Chapter6
یونجون:
خب، الان داره یه اتفاق خیلی مهم و جدی داره میفته و بدترین زمان برای رخ دادنشه.
فکر کنم مردم و دوباره زنده شدم.
نپرسید چطور؛ فقط بدونید که سوبین داشت اون تئوری لعنتیش رو با قیچی روم عملی میکرد و تو بدن لعنت شدهام برای خودش میچرخید و دنبال گلوله بود و من داشتم به این فکر میکردم که زبونم رو گاز بگیرم و برم پیش فرشتهها.
یا شیاطین
قطعا پیش شیاطین
خلاصه که بعد از کلی درد کشیدن که داشتم هشیاریم رو به خاطرش از دست میدادم، گلوله رو بیرون کشید. در واقع، بیهوش شدم.
چون وقتی بیدار شدم، متوجه شدم که سرم به دیوار تکیه داده شده، در حالی که سوبین هنوزم جلوم نشسته بود و داشت زخمم رو بخیه میزد. اصلا دلیل بیدار شدنم همون بود، حس یه سوزن لعنتی که داره پوستم رو میدوزه. بذارین یه چیزی رو بگم با توجه به تمامی این دوختای درهم برهمش، این یارو هیچوقت تو صنعت مد و لباس جایی نخواهد داشت.
ولی یه چیزی که هست، سوبین هم داشت میلرزید.فکر میکردم من اونیم که کل وجودش با کینک قیچی سوبین یا هرکوفت دیگهای ریخته بیرون، ولی دستهاش وقتی داشتن باند رو روی پهلوم میذاشت، به طرز واضح میلرزیدن.
اون اتفاق برای چند ساعت پیش بود.
الان سوبین خیلی آرومتره و دوباره برگشته به همون حالت لعنتیش و با زانوهایی خمشده مقابلم نشسته.
هنوزم حس گندی دارم. پهلوم مثل جهنم میسوزه، یه لحظه از عرق خیسم و بعدش هم دارم از سرما میلرزم. ولی آمپول آنتی بیوتیکی که بهم زد کمکم کرد. بدون اون قطعا از این هم بدتر بود. هرچند که، سر خودم رو گرم نگه داشتم. چون وقتی سوبین داشت سوبین بازی درمیاورد اون عشق کنترل بودنش من هم داشتم نگاهش میکردم. بلکه به طرز دقیق و جرئی زیرنظر داشتمش.
ولی سوبین؟ مغزم تمام قدرتش رو پاش میذاره و تمام جزییات قابل دیدن رو ضبط میکنه.
و درمورد چیزهای سادهای مثل اینکه چطور عضلات پاش مقابل شلوارکش کشیده میشن یا اینکه پاهاش چقدر بلند به نظر میان یا اینکه ساق پاش به خاطر فرارکردنمون پر از جای ،بریدگیهای کوچیکه یا منظورم رنگ سحرآمیز چشمهاش که الان تیرهترن یا جوری که وقتی استرس داره بیشتر از حالت عادی اخم میکنه هم نیست.
اون نیست.
منظورم حالتیه که موهاش بهم ریخته شده؛ اینجوری بلندتر دیده میشن. وحشی، رام نشده و زیبا، پیشونیش رو قاب گرفتن و روی گوشهاش رو پوشوندن. جوری که تمام اون دویدن و آدرنالین باعث شده بوی طبیعی بدنش به اون ادکلن تندی که استفاده میکنه غلبه کنه. عطرش مثل فلز سردی میمونه که با پوست و دود گرم شده و بعد تو ابریشم گیر افتاده. بوش قویه، مست کننده است و یه جورایی ذهنم رو بهم ریخته، چون باید جلوی خودم بگیرم تا بهش نزدیک نشم و بوش نکنم.
یا اینکه گازش بگیرم.
اگر فرصتش رو داشتم قطعا گازش میگرفتم.
تا بفهمم که به اندازهی بوش خوشمزه هست یا نه.
البته،نباید به اینکه سوبین چه طعمیه فکر کنم.
مغز، واقعا چه مرگته؟ به خودت بیا.
دوباره متر کردن غار رو شروع میکنه. "فکر میکنی کی پشت این قضیهاست؟"
"کی اهمیت میده؟"
"من، و تو هم همینطور. با توجه به اینکه هدف قرار گرفتی."
"اگر قرار بود به هرکسی که هدف قرارم میده اهمیت بدم، الان باید تو تیمارستان میبودم." سوبین متوقف میشه و اخم میکنه. این دفعه سرش رو جوری خم میکنهکه انگار یه پازل خیلی خفنم که در تلاشه من رو حل کنه.
ازش خوشم میاد.
لعنت بهش.
عاشقشم.
"فکر میکنی ممکنه یکی از کسایی باشه که قبلا تلاش
کردن بکشنت؟"
"ممکنه."شونه بالا میاندازم.
"بیا درمورد یه چیز باحال حرف بزنیم، چون اگر قراره بمیرم نمیخوام به چیزای افسردهکننده فکرکنم."
"باکرگیت رو از دست دادی؟" لبخندزنان میپرم وسط حرفش و آره، احتمالا بهترین روش برای شروع مکالمه نیست ولی واقعا نیاز دارم که حواس خودم رو از این چیز پرت کنم. میدونید، همین کوفتی که داره تو مغزم اتفاق میفته.
سوالم قطعا سوبین رو غافلگیر کرده، چون منجمد میشه و تقریبا مطمئنم که قرمز شده؛ ولی نور کم غار اجازه نمیده مطمئن شم. "عام، چرا باید بهت بگم؟" "بگو، خوش میگذره."
"نه."
"خیلی خب، من اول میگم."
"واقعا مجبور نیستی که بهم بگی—"
"اولین سکسم رو یه سال پیش با یه متصدی بار خیلی خفن داشتم و بعد اونم یه چندباری تجربه کردمش." "اصلا چطور تو بار راهت دادن، چه برسه به اینکه با متصدیش هم سکس داشتی؟"
"قیافم شبیه بیست سالههاست،به خاطرهمین کارت شناسایی جعلیم جواب داد."
"چرا به خاطر اینکه کارت شناسایی جعلی داری تعجب نکردم؟"
"همه دارن."
"من ندارم."
"تو حساب نیستی.هرچی، با دختره حال داد و تازه، خیلی خوب ساک میزد. هرچند که خیلی طول کشید تا ارضا شم، که گویا خیلی برای پسرهای نوجوون طبیعی نیست."
"واقعا به این جزئیات نیازی ندارم."
"یکم شل کن و حرف بزن، میتونی؟ باید یکاری کنیم این سرما زودتر بگذره. هر کدوم یه سوال، باشه؟" سوبین یکم فکر میکنه ، لب پایینش رو گاز میگیره، بعد آهی بیرون میده و مقابلم میشینه. "خیلی خب."
"هنوز جواب سوالم رو ندادی."
"هنوز نه."به نظر میرسه این موضوع واقعا معذبش کرده و کمی تکون میخوره.
"چندباری با دخترا معاشقه کردم و یکم پیش رفتم، ولی سکس واقعی در کار نبوده."
"چرا نبوده؟"
"به اندازهی کافی بزرگی."
"زود باش، بهم بگو." خودم رو جلو میکشم و وقتی درد تو پهلوم میپیچه،ناله میکنم. سوبین به عقب هلم میده. "مسخرهام میکنی. فراموشش کن."
"مسخرهات نمیکنم، قول میدم." چشمهاش رو باریک میکنه و بعد نفسی بیرون میده. "یه دختری هست که میخوام ازش بپرسم تا دوست دخترم بشه. میخوام اولین سکسم با کسی باشه که دوستش دارم."
"کاملا خستهکننده، بیشوخی. واقعا برازندهی شخصیتته."
"خیلی بیاحتیاط بودی که با کسی که ازت بزرگتره درست بعد دروغ گفتن سنت بهش سکس داشتی. کامال برازندهی شخصیتته." شونه بالا میاندازم. "میخواستم بکنمش، پس انجامش دادم."
"هرکاری که بخوای رو انجام میدی؟"
"ولی من سوالم رو نپرسیدم."
"این عادلانه نیست."
"شک نکن هست. بچه نباش. هرچی، سوالم اینه که، خواهر یا برادر داری؟"
"نه، بچههای عمو و عمهام هستن. مایک نه سال از من بزرگتره و تو روسیه زندگی میکنه ، به خاطر همین زیاد همدیگه رو نمیبینیم. عمهام دوتا بچه داره که خیلی از من کوچیکترن. لیدیا دخترعموم که تقریبا هم سنیم اون هم میخواد یه رهبر مافیایی بشه. مثل خواهرمه.. هروقت تو دردسر میفته به من زنگ میزنه تا یواشکی و دور از چشم پدرمادرمونبریم و دهن هرکس که بهش آسیب زده رو سرویس کنیم."
"باحال به نظر میاد." "هستش. همینطور سردرده، گاهی." چشمهاش دوباره به سمتم برمیگردن
" تو چطور؟"
" یه خواهردارم.آلینا.بالرینه، پیانو میزنه و تو موسیقی کالسیک خیلی به خودش مینازه. اون مهربونترین و خوشرفتارترین بچهای که به عمرت میبینی، ولی اگر بری رو اعصابش یا از آهنگسازهای موردعلاقش—استراوینسکی، پروکوفیف و شوپن —انتقاد کنی، میکشتت. به خاطر همین اگر حضوری دیدیش بهشون فحش نده."
گوشه ی لبش تکون میخوره. "یادداشت شد."
"بعدی. اون عضو خانواده ای که تو روسیه داری کیه؟" مکث میکنه ،انگار داره کلماتش رو انتخاب میکنه. "داییم و مایک."
"رابطهتون نزدیکه؟"
"آره و الان باید دوتا سوال بپرسم."
"حملهی متقابل." میخندم و وقتی زخمم میسوزه سوبین به سمتم حرکت میکنه ولی دستم رو بالا میگیرم، چون واقعا به این فاصله احتیاج دارم
سوبین اخم میکنه برمیگرده میچرخه سر جاش. چند لحظه مکث میکنه و بعد با صدایی آروم میپرسه
"مادرت چطور اجازه میده بابات اون شکلی باهات رفتار کنه؟ قطعا باید جلوش بایسته و ازش بخواد تا درست ازت محافظت کنه؟" لبخندم محو میشه. "مستقیم رفتی سراغ بدترینش؟"
"هیچوقت نگفتی چه سوالایی ممنوعه."
"خیلی خب." مدتی ساکت میمونم، ولی عجلهای نمیکنه فقط بیحرکت میمونه، انگار که منتظر جواب منه.
"فکر میکنی مامانم میتونه جلوی بابام وایسه. تو خانوادهی شما طبیعی باشه ولی تو خانوادهی من مامان و آلینا درمورد هیچی نمیتوننحرف بزنن و من از این موضوع کاملا متنفرم. مامان کتک میخوره و حتی ممکنه از خونه بندازتش بیرون و مجبورشکنه تا بچههاش رو ترک کنه."
بدن سوبین سفت میشه و تنش از همه جاش بیرون میزنه. ستون فقرات خودمم مثل یه خط صاف شده. چون لعنت به همه چیز ،نمیخوام درمورد خانوادهی تخمیم باهاش صحبت کنم.
اما از اونور، ترحمی از سمتش حس نمیکنم ، فقط نگرانیه. چرا باید نگران من باشه؟
شاید به خاطر همین ادامه میدم، "علاوه بر اون ، مامانم سرطان داره و یه عمره داره با اون شیمی درمانی لعنتی سر و کله میزنه و هیچ جوابی نمیگیره. آخرین دورهی جلساتش قبل اومدن من به کمپ تموم شد. حالش بهتره و دکترها هم امیدوارن ؛ولی اون کسکشا وقتی لوله تفنگ رو سرشونه،همیشه امیدوارن."
"لعنتی، این مزخرفه." لبخند میزنم.
" تو هم فحش میدی؟"
"گاهی."گونههاش یکم قرمز میشن که بهم میگن قطعا کمتر از "گاهی" فحش میده.
"هرچی، بهم درمورد دختری که برنامه داری باکرگیت رو بهش بدی بگو. میتونم راهنماییت کنم."
"نه، ممنون."
"بیخیال، خجالت نکش میشکا."
"خفه شو یونجون." داره کالافه میشه و در حالی که دوست دارم بیشتر بهش فشار بیارم، نمیخوام درمورد اون دختره بشنوم .تنها دلیلی که پرسیدمش داشتن تمایلات مازوخسیتیه، باور کنید.( چون صحبت راجب دختره اذیتش میکنه.)
به سوبین میگم، "باید به همدیگه بچسبیم. بدون آتیش، برای زنده موندن به گرمای بدن همدیگه احتیاج داریم." لحظهای متوقف میشه و بعد سرش رو محکم به نشانهی تأیید تکون میده. چون، آره، این عقلانی ترین کاریه که میتونیم بکنیم. هرچند که این دلیل پیشنهاد من نبود.
لحظهای که کنارم میشینه، گرمای بدنش به من برخورد میکنه و دهنم آب میفته. چون عطرش همه جا هست و تمام ارادهام رو جمع میکنم تا دندونهام رو مثل یه خونآشام تو گردنش فرو نکنم. فقط میخوام مزهاش کنم.
فقط یه کوچولو.
"بیا نزدیکتر. من دارم میلرزم و تو هم سردی." خودم رو جابه جا میکنم و روبه روش قرار میگیرم. درد پهلوم که نبض میزنه و اینکه دارم وارد منطقهای خطرناک میشم رو نادیده میگیرم.
"چقدر نزدیکتر؟" صداش آرومتر و کمی گرفته است.
"انقدری نزدیک که بتونیم همدیگه رو بغل کنیم."
"قطعا نه."
"زود باش، قرار نیست بکشمت. هرچند که سرمای شب ممکنه انجامش بده."دستش رو میگیرم. "بدون این راه حل ،شب وحشتناک میشه. خودتم میدونی."
"گفتم نه." رد کردنش اینبار خیلی قاطعانهنیست. شاید چون خودش هم میتونه جریان سردی که از شاخههایی که جلوی ورودی غار چپونده وارد میشه رو ،احساس کنه. غار خیلی سرده، زمینش لیز و مرطوبه و هرچه شب بیشتر پیش بره بدتر هم میشه. پوستم آتیش گرفته و از تب میسوزه، ولی غار بیرحمانه سرد میمونه. "خیلی خب، بذار هردومون از سرمازدگی بمیریم. نمیگم از آشنا شدن باهات خوشحالم." برمیگردم سرجای قبلیم مقابل دیوار، دستهام رو دور دندههام حلقه میکنم انگار که میتونه آتیش زیر بخیه هام رو خاموش کنه. سوبین آهی طولانی میکشه و بلند میشه. صدای پا تو سکوت خش خش میکنه و صدای جابه جایی وزنش وقتی پشت من میشینه رو
میشنوم.
بدنم سفت میشه.
"هی، صبر کن. داری چیکار—"
"من بغل نمیخواستم، گرمای بدن میخواستم." چیزی نمیگه و پاهاش به پاهای خم شدهام فشار میارن، بعدانقدر جابه جا میشه تا سینهاش به پشتم بچسبه.بازوهاش جلوی بدنم حلقه میشن درست بالای پهلوی بخیه شدهام و محتاطانه و عمدا ازش دوری میکنن.
نفس بلندی میکشم و خودم رو بهجلو هل میدم. قصدش رو نداشتم، ولی این نزدیکی موجی از خون رو به مغز و بین پاهام میفرسته و یجورایی از حال میرم.
"داری میسوزی." نزدیک به گوشم صحبت میکنه و لرزی از ستون فقراتم پایین میره و موهای روی بازوم سیخ میشن.
واقعا بگا رفتم، نه؟
"فقط همون یه دوز آنتی بیوتیک رو داشتیم، ولی بهت ایبوپروفن بیشتری میدم."
صدایی برای تایید کردن بیرون میدم چون واقعا، تحت این شرایط تنها صداییه که میتونم تولید کنم.
قلب خودم یه جورایی مثل یه هرزه، داره خودش رو جلوی کف دست سوبین میاندازه.
یا مسیح.
انگشتهام میلرزن. نفسم بند میاد. تمام بدنم درد میکنه ولی به خاطر زخم نیست.
میخوام سوبین بره.
نه، میخوام بهم نزدیکترباشه.
"بیا سوال ها رو ادامه بدیم." صداش تو سکوت میپیچه، زیادی به گوشم، سرم، و سینهی تپندهام نزدیکه. "نوبت منه؟"
"هوم." میگم چون لعنت بهش، حتی نمیتونم به چیزی جز سینهاش مقابل پشتم، دستهاش روی عضلات سینهام و پاهاش که به پاهام مالیده میشن فکر کنم، چه برسه به یه سری سوالات احمقانه.
"چرا به خاطر من تیر خوردی یونجون؟"
"این دلیل نمیشه." دلیل دیگهای برای ارائه هم ندارم و الان واقعا نمیخوام حتی بهش فکر کنم، بنابراین ساکت میمونم.
"از اونجایی که این یکی رو جواب ندادی، یکی دیگه میپرسم."
"هرچی."
"وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟"
"ها؟"
سوبین میگه:" من اول میگم. میخوام جایگاه پدرم رو به ارث ببرمو میراث اون و مامان رو ادامه بدم. میخوام بخشی از چیزی که بهم دادن رو بهشون برگردونم و با بالا بردن جایگاه مافیا، کاری کنم که بهم افتخار کنن. من قویترین، دانش آموخته ترین، و بهترین نابغه ی استراتژیستی میشم که دنیای ما دیده. البته بعد از بابام." آب دهنم رو قورت میدم چون تمام مدتی که داشت حرف میزد، سینهاش پشت سرم میلرزید و منم یه جورایی نیاز دارم جلوی سفت شدنم رو بگیرم، چون واقعا نزدیکه آبروی خودم رو ببرم.
تو چطور؟" وقتی ساکت میمونم، میپرسه. مستقیم به جلو خیرهام و حتی جرعت نمیکنم بهش نگاهکنم."
تهیون اگه بودبا این وضعیت عشق میکرد، ضبطش میکرد و نشون نوههای لعنتیم میداد.
گلوم رو صاف میکنم. "منم شیکاگو رو میگیرم و انقدرقوی میشم که هیچکس جرئت نکنه با من، مامان و آلینا کاری کنه. سپرشون میشم، حتی اگر آخرین کاری باشه که میکنم."
"هوم، خوبه." صداش یکم خوابآلوده. "منم کلی آدم برای محافظت کردن دارم. مامان، بابا، لیدیا، میراث خانوادهام...".
حرفش قطع میشه و سرش روی شونهام میفته،
نفسم رو حبس میکنم تا شاید قلبم انقدر با صدای بلندی نزنه.
"وقتی بزرگتر شدیم باید به همدیگه کمک کنیم یونجون تیم خوبی میشیم. تو میتونی عضلهی تیم باشی و من مغز..." منتظر میمونم تا حرفش رو ادامه بده.هنوز هم به زور نفس میکشم، ولی هیچ صدایی
نمیاد.
بهش نگاهی میاندازم و بزرگترین اشتباه ممکنه.صورتش خیلی بهم نزدیکه و نفس منظمشرو روی پوستم احساس میکنم. چشمهاش بسته . است و مژههای بلندش روی گونههای کثیفش میلغزن.
انگشتهام به سمت صورتش دراز میشن، میخوان که... چی؟ کثیفی رو پاک کنن؟ تار مویی که نزدیک صورتش آویزونه رو کنار بزنن؟
از صبح که باهم مبارزه کردیم دارم بهش فکر میکنم. شاید حتی قبل از اون.
به این فکر میکنم انقدر جذابه که میخوام دندونهام رو درونش فرو کنم و این یه جورایی باعث شد وحشت کنم.
هنوز هم باعث میشه وحشت کنم، چون حس بدنش مقابل بدنم کاری میکنه که به حالتی که نمیتونم کنترلش کنم.
انگار که نیکوتینه
مواد.
تب دارم، بنابراین میتونه که توهم باشه؛ ولی خیلی ساده، نمیتونم چشم ازش بردارم یا این افکار زیادم رو ازش دور کنم.
این کار رو نکن یونجون.
میدونم، میدونم
بخش کوچکی از منطق مغزم که باقی مونده رو آروم میکنم.
اصلا قرار نیست کاری انجام بدم. فقط دارم ریلکس میکنم.
یونجون، این بدترین ایدهایه که تا حالا داشتی، و تمام ایدههات تخمین.
مغز بیادب. رو خودت اسم نذار.
موافقیم که بندازیمش گردن تب، فهمیدی مغز؟
انگشت شستم روی فک تیزش کشیده میشه و هر مالش پوست روی پوست و هر تماسی،من رو هیجان زده میکنه.
لبهام از هم جدا میشن و نفسی خفه میکشم و متوقف میشم. سرم رو پایین میبرم و جرئت نمیکنم نفس بکشم. لحظه ای متوقف میشم و سعی میکنمیه دلیلی پیدا کنم. ولی حس میکنم این درست ترین کاریه که تا حالا انجام دادم. و فقط... میرم سراغش. نفسی لرزون میکشم و لبهام رو روی لبهاش میذارم.
لعنتی.
لعنت بهش.
لبهامون فقط دارن همدیگه رو لمس میکنن، ولی انگار یه انفجار کامل تو سینهام اتفاق میفته.
آتیشبازی در ابعاد حماسی به شکل ضربان قلب نامنظمم و سوت کشیدن گوشم خودش رو نشون میده. نه. نه.
لعنتی. نه.
سوبین تکون میخوره و سرم رو عقب میکشم. حس میکنم که بدترین گناه ممکن رو مرتکب شدم.
منتظر میمونم تا چشمهاش رو باز کنه و هرچی از دهنش درمیاد صدام کنه. حتی بهم مشت بزنه.
قبولش میکنم. قطعا لیاقتش رو دارم. ولی خوابیده میمونه.
چشمهام رو میبندم و میذارم که سرما به همه جام، جز جایی که سوبین لمسم میکنه فشار بیاره. برای اولین بار، فکر کنم واقعا گند زدم.