Chapter4
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


فضای رختکن آبی پوش ها پر از سکوت بود
همه بازیکن ها با تمام وجودشون نیمه اول رو تهاجمی بازی کرده بودن تا بتونن فاصله ی گل هارو زیاد کنن و بردشون تضمین بشه
اما مثل همیشه صورتی ها مقاومت و دفاعی از خودشون نشون دادن که نتیجهاش تابلو امتیازاتی بود که نشون میداد طی 45 دقیقه وقت قانونی و 4 دقیقه وقت اضافه هیچ گلی زده نشد جز گلی که کاپیتانشون با عجله و عدم تمرکز از موقعیتِ افساید زده بود و رد شد
اسکای روی یکی از نیمکت های گوشه رختکن نشسته بود و سرش رو بین دوتا دستش گرفته بود
صدای ذهنش که درحال سرزنش کردن خودش بود انقدر بلند بود که میترسید هم تیمی هاش بشنونش
اگر فقط چند سانتی متر عقب تر ایستاده بود الان نتیجه یک بر صفر به نفع اونها بود
مربی با دیدن حالت اسکای به سمتش قدم برداشت و بطری آبی رو جلوی صورتش گرفت
ـ بخور
ــ تشنه نیستم
ـ دست ازین کار بردار اسکای
نگاهش رو با تعجب بالا اورد و به صورت مربیش خیره شد
ــ چه کاری؟
مربی با کلافگی بطری رو کنار اسکای روی نیمکت گذاشت و دوباره برگشت سرجاش بالا سر اسکای
ـ همین کمالگرایی لعنتی
ـ از اینکه فکر میکنی همیشه باید تو زمین بهترین باشی و تیم رو به تنهایی پیروز کنی دست بردار
ـ فکر کردی متوجه نشدم در طول بازی حتی یک درصد تمرکزی که توی تمرینا همراهت بود رو نداشتی؟
ـ مغزت پر شده از فکر برنده شدن
ـ چرا فقط سعی نمیکنی با هم تیمی هات از بازی لذت ببری؟
جملات پشت سر هم به صورت اسکای کوبیده میشدن و اون فقط با نگاه خالیش از پایین به صورت مربیش زل زده بود
مربی دستی به صورتش کشید و با همون دست به افراد حاضر توی رختکن که با نفس های حبس شده به اونها نگاه میکردن اشاره کرد
ـ میدونی که اونا همین الانشم به عنوان کاپیتان قبولت دارن و بهت احترام میزارن
میدونست
اسکای همه اینها رو میدونست
اما یاد نگرفته بود
از بچگی
از وقتی حرف زدن یاد گرفت بهش گفتن حق اشتباه نداره
توی مغزش جا دادن حق نداره به کسی تکیه کنه
بهش قبولوندن که تنهاست و اگر اجازه دخالت به کسی رو بده همچیز رو خراب میکنه
یه دوره ای از زندگیش اسکای این افکار رو نداشت
همچی داشت درست میشد، داشت یاد میگرفت اعتماد کنه، یاد میگرفت ادم هارو به زندگیش راه بده و قبول کنه اشتباه کردن همیشه پایان همه چیز نیست
اما حالا مدتی میشد که دوباره به اسکای نوجوونی و عادت های مزخرفش برگشته بود
نمیدوست چرا
چیشد که دوباره زندگیش بهم ریخت و همچیز خاکستری شد
چی کم شد؟ یا بهتره بپرسیم کی کم شد؟
شایدم میدونست و نمیخواست به یاد بیاره چه گندی زده
توی افکار تیره اش غرق بود که دست مربیش روش شونه اش نشست و صداش به گوشش رسید
ـ اسکای! یادت باشه من برای بیرون کشیدنت از زمین به مصدومیتت نیاز ندارم
ـ پس حواست رو جمع کن و با تمرکز برگرد به بازی
همین
کلمات سنگینش رو با بی رحمی روی شونه های اسکای جا گذاشت و از رختکن خارج شد
اسکای باز هم چیزی نگفت
سرشو انداخت پایین
به استوک های مشکیش خیره شد
به تکه های چمن لا به لای میخ های کف کفشش
و اون لحظه فقط به این فکر کرد که هیچکس اطرافش نبود که بفهمه اون هر روز و هر ساعت برای اینکه مثل بقیه باشه تا بپذیرنش چقدر با خودش میجنگه
شاید بود
کسی که قبلا همینطوری که هست قبولش کرده بود
ولی الان؟ بعید میدونست
همون موقع رختکن صورتی ها برخلاف آبی ها سرحال و امیدوار سعی میکردن بهمدیگه روحیه بدن
سخنرانی چند دقیقه پیش کاپیتانشون باعث شده بود بخوان همین الان برگردن به زمین و پوزه ی آبی هارو به چمن بمالن
با صدای مربیشون که اعلام کرد تایم استراحت تموم شده و باید برن تو زمین، همگی یبار دیگه دور هم حلقه زدن و با فریاد هاشون عهد پیروزی بستن
در این بین نگاه سی روی نانی مونده بود
روی کاپیتانی که میدونست چه فشاری رو تحمل میکنه
به سمتش رفت و دستش رو دور شونه نانی حلقه کرد
ـ نگران نباش کاپیتان
ـ به تیمت اعتماد کن
و در جواب لبخند نرمی دریافت کرد که از هر جمله ای کافی تر بود
وقتی وارد زمین شدن فقط یک نگاه به تیم پینک و انرژی عجیبشون کافی بود تا اسکای بفهمه نانی بازم با حرف هاش هم تیمی هاش رو شارژ کرده
همونطور که روزی ذهن شلوغ اسکای رو خاموش و اروم میکرد و به بازی برمیگردوند




اسکای با لبه تیشرتش عرق روی صورتش رو پاک کرد و موخای خیسش رو با یک دست از پیشونیش کنار زد
حرکاتش تماما عصبی بود و بنظر میرسید هر لحظه به انفجار نزدیکتر میشد
از 3 دقیقه ای که وقت اضافه نیمه دوم محاسبه شده بود 2 دقبقه باقی مونده بود و هر دو تیم برای گلزنی خودشون رو به اب و اتیش میزدن
در این بین توپ بالاخره در نیمه زمین به پای اسکای رسید
با یه نگاه زیر چشمی و سریع سعی کرد موقعیتش رو انالیز کنه و متوجه بازیکنی که دقیقا پشت سرش بود شد
با چرخش شونه هاش توپ رو همراه خودش از اون بازیکن رد کرد اما چیزی که انتظارش رو نداشت حضور ناگهانی یه صورتی پوش دیگه بود
یه صورتی پوش اشنا
نانی از شوکه شدن اسکای استفاده کرد و توپ رو از زیر پاش قاپید و همون لحظه با شونه بهمدیگه برخورد کردن
نانی زیر لب لعنتی به خودش و عضله های سنگی اسکای فرستاد و سعی کرد با درد توپ رو حفظ کنه
وقتی تعادل اسکای بهم خورد و از جلوش کنار رفت با نانی سرعتی که خودش هم انتظار نداشت به سمت دروازه هجوم برد و اسکای رو در حالیکه روی زمین افتاده بود پشت سرش رها کرد
فقط چند متر به دروازه مونده بود که مدافع ابی پوش به سمت نانی اومد سعی کرد توپ رو ازش بگیره
همین باعث شد ایندفعه نانی تعادلش رو از دست بده دقیقا روی همون شونه ضرب دیده فرود بیاد
درد ایندفعه با شدت بیشتری تو کل بالا تنش پخش شد و باعث شد تو خودش جمع بشه
همون لحظه صدای سوت داور و اعلام خطاش بازی رو متوقف کرد و اولین نفر سی بود که خودش رو به نانی رسوند
ـ حالت خوبه؟
نانی دستش رو روی کتفش گذاشته بود و فقط با تکون دادن سرش سعی کرد نگرانی هم تیمی هاش رو برطرف کنن
داور اعلام کرد خطا از سمت مدافع تیم بلو یوده و ضریه آزاد مستقیم برای تیم پینک گرفته شد
نانی به کمک سی از روی زمین بلند شد نفس های عمیق میکشید تا دردش رو کمتر کنه و تمرکزش رو برگردونه
بازیکن های بلو در تلاش برای ساخت بهترین دیوار دفاعی بودن تا دروازشون رو از باز شدن حفظ کنن
وقتی همه سر جای خودشون قرار گرفتن و نانی هم پشت توپ جا گرفت نفس در سینه تمام افراد حاضر در ورزشگاه حبس شده بود
فقط سی ثانیه تا پایان بازی وقت بود و این اخرین لمس توپ توی زمین محسوب میشد
اسکای گوشه ای زمین ایستاده بود و فقط نگاه میکرد
خاطرات یکی یکی از ذهنش میگذشتن و زانوهاش رو بیشتر از قبل سست میکردن
نانی چند قدم از توپ فاصله گرفت و اماده ضربه زدن شد
با صدای سوت با تمام دقتی که از خودش سراغ داشت به سمت توپ خیز برداشت یه ضربه تمیز به پشت توپ زد
کنده شدن توپ از زمین همزمان شد با پرش بازیکنان آبی پوش برای مهارش
اما این توپ مهار نمیشد
و هیچکس این حقیقت رو زودتر از اسکای قبول نکرد
با برخورد توپ به کنج دروازه و به صدا دراومدن سوت پایان بازی، فریاد وحشتناک تماشاچی ها ورزشگاه رو تکون داد
توی کسری از ثانیه انگار که همه اماده این برد بودن و براش برنامه ریزی کرده بودن اتیش و ترقه های صورتی رنگ اسمون ورزشگاه رو روشن کرد
اما این فریاد چند لحظه بعد به شوک عمیقی تبدیل شد که رو سرجای خودشون میخکوب کرد
طرفدار ها دست از پریدن برداشتن
موبایل ها دونه دونه پایین اومد تا با چشم های خودشون صحنه مقابل رو ببینن و باور کنن واقعیه
صدای فریاد ها هنوز میومد
ولی نه از سر خوشحالی
از سر شوک لحظه ای که جلوشون رقم خورده بود






To be continued...