Chapter5

Chapter5

Mahdis

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


-پنج سال قبل-



ساعت هفت صبح بود و نسیم صبحگاهی با عبور از هر کوچه لرز کوچیکی رو مهمون شونه های رهگذرا میکرد

هوا طوری بود که نانی دلش میخواست همین الان به جای بستن بند کفشش مستقیم بره سمت اتاق و روی تختش دراز بکشه و زیر پتوی آبی رنگش از شر درس و مدرسه پناه بگیره

اما متاسفانه این فقط یه رویا بود و واقعیت داشت با صدای موتور قدیمی آشنایی به سمتش میومد

با شنیدن بوق آزاردهنده ای، سریع آخرین گره رو به بند کفشش زد، کیف مدرسه رو همراه با ساک ورزشیش از روی زمین برداشت و قبل از اینکه شخص پشت در با تولید صدای بیشتر دعای خیر همسایه ها رو روانه ی خودش و خاندانش کنه از در خونه بیرون رفت

بلافاصله بعد از چشم تو چشم شدن با عامل تولید صدا با لحن حرصی تقریبا فریاد زد

ــ‌ دست کوفتیتو از روی بوق بردار احمق همه رو بیدار کردی

اسکای با دیدن صورت پف کرده پسر و یونیفرم سفید توی تنش که دکمه هاش کاملا جابه‌جا بسته شده بودن لبخند محوی زد

از موتورش پیاده شد و بدون توجه به ابروهای گره خورده نانی سمتش قدم برداشت

ـــ چه صبح بخیر رمانتیکی

رو به روی نانی ایستاد و دستش رو اروم برد سمت دکمه های لباس و شروع کرد یکی یکی جاهاشونو عوض کردن

کلافگی توی چهره نانی حالا جاشو به آرامشی داده بود که مسببش همون حرکت کوچیک بود

همونطور که با چشماش حرکت انگشت های کشیده اسکای رو روی پیرهنش دنبال میکرد با صدای پایینی خطاب قرارش داد

ــ همینم از سرت زیاده

خنده کوتاهی از بین لب های اسکای فرار کرد و توی هوای خنک صبح پخش شد اما نانی درست نشنیدش

لرزش غیر عادی انگشت های بلند و سفید اسکای که باعث میشد برای بستن هر دکمه دوبار تلاش کنه تمام توجهش رو گرفته بود

ـــ اینهمه عشق و علاقتو چطوری جبران کنم عسلم؟

آخرین دکمه رو هم بست اما انتظارشو نداشت به جای تشکر با یه ضربه مستقیم به ساق پاش مواجه بشه

فریادی از درد کشید و خم شد تا ساق پاش رو ماساژ بده

ـــ آخ! چرا میزنی؟جای تشکرته؟

نانی دستاشو جلوی سینش جمع کرد و با چهره حق به جانبی، انگار که منصفانه ترین کار جهان رو انجام داده بهش خیره شد

ــ یبار دیگه به من بگو عسلم تا ضربه بعدی نسل ناتیتورن هارو همین جا متوقف کنه

اسکای با تصور حرف نانی دست از مالیدن ساق پاش برداشت و با چشمای درشت سرجاش سیخ ایستاد

چند ثانیه به صورت جدیش نگاه کرد و وقتی فهمید شوخی ای در کار نیست برگشت سمت موتورش، سوارش شد و منتظر موند پسر هم پشت سرش جا بگیره

ـــ اگر عقیممون نمیکنی باید بگم دیر شد

نانی چند قدم به سمتش برداشت اما برخلاف انتظارش به جای سوار شدن اومد و رو به روش ایستاد

اسکای با چشم های گیج و درشتش بهش خیره شده بود

نانی چند ثانیه صورتش رو از نظر گذروند

خسته و رنگ پریده بنظر میرسید

نه اون خستگی‌هایی که بعد از تمرین های طولانی توی زمین فوتبال سراغشون میومد، نه!

این خستگی عمیق بود، عمیق و پنهان

اسکای همچنان با تعجب و کنجکاوی به صورت نانی نگاه میکرد و متوجه نگرانی ای که کم کم توی چشم هاش جا میگرفت شد اما تا قصد حرف زدن کرد دوتا دست گرم صورت یخ زده اش رو قاب گرفتن

نانی کمی صورتش رو نزدیکتر برد و با صدای ارومی لب زد

ــ کای؟

ـــ هوم؟

ــ آخرین باری که غذا خوردی کی بود؟

اسکای با مکث کوتاهی قبل از جواب دادن به تقلید از نانی صداش رو پایین اورد

ـــ چرا میپرسی؟

ــ جوابمو بده

ـــ خب امروز صبح چندتا پنکیک-

هنوز جملش رو کامل نکرده بود که پسر رو به روش با فشاری که به دو طرف صورتش اورد گونه های نرم و توپرش رو جمع کرد تا نتونه ادامه بده

ــ نگفتم چرت و پرت تحویلم بدی

نانی که نمیدونست از سرمای غیر عادی پوست اسکای حس بدی داشته باشه یا از نرمی لپ‌های سفیدش جیغ بکشه با دیدن اخم اسکای و فشرده شدن پلک‌هاش روی همدیگه، سوالی نگاش کرد

ـــ نی! صورتم درد میکنه میشه یکم...

نانی قبل از اینکه حرفش تموم بشه انگار که به جسم داغی برخورد کرده باشه دستاشو عقب کشید و ایندفعه با دقت بیشتری صورت اسکای رو بررسی کرد

اخم هاش حالا دیگه کم کم باز شدن و لبخند محوی زد

رد قرمز کمرنگی روی گونه چپش به چشم میخورد که با یه نگاه قابل تشخیص نبود

نانی خیلی آروم انگشت شصتشو بالا اورد و روی قسمت قرمز شده کشید

ــ اسکای

ـــ چیه

ــ این دیشب نبود

ـــ میدونم

ــ موقع تمرین توپ خورد تو صورتت؟

ـــ نه

ــ پس چی؟

اسکای یکبار دیگه پلک هاشو روی هم فشار داد و چند ثانیه مکث کرد

دروغ گفتن به نانی رو بلد نبود

تو این شرایط از زیر جواب دادن هم نمیتونست در بره

پس تصمیم گرفت فقط حقیقت رو مثل همیشه باهاش درمیون بزاره

هرچند مطمئن بود همین الان هم نانی حدس زده که چه اتفاقی افتاده

ـــ توپ فوتبال به صورتم نخورد ولی توپ خشم ناتیتورن کبیر چرا

نانی با تحلیل حرفش یهو اخم وحشتناکی روی صورتش نشوند و زیر لب شروع به غر زدن کرد

ــ لعنتی باید لقبش رو از ناتیتورن کبیر به ناتیتورن عصا قورت داده تغییر بدم...این دفعه دیگه دلیل مسخرش چی بود؟

اسکای اول با لبخند به چهره برافروختش نگاه کرد بعد با صدای ارومی انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده و داره یه چیز طبیعی رو توضیح میده جواب داد

ـــ دیشب بعد از تمرین تورو که رسوندم مستقیم رفتم خونه و تا درو باز کردم با یه سیلی آبدار بهم خوش آمد گفت، محشره مگه نه؟تاحالا انقدر شاهانه ازت استقبال شده؟

ــ مسخره نباش کای! چرا زدت؟

ـــ برگه امتحان ریاضی هفته پیش رو توی اتاقم پیدا کرده بود

نانی اول با گیجی نگاش کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه اخم هاش کم کم باز شدن و با کف دست زد وسط پیشونی خودش

ــ وای پسر نکنه منظورت همون امتحانیه که جفتمون شب قبلش تا دیر وقت فوتبال تمرین کردیم و صبح خواب موندیم و برگه سفید رو با یه صفر گنده دادن دستمون؟

اسکای با تکون دادن سرش تایید کرد و نفسش رو با کلافگی بیرون داد

ـــ خب دیگه اگر بازجویی و بد و بیراه گفتن به بابای من تموم شد بریم مدرسه..دیرمون شد

نانی متوجه لحن بی حوصله اسکای شده بود پس تصمیم گرفت فقط سوار موتور بشه و بیشتر از این پسر رو تحت فشار نگذاره

به هر حال بقیه فحش هارو توی دلش هم میتونست بده

بعد از اینکه کیف ورزشیش رو بین خودش و اسکای جا داد ضربه کوتاهی به شونه اش زد تا نشون بده میتونه راه بیوفته

همین که موتور حرکت کرد صدای نانی بود که از پشت سر دوباره به گوش اسکای رسید

ــ راستی ایندفعه بدون اینکه مزخرف سرهم کنی بهم بگو آخرین بار کی غذا خوردی؟

ـــ دیروز صبح با خودت

ــ چـــــــی؟

فریاد ناگهانی نانی اونم درست بغل گوشش باعث شد برای چند ثانیه کنترل موتور رو از دست بده و به سختی از زمین خوردنشون جلوگیری کنه

وقتی از ثبات موتور مطمئن شد سرشو سمت نانی چرخوند و متقابلا فریاد زد

ـــ چته احمق میخوای به کشتنمون بدی؟

نانی اول با چرخوندن سرش بهش فهموند چشمش باید به جاده باشه و بعد ادامه داد

ــ احمق تویی

ــ اصلا متوجه هستی ما کل دیروز بی وقفه تمرین کردیم و امروز یه بازی مهم داریم؟

اسکای با لحن بی تفاوت همیشگیش جواب داد

ـــ خب؟

و همین یک کلمه کافی بود تا فریاد حرصی نانی رو بلند کنه

ــ خب؟ خب و زهرمار نکبت

ــ کدوم بیشعوری تو این موقعیت بیست و چهار ساعت غذا نمیخوره آخه؟

بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه ادامه داد

ــ اها درسته اسکای وونگراوی

اسکای اینبار جلوی خندشو نگرفتو با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و همین بنزینی بود روی آتش خشم پسر پشت سرش

بین خنده هاش درد یهویی و تیزی رو روی گوش راستش حس کرد که باعث شد خنده اش به آخ گفتن های دردناکی تبدیل بشه

ــ به من میخندی گنده بک؟ شانس اوردی امروز بخاطر مسابقه دوتا ظرف غذا آوردم

ــ واقعا که..انگار بهم الهام شده بود تو چقدر بیشعوری

ــ خدای من مگه میشه ینفر انقدر احمق باشه؟ آخه چطور ممکنه؟

جمله بعدیش رو درحالی گفت که گوش اسکای رو ول کرده بود و به جاش سیلی های ارومی به پشت گردنش میزد

ــ قدر منو نمیدونی! اگه من نبودم چیکار میخواستی بکنی ها؟ حتما فتوسنتز میکردی

ــ این هیکل گنده‌ت هم از وعده های غذایی من داری وگرنه باید موقع بیرون اومدن از خونه سنگ میزاشتی تو جیبت که باد نبرتت

با جمله آخر هردو همزمان شروع به خندیدن کردن

همینقدر ساده اسکای فراموش کرد شب قبل رو با فریاد های سرزنشگر پدرش و گز گز صورتش به صبح رسونده

حتی دیگه صدای معده دردمندش رو هم نمیشنید

انگار همه چیز متوقف شده بود و حالا فقط صدای خنده نانی بود که شنیده میشد

تقریبا سومین سال دوستیشون داشت به پایان می رسیدو فقط چند روز به پایان سال تحصیلیشون باقی مونده بود

یکی دوماه دیگه هردو دبیرستانی میشدن و به مرحله جدیدی از زندگیشون پا میذاشتن

توی این سه سال رابطه بینشون هر روز صمیمیت بیشتری پیدا میکرد

اسکای دیگه به اندازه قبل از حرف زدن خجالت نمی‌کشید و از معاشرت کردن فراری نبود

بیشتر خوش میگذروند و این اواخر بیشتر به علایقش فکر میکرد

علایق خودش، نه چیزی که براش انتخاب کرده بودن!

در این بین تنها چیزی که عوض نشده بود حساسیتش نسبت به لمس شدن بود

توی این مدت تنها کسی که اجازه لمس کردنش رو داشت نانی بود

اسکای هیچوقت به لمس های نانی واکنش بدی نشون نداده بود و همین جسارت بیشتری بهش میداد که به راحتی بغلش کنه، صورتش رو بین دستاش بگیره یا توی کلاس چسبیده بهش و شونه به شونه‌اش بشینه

در این سه سال فوتبال عضو جدا نشدنی زندگیشون شده بود و اگر یکروز باهم توی زمین چمن پشت مدرسه تمرین نمیکردن روزشون به بدترین حالت ممکن شب میشد

اونا یه قانون نانوشته داشتن که این تمرین ها باید دونفره باشه و هیچکدوم بدون دیگری حتی سمت توپ هم نمی رفت

هردو بعد از تموم شدن کلاس هاشون تا وقتی هوا تاریک میشد تمرین میکردن و موقع برگشت درحالیکه با پاهای لرزون پشت موتور اسکای نشسته بودن برای آینده‌‌شون رویا پردازی میکردن

اما این رویا ها فقط همونجا، پشت همون موتور قدیمی دست یافتنی بنظر میرسیدن و از لحظه ای که پا به خونه میگذاشتن همه چیز رنگ و بوی واقعیت به خودش میگرفت

واقعیتی که میگفت رویاهاتو بریز دور؛ دیوار رو‌به‌روت بلند تر ازین حرفاس..


To be continued...


Report Page