و نانی رو خطاب قرار داد
ـ هیرانکیت صدبار گفتم به بغل توپ ضربه نکن، بابد بزنی زیرش
ــ ببخشید مربی
ابروهاش رو درهم کشید و بی توجه به نگاه خیره اسکای از صف خارج شد تا به سمت بطری آبش بره و تشنگیش رو از بین ببره
بطریش رو از بین انبوه بطری پرت شده گوشه کنار زمین پیدا کرد و بعد از باز کردن درش به لبهاش نزدیک کرد
همون لحظه صدای آشنایی از سمت جایگاه والدین به گوشش رسید
صدای پدرش بود
ـ هی پسر! یه چانگخام هیچوقت سرشو نمیندازه پایین
و صدای مادرش که جمله رو ادامه داد
ـ توی مسابقه نشون بده چه شوت های قشنگی بلدی
نانی که درحال اب خوردن بود شوکه از شنیدن اون دو جمله تمام محتویات دهنش رو با بیشترین فشار ممکن به بیرون تف کرد و به وضوح حس کرد که نیمی از اب از دماغش بیرون زده بود
درحالیکه ثانیه به ثانیه بیشتر از قبل نگاه همتیمی ها و والدینشون رو روی خودش حس میکرد، از خجالت سرخ شد.
بدون اینکه پاسخی به پدر و مادرش بده با لبه تیشرتش آب روی صورتش رو پاک کرد و سرش رو پایین انداخت و سعی کرد همه ی آدم های اطرافش رو نادیده بگیره تا بیشتر از این خجالت زده نشه
اسکای با دیدن این صحنه لبخند کوچیکی روی لبهاش نشست و هاله عجیبی رو اطراف قلبش حس کرد
اما با فکری که لحظه ای از ذهنش عبور کرد اون لبخند به سرعتِ ترکیدن یه حباب شیشه ایه ساخته شده از کف از روی صورتش پاک شد
با سوت مربی نگاهش رو از نانی و پدر و مادرش گرفت.
به سمت توپش خیز برداشت و با یه ضربه نرم و ساده بدون هیچ حرکت اضافه یا نمایشی ای به داخل دروازه هدایتش کرد
مربی بعد از چند ثانیه بدون اینگه نگاهی بهش بندازه آروم و زیر لب غر زد
ـ یکم ریسک پذیر باش وونگراوی، شوت هات بیش از حد ساده و قابل پیشبینین
اسکای اول کمی مکث کرد، بعد سرشو انداخت پایین و صدای ضعیفی از بین لبهاش خارج شد که حتی خودشم درست نشنیدش
راهشو سمت جایی که نانی ایستاده بود کج کرد تا اون هم بطری آبشو پیدا کنه
حدودا پونزده دقیقه بعد تمرین به طور کامل تموم شده بود و بازیکن ها رو به روی سبد کاور ها ایستاده و منتظر بودن تا اسم هاشون خونده بشه و کاور تیمشون رو بپوشن
یک سبد پر شده از کاور های سبز رنگ و کنارش سبدی با کاور های نارنجی
مربی با صدای بلند شروع کرد به خوندن اسامی تیم سبز
اعضای تیم با شنیدن اسمشون یکی یکی به سمب سبد ها میومدن و یکی از کاور های سبز رو برمیداشتن
نانی هیجان زده منتظر شنیدن اسمش بود و اسکای زیر لب همهی خدایان موجود در جهان رو التماس میکرد که تیمش با نانی یکی باشه
آخرین اسم از تیم سبز خونده شد ولی نه نانی بود نه اسکای و این یعنی هردوی اونها برای تیم نارنجی انتخاب شدن
اسکای انگار که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده باشه نفس راحتی کشید و نانی رو دید که ذوق زده با دوتا کاور نارنجی به سمتش میومد
یکی از کاور هارو تو بغل اسکای انداخت و هردو مشغول پوشیدنشون شدن.
چند دقیقه بعد هر دو تیم توی دو قسمت زمین پخش شده و منتظر سوت داور بودن تا بازی رو شروع کنن
اولین لمس توپ با سبز ها بود
با به صدا دراومدن سوت، دو بازیکن خط حملهی سبز پوش ها پاس کاری رو شروع کردن
اسکای و نانی که توی پست های مشابه اونها بودن سعی کردن قبل از رسیدنشون به مدافع ها توپ رو تصاحب کنن
یه همکاری کوچیک و محاصره ی بازیکن سبز پوش از طرف اون دو کافی بود تا توپ رو از زیر پای رقیب بیرون بکشن و زودتر از چیزی که تیم سبز انتظارشو داشت بهشون ضد حمله بزنن
همکاری دقیق اسکای و نانی همیشه مورد توجه تماشاچی قرار میگرفت
طوریکه با نگاه کردن بهمدیگه حتی نفس هاشون هم هماهنگ میشد، انگار که هرکدوم میدونستن قدم بعدی رو کجا باید بزارن
توپ زیر پای نانی بود و با پاسکاری های مداوم با اسکای از لو رفتنش جلوگیری میکرد
بعد از گذشت یکی دو دقیقه هردو به همراه توپ و تعدادی از بازیکنای تیم نارنجی جلوی دروازه سبزپوش ها رسیده بودن که نانی توسط مدافع های تیم سبز محاصره شد
چند ثانیه مکث کرد و سرش به اطراف چرخوند
سعی میکرد بهترین همتیمیش رو برای پاس دادن انتخاب کنه
کسی که موقعیتش برای گل شانس بیشتری داشت و همون لحظه چشمش به اسکای افتاد که سمت دروازه میدویید
خودشه! بهترین موقعیت.
یه پاس تو عمق
یه پرش بلند
یه ضربه سر
و توپی که از بین دست های دروازه بان عبور کرد و به تور دروازه چسبید
اسکای با خوشحالی سمت همتیمی هاش برگشت و با دیدن صورت های خندونشون از تایید شدن گل مطمئن شد
بعد با سرعت از کنار دروازه رد شد و سمت تماشاگر ها دویید
کاور نارنجی رنگش رو دراورد، روی زمین انداختش و روبروی همشون ایستاد.
دست و پاهاشو مثل ستاره دریایی باز کرده بود و فریاد میکشید
ـــ همینـــــه زدمــــــش
ــ اسکـــــای
با شنیدن صدای نانی که از پشت سر اسمش رو فریاد میکشید روشو از والدینی که درحال تشویقش بودن گرفت و به سمتش چرخید
همون لحظه نانی هم که کاور نارنجیشو در اورده بود و توی هوا میچرخوندش در نهایت کنار کاور اسکای پرتش کرد و با پرش نسبتا بلندی خودشو توی بغل اسکای انداخت
دست هاش رو دور گردنش و پاهاش رو دور کمرش حلقه کرد
دست های اسکای زیر رون های لختش قرار گرفته بودن و با وول خوردنای نانی سعی میکردن از افتادن هردوشون جلوگیری کنن
نانی چند لحظه توی همون حالت داد و فریاد کرد و صورت اسکای رو به سینش فشرد و بعد از بغلش پایین اومد اما یک دستش هنوز دور گردن اسکای بود
ــ بهترین گل جهان با ضربه سر رو زدی کای
ـــ بهترین پاس جهان رو گرفته بودم باید بهترین گل هم باهاش میزدم هیرانکیت
لبهای نانی بیشتر از قبل کش اومد و با چشم هایی که برق میزدن به صورت اسکای خیره شد
چشم هاشون چند ثانیه روی هم قفل شد که با صدای سوت داور برای شروع مجدد بازی مجبور شدن از هم جدا بشن و با برداشتن کاورشون از روی چمن ها به زمین برگردن.
دقیقه ها پشت سر هم گذشتن و بالاخره سوت پایان نیمه اول به صدا دراومد.
تیم سبز گل خورده رو جبران کردن و حالا نتیجه مساوی بود.
بازیکن های هر دو تیم روی نیمکت های کنار زمین نشسته بودن و خستگی در میکردن
اسکای بطری آبی رو برداشت و نصفش رو خورد و نصف دیگشو روی موهاش خالی کرد
نانی هم به تقلید از اسکای صورتش رو خیس کرد و بطری رو گوشه ای پرت کرد
صدای تشویق پدر و مادرش رو در تمام چهل و پنج دقیقهی نیمه اول شنیده بود و بابتش خوشحال بود
اما چشم های اسکای هنوز هم بعد از گذشت یک نیمه به دنبال نشونه ای از والدینش بین جمعیت تماشاگرها میگشت
وقت استراحت تموم شد و تیم ها بار دیگه وارد زمین شدن تا نتیجه ی نهایی رو رقم بزنن
ایندفعه شروع کننده تیم نارنجی بود.
سوت به صدا دراومد و با پاسی که نانی به اسکای داد بازی شروع شد.
با پیشروی اسکای، یه حمله دیگه درحال شکل گیری بود که یکی از مدافعین سبز پوش با کشیدن نامحسوسِ کاور نارنجی رنگ اسکای، تعادلش رو بهم ریخت و توپ رو از زیر پاش دور کرد و به مهاجم تیم خودش پاس داد
حالا نوبت ضد حمله تیم سبز بود، اینبار نارنجی ها به سرعت عقب میرفتن تا به مدافع هاشون برای بسته نگه داشتن دروازه کمک کنن اما چندان موفق عمل نکردن و دروازه نارانجی ها برای بار دوم باز شد
اسکای دو دستش رو روی موهاش گذاشت و تار موهای
مشکی رنگش رو بین مشت هاش کشید
توی همون حالت نگاهشو از دروازه گرفت و با چرخوندن سرش به بازیکن های سبز پوشی خیره شد که از سر و کول هم بالا میرفتن و شادی میکردن
نگاهش برای ثانیه ای از روی پسر ها گذشت و روی تماشاچی ها نشست و آرزو کرد کاش هیچوقت به اون قسمت نگاه نمیکرد
پدرش اونجا نشسته بود
روی گوشه ای ترین نیمکت جایگاه تماشاچی ها
دست به سینه با صورتی خنثی که هیچ حسی رو نمیشد ازش خوند
اما چشم هایی که در سکوت به صورت اسکای دوخته شده بودن حرف های زیادی برای گفتن داشتن و اسکای از اون فاصله هم میتونست اون نگاه رو بخونه
نگاهی که آمیخته با تاسف و حس سرافکندگی بود
هنوز ارتباط چشمیش رو با پدرش قطع نکرده بود که دستی روی شونه اش نشست و با ایستادن رو به روی صورتش جلوی دیدش به پدرش رو گرفت
نانی بود
ــ حالت خوبه کای؟
اسکای نگاهی به ابروهای درهم نانی انداخت و گفت
ـــ گند زدم نانی
ــ چه گندی؟ راجع به چی حرف میزنی؟
ـــ توپو دو دستی تقدیمشون کردم! به خاطر منه که داریم میبازیم
اخم های نانی برای لحظه از بین رفت اما ناگهان پررنگ تر از قبل روی صورتش نشست
ــ مزخرف گفتن رو تموم کن. بازی هنوز تموم نشده و توم اشتباهی نکردی احمق
ــ دیدم اون عوضی چطور کاورت رو کشید اما داور لعنتی ندیدش
اسکای لبهاش رو از هم فاصله داد تا جوابی بهش بده اما سوت داور و اعلام شروع مجدد بازی این اجازه رو بهش نداد
هر دو مجبور شدن از هم جدا بشن و برگردن سر پست هاشون
بازی دقایق طولانی ادامه پیدا کرد و هیچکدوم از تیم ها موفق به زدن گل دوم یا سوم نشدن
نانی متوجه شده بود که از وقتی گل دوم رو خورده بودن تمرکز اسکای به شدت افت کرده بود و مرتب توپ هارو خراب میکرد
ده دقیقه آخر بازی رسیده بود و هر بیست و یک بازیکنِ درون زمین داشتن تلاش میکردن هرچی بلدن رو نشون بدن
توپ دوباره به پای نانی رسید و تیم نارنجی یکبار دیگه قصد ضد حمله زدن داشت
نانی با تمام سرعت و قدرتی که بعد از هشتاد دقیقه بازی براش مونده بود به سمت دروازه میدویید که باز هم توسط مدافعین سبز پوش محاصره شد
تمام دقتش رو جمع کرد تا پاس رو به بهترین موقعیت بفرسته که چشمش خورد به اسکای
نزدیک بود و مثل دفعه قبل موقعیت مناسبی داشت
با یه پاس زمینی تمیز میتونستن گل دوم رو به راحتی بزنن
پس تصمیمش رو گرفت و اسم اسکای رو فریاد زد تا از پاسی که قرار بود بهش برسه مطلعش کنه
اسکای پیامش رو گرفت و موقعیتش رو ثابت کرد اما لحظه ای که میخواست اماده دریافت پاس بشه چشمش به گوشه ای از زمین افتاد
پدرش مستقیم بهش خیره شده بود
انگار که منتظر کوچکترین اشتباه بود تا شکارش کنه
و همین برای برهم زدن تمرکزش کافی بود
پاس داده شد
یه اشتباه
و توپی که به بیرون رفت
زمین مسابقه برای چند لحظه در سکوت فرو رفت
حتی سبزپوش ها هم خوشحالی نمیکردن
انگار که هیچکس توقع چنین اشتباه واضحی رو نداشت
اون لحظه اسکای فقط برگشت تا واکنش پدرش رو ببینه
اما کاش برنمیگشت و اون نگاه تاسف بار رو نمیدید
پدرش فقط با تکون دادن سرش به طرفین، نگاهش رو از زمین بازی گرفته بود و به کفش هاش دوخته بود
نانی با عجله خودش رو به اسکای رسوند
اما تا خواست حرف دلگرم کننده ای بزنه اسکای سرش رو به معنی نه تکون داد و از کنارش رد شد تا به جریان بازی برگرده
کمی بعد وقتی فقط یک دقیقه به پایان بازی مونده بود نارنجی پوش ها تصمیم گرفتن با تمام بازیکن هاشون به دروازه تیم سبز حمله کنن
اینبار توپ دست شخص دیگه ای بود و باز هم جلوی دروازه توسط مدافعین محاصره شد تا اینکه صدای نانی رو از پشت سر شنید که نزدیک و نزدیک تر میشد
ــ پاسش بده تِئو
پسری که تئو خطاب شده بود بدون لحظه ای فکر کردن توپ رو بهش پاس داد و خودش رو عقب کشید
نانی توپ رو کنترل کرد و با چرخش بدنش مدافعی که سد راهش شده بود رو دریبل کرد و به سمت دروازه هجوم برد
به گوشه ی سمت چپ دروازه رسید بود که دروازه بان رو درست مقابل خودش دید و متوجه شد گوشه سمت راست دروازه حالا کاملا بی دفاعه
چشم هاش رو اطراف چرخوند تا یکی از همتیمی هاش رو برای پاس دادن پیدا کنه که نگاهش به اسکای رسید
درست روبروی نیمه خالی دروازه منتظر پاسش بود
اما نانی لحظه ای تردید کرد و فکری از ذهنش گذشت
اسکای تمرکز نداره
اسکای ممکنه توپ رو خراب کنه
خودت بزنش
خودت گلش کن
اگر موقعیت اسکای هشتاد درصد احتمال گل داشت شانس موقعیت نانی حتی کمتر از بیست درصد بود.
سمت چپ دروازه کاملا با قامت دروازه بان بسته شده بود
با تمام اینها اما تصمیمش رو گرفت
پاس نداد و توپ رو دقیقا بین پاهای دروازه بان شوت کرد
دروازه بان که مثل تمام بازیکنان دیگه ی زمین انتظار داشت نانی پاس بده، غافلگیر شد و پاهاش رو دو ثانیه دیرتر جمع کرد
توپ به نرمی از فاصله بین پاهای دروازه بان رد شد و به تور دروازه چسبید و صدای فریاد خوشحال تماشاگر ها بلند شد
گل دوم برای تیم نارنجی و سوت پایان بازی با نتیجه مساوی..
To be continued...