Chapter4

Chapter4


یونجون

خب، این دیگه واقعا دردسره.


به درک.


کل این کمپ مسخره چیزی جز هدر دادن زمان و فضا و انرژی نیست. اما یه حسی بهم میگه اگه این افکار نابغه‌وارم رو به زبون می‌آوردم، از زیر کفش‌های بابا با یه دنده‌ی شکسته بیرون می‌اومدم.

به هر حال این اولین باری نیست که این اتفاق میوفته، اما یادآوری اون درد باعث میشه جلو اون فکر منطقیِ «همه‌چی رو به گند بکشم» رو بگیرم.

" سیگار داری؟" روی زمین دراز میکشم و پاهام به لبه تختی که تهیون با یه کتاب قطور توی دستش تکیه داده، میدم، یجوری بهم نگاه میکنه انگار عجیب‌و‌غریبم.


خب هستم.

ولی نیاز نیست انقدر واضح بهم نشون بده.


" بابات گفت اگه کسیو حین سیگار دادن بهت بگیرن، با تهِ همون سیگار صورتشو بسوزونن."

" اوه نه، تری قدرتمند از بابای عزیزمون میترسه؟"

" خفه شو. سیگار واست خوب نیست."

" چشم! مامان" یه ادای احترام مسخره انجام میدم. " داری یا نه؟"

چند دقیقه دیگه بهم نگاه میگنه، کتاب کنار میزاره که..خب بزار اینجوری بگم: وقتی تری چیزی جالب از کتابِ چرت و پرتش پیدا میکنه، کار از کار گذشته.

با چشمای خاکستریش صورتمو وارسی میکنه، انگار سعی داره اون موجود عجیب‌‌‌و‌غریبی که میشناسه رو پشت کبود‌هایی که بابا بعنوان یادگاری واسم گذاشته پیدا کنه.

خداروشکر تری اونموقع تو اتاق نبود، اما همین که چند دقیقه پیش وارد شد، دقیقا فهمید چیشده.

گاهی اوقات، مثل امروز، از اینکه منو توی بدترین حالتم می‌بینه متنفرم.

باعث میشه احساس کنم بی‌ارزشم.

مثل یه آدم ضعیف، همونطور که بابا همیشه میگه.

بالاخره تهیون دستش رو زیر بالش می‌بره و یه فندک زیپو و یه پاکت سیگار درمیاره و روی شکمم پرت می‌کنه.

" انگار جدی بهش نیاز داری."

"معلومه که دارم"

سیگار بین لبام میزارم همونطور که روی کف پارکت دراز میکشم، روشنش میکنم و یه پک عمیق میزنم. نیکوتین آشوب توی سرم رو ساکت نمی‌کنه، اما افکار و احساساتم رو مثل یه ملودی از جنس هیچ‌چیز یا یه همچین کوفتی، بی‌حس می‌کنه.

به هر حال الکل میخوام. شاید دفعه بعدی بگم تهیون واسم جورِش کنه البته بعد کلی غرغر چون اون یه پیرمرده که تو بدن یه نوجوون گیر کرده.

میتونم از کارتِ «من پسرِ بی‌مصرفِ یاروسلاوم» استفاده کنم و نگهبانا رو مجبور کنم هر کاری بخوام انجام بدم اما اونا تو صدم ثانیه به بابا گزارش میدن،بابا هم عاشقه اینه که مشت و کف کفشش رو بهم نشون بده.

تهیون می‌تونه با شیرین‌زبونی هر کوفتی که بخواد به دست بیاره؛ انگار که برای هر کار کسشعری یه دلیل مهم وجود داره.

خیره نگاهش می‌کنم و می‌بینم هنوز حواسش به کتابش نیست.


لعنتی، این دیگه عادی نیست.


تهیون چهره یه آدم قابل اعتماد داره یه جذابیت فضایی، با موهای پلاتینی و چشم‌های خاکستری روشن که حالت بادومی آسیای شرقی داره. در واقع اون قبلا انقدر فریبنده نبود. اولین باری که دیدمش وقتی به خانواده ما ملحق شد اصلا حرف نمیزد.


ما همینجوریم نسبت به پسری که بابا یهو آورد و گفت از این ببعد عضوی از خانوادمون میشه محتاط بودیم. من که فکر میکردم پسرشه، از اونجایی که دوتا برادر ناتنی بزرگتر دارم، اولین باری نبود که بدون ازدواج بچه‌دار میشه ولی نه، اون بچه‌ی بابا نبود.

چون یارسلاو چیزی جز آزار واسه بچه‌هاش نداره ولی حواسش به تهیون هست.

به هرحال قیافش مثل کسی بود که از یه طوفان نجات پیدا کرده، مدارکش زخم گوشه لبش بود که یکم چهره الهه‌گونه‌اش رو خراب کرده بود.

مامان و الینا خیلی تلاش کردن تا احساس راحتی کنه، ولی اون نمیخواست حرف بزنه.

بابا مجبورم کرد با خودم ببرمش مدرسه؛هیچکس باهاش حرف نمیزد و منم اهمیت نمیدادم. ولی

دلم براش سوخت. بنابراین سر ناهار کنارش نشستم و یه بند درمورد همه چی حرف زدم. اوایلش نادیدم میگرفت ولی یکم بعد بهش نزدیک شدم. اولین چیزی که تری بعد اینکه توسط خانوادم به سرپرستی گرفته شده بود گفت، این بود: "زیادی حرف میزنی یونجون."


بعد اون به سرپرستی گرفتم.

جدی! من تنها دوست واقعیشم.


وقتی نگاه خیرش ادامه پیدا میکنه میپرسم:" چته؟"

" بابات چی گفت؟"

قبل اینکه در حد مرگ بزنتم یا بعدش؟"

" جدی باش"

دود سیگار بیرون میدم:" همون چیزای همیشگی که آبروش نبرم."

" خودت میدونستی گزارش رفتارت رو بهش میدم، میمیری چند هفته عین آدم رفتار کنی؟"

"من آدم این کارا نیستم" نیشخند میزنم. طعم خون تو دهنم حس میکنم، صورتم جمع میشه.

واقعا غیرممکنِ متوقف بشم.

ضربه زدن، مشت زدن،صحبت کردن، دوباره ضربه خوردن، مشت خوردن،بی‌وقفه فحش خوردن.


لعنت بهم.


میچرخم و روی زمین شنا میرم و بینش، کف دستهام رو به هم میزنم.

تهیون کلافه آهی میکشه:" با این وضعیت جسمی، سر تا پا گچ گرفته برمیگردی خونه."

با سیگار بین لبام میگم:" امکان نداره، میدونی وقتی آسیب میبینم مامان نگران میشه و آلینا گریه میکنه."

" پس بیشتر تلاش کن"

" دارم تلاش میکنم"

"دعوا با نیکو و تیکه انداختن به سوبین تلاش کردن نیست، فقط داری سابقه خودت در مقابل یه وارث مافیای بی‌نقصی خراب میکنی، اون همین الانم ثابت کرده تو همه چیز از تو بهتره."

سیگار از بین لبام بیرون میکشم" نه تو همه چیز، من تیراندازیم بهتره، تازه اون نمیتونه تو مبارزه ازم ببره"

"اها جدی؟"

"اوهه، و برای اولین بار با من تنبیه شد، وقتی رفتیم تو جنگل خوب میزنمش." ابرو میندازم بالا

تهیون دستی به صورتش میکشه،مرتیکه پیرمرد!

"سوبین قابل پیش بینیه،آشوب به پا نمیکنه و تا وقتی مجبور نباشه قانونی رو زیرپا نمیذاره و مثل کسی راه میره که انگار همین الانشم وزن پاکهان بودن رو روی دوشش داره. آروم و منطقیه چون مجبوره که باشه. با وجود همه‌ی اینها، اون پسر کِریل چویِ معروفه و کسی مثل سوبین، هرکاری که بتونه رو انجام میده تا طبق میراث پدرش زندگی کنه."

"هنوز نمیفهمم چرا این چرندیات رو میگی، اون یه پسر گلدنه(golden) که بزور روس حساب میشه خب به من چه این چیزا...جز اینکه مسخرش کنم."

"یونجون!" آهی میکشه

"تمرکز کن. اون میتونه کمک دست باشه، نه یه دشمن. مافیای نیویورک با چیزی که ما داریم فرق میکنه. یه شانس نادر برای پیوند برقرارکردن باهاش و استفاده ازش برای آینده وقتی بهش بیشترین نیاز رو داری، داری. یعنی، وقتی که دیگه به نفر دوم بودن راضی نباشی."

" پیوند؟من ترجیح میدم بهش مشت بزنم"

شونه بالا میندازم از اتاق خارج میشم.

اگه همشون میتونستن خفه شن، بهترین زمان زندگیم رو می‌داشتم.

البته جدا از کتک خوردن.

تظاهر کردن.

و صد البته کل وجودم.

هی!! البته تهیون، مامان و آلینا استثنان. مامان و الینا دلیلین که تا الان زنده موندم و تری برادرمه.مهم نیست که برادر واقعیم نیست.

اگر متوجه نشدید، یتیم شدن تری و به سرپرستی گرفته شدنش توسط پدرم اتفاقی نبود و قطعا از روی قلب مهربونش هم نبوده. یارسلاو فقط به افرادی که اون رو به اهدافش برسونن اهمیت میده.

من؟اولین فرصتی که گیرش بیاد من رو با برادرای بزرگترم عوض میکنه. اگه فقط فرزند نامشروع نبودن.

اما با من گیر افتاده؛ تنها وارث مرد مشروعش.

اون وارثی که اشتباهه.

برادرام وارثهای بهتری نسبت به من میشدن، ولی هیچوقت اجازه‌اش رو نخواهن داشت و من هم نمیتونم فرصتش رو بهشون بدم چون مثل امپراطوری ها باستان فاکی،لحظه‌ای که قدرت رو به دست بگیرن، تمام وارث های واجد شرایط رو به قتل میرسونن تا مقاومت رو از ریشه نابود کنن.

یکی بهم برخورد میکنه.

"لعنتی" مشتم رو بالا میبرم تا هرکسی که بوده رو بزنم، ولی با دیدن کسی که ظاهرا بابا واسش یه شق‌شدگی استعاری داره دستم رو هوا میمونه.

موهای بی‌نقصی داره که همیشه با دقت حالت داده شدن و حتی یه تار موش هم جدا نیفتاده. ظاهری آراسته، چهره پسرونه‌ای که اجزا‌ش‌دارن زاویه‌دار میشن، استخون‌ گونه‌ی برجسته و آرومترین و خوددارترین چشمهایی که تو زندگیم دیدم. اصلا شبیه چشمهای ترسناک من نیستن.

رنگش اصل کاری نیست، نگاهش؛غیرقابل دسترس و من از تو برترمی‌ که چشمهاش بی هیچ زحمتی با خودشون حمل میکنن.

دائم این حقیقت که افرادی مثل اون وجود دارن تو صورتم کوبیده میشه.

زندگی عالی، پدر‌های عالی، نمرات عالی، رفتار عالی، وضعیت جسمی عالی حتی مهارت های مبارزه عالی.


کاملا تحسین برانگیز

کاملا آزار دهنده


نیشخندی که ازش متنفره رو میزنم. "اوه جناب بی‌نقص چشم‌های بی‌نقصی نداره؟"

الان، در حالی که از بالا نگاهم میکنه برمیگرده میگه من اونی بودم که نمیدید کجا داره میره.

همینطوری منتظر میمونم، ولی سوبین چیزی نمیگه. دستش تو جیب شلوارکشه و بالای لباس سفیدشم خیسه. مطمئن نیستم که آب بطری‌ای که همراهشه روش ریخته یا داشته ورزش کرده.

قطعا داشته ورزش میکرده.

اون روز، همونطور که خون روی لبم که بخاطره مبارزه با نیکو بود میلیسیدم، تماشاش کردم. طعم خشونت روی زبونم منفجر شد و من به منظره‌ی شکم عضلانی و لاغرش که زیر اشعه‌های طلایی خورشید میدرخشیدن نگاه کردم.

یک بار دیگه، متوجه میشم توجهم جلب نبض گردنش شده.

"چیه؟"

با سوالش نگاهم روی صورتش برمیگرده. نه درواقع، نگاهم مستقیم روی لب‌هاشه،چون صورتی و براقن. احتمالا به خاطر خوردن آبه

و باز هم متوجه میشم که لب پایینش کمی پرتر از لب بالاشه‌ و بنابردلایلی، از بین این همه وقت، درست الان، یه قطره آب تو فرورفتگی لب بالاش گیر کرده.

"یونجون؟"

"ها؟" دقیقا مثل یه احمق میگم و سوبین اخم میکنه.


مشکل لعنتیم چیه؟

"چرا بهم زل زدی؟" سوبین میپرسه،لحنش به تندی، سردی و بی‌روحی همیشگی نیست.

به نظر میاد یکم... مضطربه؟احتمالا دارم توهم میزنم.

"فقط دارم نگاه میکنم ببینم میبینی کجا میری؟"

واقعا هنوز مغزم نگفته داره چه کوفتی اتفاق میفته.

مغز با تو‌ام، الوو؟

اگر بگم اولین باره که فکر میکنم عضلات یا لب‌های سوبین جذابن... دروغ گفتم.

جالبن؟

شهوت‌انگیزن؟

هر کوفتی که هست بهم اون حس عجیب و تحریک‌کننده‌ای که امروز موقع مبارزه با سوبین داشتم رو میده. برای همین مقابل سینه‌ام‌ نگهش داشتم و گفتم تسلیم شه، اونم وقتیکه پایین‌تنه‌م رو تو دورترین فاصله ی ممکن نگه داشتم

بیاید بگیم که سرخ شدن پوستش چندان کمک به وضعیتم نکرد، و من واقعا مجذوب کشیدگی لباسش مقابل سینه‌اش، انقباض عضلاتش و اینکه خون چقدر بهش میومد شده بودم.

"تو کسی بودی که با من برخورد کردی." با انگشتش به سینه‌ام‌ اشاره میکنه.

انگشتش روی سینه‌امه.

خودم رو غیرارادی به عقب میکشم و میلرزم، نبود تماس جریان الکتریسیته رو متوقف کرد، ولی درد رو نه.

سوبین منقبض میشه، قدمی به عقب برمیداره و دستش رو داخل جیبش میکنه.

به خاطر لمس کردن من منقبض شد؟

آتیشی پایین شکمم شعله‌ور میشه و دلیلش رو نمیدونم. این کثافت همیشه من رو پایین‌تر از خودش میبینه.

اکثر مواقع نادیده‌ام میگیره و وقتی هم که اینکار رو نمیکنه، با اسم‌های مختلف صدام میکنه.

بی‌مسئولیت.

شلوغ

کثیف.

احمق.

تعداد دفعاتی که حالش از کارهام بهم خورده بیشتر از اونیه که بتونم بشمرمشون و منم با تکرار اون کارها برای اذیت کردنش، به صورت مجازی بهش انگشت وسط نشون دادم.

"من..." حرفش رو قطع میکنه و بطری رو محکم بین انگشت‌هاش فشار میده. "باید بریم جنگل نیم ساعت دیگه میبینمت."

منتظر جواب نمیمونه، از کنارم رد میشه و در جهت مخالف قدم برمیداره .

و من نمیتونم ازش چشم بردارم.

لعنت بهم.

.

.

.

"عام، این چه کوفتیه؟" همونطور که از کوه بالا میریم، به کوله پشتی سوبین اشاره می‌کنم. گفته بودن خبری از محافظ نیست.ولی غیرممکنه. من و سوبین برای اینکه به حال خودمون ول شیم زیادی مهمیم.

با توجه به وحشت زدگی یک ساعت پیشم کنار سوبین؛

نظریه‌ی من اینه که پدرم وقتی اومد به سرم ضربه زده و الان دارم توهم میزنم. آره، کاملا منطقیه.

با جواب‌های بینظیر مغزم پیش میریم.

"ضروریات"

"ضروریات؟ واقعا چرا برای چوب جمع کردن نیاز به ضروریات داری؟"

"برای همه چیز بهشون احتیاج دارم."

"چرا تعجب نکردم؟" سرم رو کج میکنم. "در جریانی باید با خودمون چوب برگردونیم؟"

"و ؟"

"و چطور میخوای با یه کوله پشتی روی پشتت انجامش بدی؟"

"از جلو میندازمش."

"وزن اضافی الکی."

"وقتی بیرونی همیشه یه دلیلی برای داشتن وسایل ضروری هستش. برای موقعیت اورژانسی کامل آماده‌ام، برخالف یه شخصی که فقط آب همراهشه." "تمام چیزی که بهش نیاز دارم همینه." بطری رو تو دستم تکون میدم.

"حتی نمیدونم تو اون کوله‌پشتی جادوییت چی داری. چیزی برای جنگیدن با خرس‌ها هست؟"

"تفنگ همراهمونه."

چشم‌هام رو میچرخونم، تلاش میکنم به عضلات زیر شلوارکش که با هر قدمی که برمیداره‌ منقبض میشن ، نگاه نکنم.

حس میکنم که با کل وجودم میجنگم‌ تا چشم‌چرونی نکنم. در تلاش برای پرت کردن حواس خودم میپرسم "واقعا کفش کوهنوردی پوشیدی؟

"چون تو کوهیم، با توجه به سفرهای روزانه‌ات به کوه، بین تمام آدم‌های روی کره زمین، تو اونی هستی که باید ازاین کفش‌ها داشته باشی."

"خیلی خنده‌دار بود. انقدر خندیدم که دارم خفه میشم"

"سعی نمیکردم خنده‌دار باشم."

"خوبه، چون حوصله‌سربرترین آدمی هستی که دیدم. شوخی کردن بهت نمیاد."

سوبین بهم خیره میشه.

چیزی که عجیبه چون سوبین هیچوقت خیره نمیشه. الان تنفرش رو اوجشه.

یه جورایی ازش خوشم میاد. جوری که چشماش بسته میشه یا گردنش نبض میزنه‌

میخوام بیشتر ببینمش.

"شرط میبندم حوصله دخترها رو تا حد مرگ سر میبری."محض شوخی شونه‌ام رو بهش میزنم.

"در واقع، خیلی از دخترها از من خوششون میاد."

" بخاطر پول و قیافته، شایدم توانایی‌های فکریت، هرچیزی هست بجز شخصیتت."

"درست نیست."

"بهش فکر کن. چی بهت میگن؟ اینکه خیلی باهوش و خوشتیپی، درسته؟ تا حالا یکیشون بهت گفته بامزه و شوخی؟"

لبهاش از هم جدا میشن ولی دوباره به همدیگه فشارشون میده.

"دیدی، بهت گفتم! تسلیت میگم میشکا. دخترها پسرهای شوخ رو به عقل‌کل‌های خشکی مثل تو ترجیح میدن."

"سوبین بهم مشت میزنه. "گفتم اونجوری صدام نکن."

"اوخی، عصبیت کردم؟"

کل بدنش رو بهم میکوبه،به درخت میچسبونتم و یقه‌ام رو میگیره "کل روز تلاشم کردم تا کارات رو نادیده بگیرم، ولی تو خیلی رومخی و باید یادبگیری کِی خفه شی. سعی نکن مجبورم کنی باهات بجنگم."

لب‌هام از هم جدا میشن

درسته این چیزی نبود که دنبالشم

آره میخواستم یه واکنش ازش بگیرم اما به مبارزه باهاش فکر نکرده بودم.

اما الان که مطرحش کرد

نیشخندی میزنم میام مشت بزنم که صدای شلیک تو جنگل پخش میشه.

و میبینمش.

یه نفر با لباس سیاه ما رو هدف قرار داده.

حتی فکر نمی‌کنم و سوبین هل میدم کنار.

درد تو پهلوم منفجر میشه.

من به جاش تیر خوردم.

لعنت به این وضعیت.

Report Page