Chapter4

Chapter4


اسکای برای چند لحظه به او نگاه کرد.


به چشمانی که هنوز به آن آدم‌ها دوخته شده بودند.


به آن لبخند کوچکی که روی صورت نانی بود؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک آرزو به نظر می‌رسید تا خوشحالی.


بعد، خیلی آرام آهی کشید.


آهی که حتی خودش هم متوجه سنگینی‌اش نشد.


نگاهش را برای چند ثانیه از نانی گرفت و به خیابان روبه‌رو خیره شد.


شاید چون خوب می‌دانست نانی از چه حرف می‌زند.


خودش هم سال‌ها بود که چنین حسی را نداشت.


حس امنیت.


حس اینکه بتوانی بدون ترس از فردا زندگی کنی.


اما اگر یک نفر در این دنیا بود که لیاقت داشتن آن زندگی را داشت...


آن آدم، نانی بود.


بالاخره دستش را به سمت دستگیره‌ی ماشین برد و در را باز کرد.


صدای آرام باز شدن در، سکوت میانشان را شکست.


بعد، بدون اینکه به او نگاه کند، با صدایی آرام و جدی گفت:


«قول میدم یه روز تجربه‌ش کنی، نانی.»


نانی چند ثانیه ساکت ماند.

شاید چون انتظار چنین جوابی را نداشت.

اسکای این بار نگاهش را به او داد.

لبخند کوچکی روی لب‌هایش بود.

لبخندی آرام، اما کاملاً جدی.


«یه روز، تو هم از اون درهای شیشه‌ای بیرون میای، سوار یه ماشین گرون میشی و دیگه لازم نیست برای به دست آوردن یه زندگی خوب، هر شب خودتو به خطر بندازی.»


چند لحظه سکوت کرد.


بعد آرام‌تر ادامه داد:


«یه روز می‌تونی هر چیزی که می‌خوای رو بخری، هرجایی که دوست داری بری و برای اولین بار... فقط زندگی کنی.»


چشمان نانی کمی نرم شد.


برای چند ثانیه فقط به او خیره ماند.


چون نمی‌دانست چرا...


اما وقتی اسکای این حرف‌ها را می‌زد، به طرز عجیبی باور کردنشان آسان‌تر می‌شد.


انگار اگر قرار بود کسی چنین آینده‌ای را برایش ممکن کند...


آن آدم، روبه‌رویش ایستاده بود.


اسکای آرام داخل ماشین نشست و دست‌هایش را روی فرمان گذاشت.


بعد سرش را کمی برگرداند و به نانی نگاه کرد.


«چی شد؟»


نانی هنوز همان‌جا ایستاده بود.


نورهای شهر روی صورتش افتاده بودند و لبخند کوچکی، خیلی آرام روی لب‌هایش نشسته بود.


چند ثانیه بعد، آرام خندید.


«بعضی وقتا...»


مکث کرد.


«بعضی وقتا حس می‌کنم تو زیادی به من ایمان داری.»


اسکای هم لبخند زد.


این بار، بدون هیچ شوخی یا طعنه‌ای.


«شاید.»


چند لحظه سکوت کرد.


بعد خیلی آرام گفت:


«ولی یکی باید داشته باشه.»


و این بار، نانی چیزی نگفت.


فقط لبخندش کمی عمیق‌تر شد.


بعد بالاخره به سمت ماشین رفت و در را باز کرد.


بی‌خبر از اینکه اسکای، در تمام این مدت، نه به آن زندگی رؤیایی...


بلکه به خود او فکر می‌کرد.


به اینکه اگر لازم باشد، حاضر است تمام دنیا را به هم بریزد تا روزی نانی واقعاً بتواند آن حس را تجربه کند.

اسکای چند ثانیه به او نگاه کرد.


به لبخند کوچکی که روی صورت نانی نشسته بود و به چشمانی که برای اولین بار، به جای هیجان و شیطنت همیشگی، پر از چیزی شبیه امید شده بودند.


بعد، آرام لبخند زد.


لبخندی کوچک، اما واقعی.


دستش را بالا آورد و به آرامی روی شانه‌ی نانی گذاشت.


«شاید چون واقعاً تواناییش رو داری، نانی.»


صدایش آرام بود.


آرام‌تر از همیشه.


انگار نمی‌خواست حتی یک کلمه از آن لحظه را خراب کند.


نانی چند بار پلک زد و با کمی تعجب به او نگاه کرد.


اما اسکای نگاهش را از او نگرفت.


«تو بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی توانایی داری.»


چند لحظه سکوت کرد.


بعد لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست.


«هر بار که زمین خوردی، دوباره بلند شدی. هر بار که همه‌چی خراب شد، باز هم خندیدی. هر بار که دنیا خواست ثابت کنه هیچ‌چیز به نفع تو پیش نمیره... تو باز هم ادامه دادی.»


باد آرامی میانشان گذشت.


و نانی فقط ساکت به او نگاه می‌کرد.


چون هیچ‌کس تا به حال این‌طور درباره‌اش حرف نزده بود.


هیچ‌کس تا این حد به او ایمان نداشت.


اسکای دستش را آرام روی شانه‌ی او فشرد.


«شاید الان زندگیمون به‌هم‌ریخته باشه، شاید هر روز درگیر دردسرهای جدید بشیم...»


نگاهش برای لحظه‌ای به چراغ‌های شهر افتاد.


بعد دوباره به نانی برگشت.


«ولی من مطمئنم یه روز، تو به هر چیزی که می‌خوای می‌رسی.»


لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.


«چون آدم‌هایی مثل تو... برای موندن توی تاریکی ساخته نشدن.»


برای چند لحظه، نانی هیچ حرفی نزد.


فقط به او خیره ماند.


قلبش به طرز عجیبی سنگین شده بود.


نه از ناراحتی.


بلکه از حس عجیبی که با شنیدن آن حرف‌ها پیدا کرده بود.


بعد، خیلی آرام خندید.

خنده‌ای کوتاه و نرم.


«تو بعضی وقتا حرفایی می‌زنی که آدم نمی‌دونه باید بخنده یا گریه کنه.»


اسکای هم خندید.


«پس نخند و گریه هم نکن.»


نانی لبخندش عمیق‌تر شد.


و برای چند ثانیه، فقط به او نگاه کرد.


به کسی که تمام این سال‌ها کنار او مانده بود.


کسی که حتی وقتی خودش به آینده‌اش شک می‌کرد...


باز هم به او ایمان داشت.


و شاید، برای اولین بار، نانی با خودش فکر کرد که اگر روزی واقعاً به آن زندگی رؤیایی برسد...


دوست دارد اسکای هم در آنجا کنارش باشد.


چند لحظه‌ی دیگر، سکوت آرامی بین آن دو حاکم شد.


نانی هنوز به بیرون از پنجره خیره بود؛ به خیابان‌های روشن، به آدم‌هایی که بی‌دغدغه سوار ماشین‌های گران‌قیمتشان می‌شدند و به زندگی‌ای که همیشه برایش دور و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید.


اما این بار، حس عجیبی در دلش بود.


شاید به خاطر حرف‌های اسکای.


شاید به خاطر اینکه برای اولین بار، کسی با آن اطمینان به آینده‌ی او نگاه کرده بود.


اسکای نگاهی کوتاه به او انداخت.


چهره‌ی نانی آرام‌تر شده بود، اما او را به اندازه‌ی کافی می‌شناخت که بفهمد هنوز درگیر فکرهایش است.


لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست.


بعد، خیلی آرام گفت:


«دیگه بهش فکر نکن.»


صدایش نرم و مطمئن بود؛ همان لحنی که همیشه وقتی می‌خواست نانی را آرام کند، از آن استفاده می‌کرد.


چند ثانیه مکث کرد.


بعد در حالی که دستش را روی فرمان گذاشت، ادامه داد:


«بعضی چیزا وقتی زمانش برسه، خودشون اتفاق می‌افتن.»


نانی نگاهش را از پنجره گرفت و به او نگاه کرد.


اسکای همزمان، کلید را چرخاند.


صدای روشن شدن موتور ماشین، سکوت شب را شکست.


نورهای مقابلشان روی شیشه‌ی ماشین افتاده بود و برای لحظه‌ای، فضای داخل ماشین را روشن‌تر کرد.


اسکای دستش را روی فرمان محکم‌تر کرد و نگاهش را به جاده دوخت.


«فعلاً فقط از امشب لذت ببر.»


بعد، لبخند کوچکی زد.


«بالاخره هر روز پیش نمیاد که تو با رضایت کامل نصف پولتو خرج غذا کنی.»


نانی چند ثانیه ساکت ماند.


بعد ناگهان اخم کرد.


«هی! من هنوز از قیمت اون غذاها ضربه‌ی روحی خوردم.»


خنده‌ی آرام اسکای داخل ماشین پیچید.


«ولی بازم همشونو خوردی.»


نانی با حالت کاملاً جدی به او نگاه کرد.


«این دوتا موضوع کاملاً جدا از همن.»


اسکای این بار بلندتر خندید.


و برای چند لحظه، همه‌چیز دوباره ساده شد.


فقط آن دو بودند.


یک ماشین.


یک جاده‌ی خلوت.


و شبی که هیچ‌کدامشان هنوز نمی‌دانستند، بعدها بارها به یادش خواهند آورد.


یک ساعت بعد، بالاخره به خانه‌ی کوچکشان رسیدند.


خانه‌ای که در مقایسه با رستوران‌های لوکس و خیابان‌های پرنور بالاشهر، ساده و حتی کمی قدیمی به نظر می‌رسید، اما با این حال، تنها جایی بود که هردوی آن‌ها می‌توانستند بدون نگرانی به آن برگردند.


به محض اینکه در بسته شد، نانی کفش‌هایش را با خستگی از پا درآورد و تقریباً خودش را روی مبل انداخت.


اما چند ثانیه بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، سرش را بلند کرد و نگاهش روی عروسک بزرگ مای ملودی که گوشه‌ی مبل قرار داشت، ثابت ماند.


چشمانش کمی برق زد.


بدون گفتن حتی یک کلمه، به سمت عروسک رفت، آن را محکم در آغوش گرفت و صورتش را داخل آن پنهان کرد.


«آخ... دلم برات تنگ شده بود...»


صدایش خسته و آرام بود.


اسکای که تازه وارد آشپزخانه شده بود، با دیدن این صحنه نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.


خنده‌ی کوتاهی کرد و سرش را تکان داد.


باور کردنش سخت بود که همین آدم، چند ساعت قبل از پنجره‌ی یک ساختمان بالا رفته و با یک کیف پر از پول فرار کرده بود.


کلید ماشین را روی کانتر گذاشت و کت مشکی‌اش را آرام درآورد.


بعد به سمت مبل رفت و کنار نانی نشست.


نانی هنوز عروسک را محکم بغل کرده بود؛ آن‌قدر محکم که انگار بعد از یک روز طولانی، بالاخره چیزی پیدا کرده بود که بتواند به آن تکیه کند.


اسکای با لبخند به او نگاه کرد.


«خسته‌ای؟»


نانی بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، صدای نامفهومی از خودش درآورد.


چیزی بین «آره» و «بذار بمیرم».


اسکای دوباره خندید.


«این جواب چه معنی‌ای میده؟»


این بار نانی کمی صورتش را از عروسک بیرون آورد.


موهایش به هم ریخته بود و چشمانش از خستگی نیمه‌باز بودند.


«حس می‌کنم اگه همین الان یکی ازم بخواد حتی یه قدم راه برم، همون‌جا از دنیا میرم.»


«اغراق نکن.»


«اسکای، من امروز از یه ساختمون بالا رفتم، تا مرز دستگیر شدن پیش رفتم، غذای گرون خوردم و الان هم رسماً دیگه توان زنده بودن ندارم.»


اسکای لبخندش عمیق‌تر شد.


چند لحظه فقط به او نگاه کرد.


به این صحنه‌ی ساده.


به نانی‌ای که با تمام شیطنت‌ها و دردسرهایش، حالا مثل یک بچه‌ی خسته، عروسکش را بغل کرده بود.


بعد خیلی آرام دستش را بالا آورد و چند تار موی به‌هم‌ریخته‌ی او را از روی پیشانی‌اش کنار زد.


«پس امشب رو استراحت کن.»


نانی چند بار پلک زد و سرش را کمی بیشتر به عروسک تکیه داد.


«هوم...»


برای چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.


خانه آرام بود.


فقط صدای ضعیف ماشین‌هایی که از خیابان دور رد می‌شدند، شنیده می‌شد.


بعد از چند لحظه، نانی خیلی آرام گفت:


«اسکای...»


«هوم؟»


«فکر می‌کنی تا کی اینطوری زندگی می‌کنیم؟»


این بار، لبخند روی صورت اسکای کمی کمرنگ شد.


نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت خسته‌ی نانی ماند.


اما خیلی زود دوباره لبخند آرامی زد.


«نمی‌دونم.»


و بعد، خیلی آرام‌تر ادامه داد:


«ولی تا وقتی کنار همیم... فکر نمی‌کنم بتونیم از پسش برنیایم.»


نانی چیزی نگفت.


فقط لبخند خیلی کوچکی روی لب‌هایش نشست.


و برای اولین بار در آن شب، بدون اینکه خودش متوجه شود، آرام‌تر از همیشه به شانه‌ی اسکای نزدیک شد.


شاید چون خسته بود.


شاید چون به او اعتماد داشت.


و شاید چون، در تمام این دنیا، تنها جایی که واقعاً حس امنیت می‌کرد...


همین‌جا، کنار او بود.


لحظاتی بعد، خانه به آرام‌ترین حالت ممکن فرو رفت.


نه صدای خنده‌ای شنیده می‌شد، نه صدای حرف زدن و نه حتی صدای تلویزیونی که همیشه بی‌دلیل روشن می‌ماند.


فقط سکوت بود.


سکوتی آرام و سنگین که با صدای ضعیف تیک‌تاک ساعت و نفس‌های آرام دو نفر در هم آمیخته بود.


اسکای برای چند لحظه نگاهش را از نانی گرفت و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.


ذهنش هنوز درگیر تمام اتفاقات آن روز بود؛ از فرارهای خطرناک و دزدی امشب گرفته تا حرف‌هایی که نانی زیر نور چراغ‌های شهر زده بود.


حرف‌هایی که شاید برای خود نانی ساده بودند، اما به طرز عجیبی در ذهن او مانده بودند.


اما خیلی زود، صدای نفس‌های آرام و هماهنگ نانی باعث شد دوباره سرش را برگرداند.


و درست همان لحظه، لبخند آرامی روی لب‌هایش نشست.


نانی خوابش برده بود.


بدون اینکه حتی خودش متوجه شود.


سرش را روی عروسک مای ملودی گذاشته بود و دست‌هایش را محکم دور آن حلقه کرده بود؛ انگار بعد از یک روز طولانی و خسته‌کننده، بالاخره چیزی پیدا کرده بود که به او احساس امنیت بدهد.


چهره‌اش کاملاً آرام شده بود.


دیگر خبری از آن لبخندهای شیطنت‌آمیز، اخم‌های نمایشی یا حرف‌های بی‌پایانش نبود.


فقط آرامش.


و شاید همین آرامش بود که باعث می‌شد قلب اسکای به شکل عجیبی فشرده شود.


لپ‌های نرم نانی به آرامی روی عروسک فرو رفته بودند و موهای قهوه‌ای رنگش که این روزها کمی بلندتر شده بودند، نامرتب روی پیشانی، گونه‌ها و شانه‌هایش ریخته بودند و باعث می‌شد حتی کوچک‌تر و بی‌دفاع‌تر از همیشه به نظر برسد.


اسکای برای چند لحظه فقط به او خیره ماند.


بدون اینکه حتی پلک بزند.


انگار می‌ترسید اگر نگاهش را برای چند ثانیه از او بگیرد، این صحنه از بین برود.


چون حقیقت این بود که دیدن نانی در این حالت، همیشه احساس عجیبی در دلش ایجاد می‌کرد.


در تمام طول روز، نانی با خنده و شوخی‌هایش خودش را قوی نشان می‌داد؛ با بی‌خیالی درباره‌ی خطرها حرف می‌زد و طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ چیز در این دنیا نمی‌تواند او را بترساند.


اما حالا...


در خواب، تمام آن دیوارها فرو ریخته بودند.


و او فقط شبیه پسری به نظر می‌رسید که خسته شده بود.


خسته از فرار کردن.

خسته از زندگی کردن در میان خطرها.

و خسته از تظاهر به اینکه همه‌چیز خوب است.

اسکای آهسته خندید.


خنده‌ای کوتاه و آرام که بیشتر شبیه یک نفس عمیق بود.


بعد دستش را بالا آورد و با احتیاط چند تار از موهای قهوه‌ای نانی را که روی صورتش افتاده بودند، کنار زد.


حرکت انگشتانش آن‌قدر آرام بود که انگار با چیزی بسیار شکننده روبه‌رو شده است.


چند لحظه دستش همان‌جا ماند.


و لبخند روی لب‌هایش آرام‌تر و عمیق‌تر شد.


در آن لحظه، نانی آن‌قدر آرام و بی‌دفاع به نظر می‌رسید که قلب اسکای به شکل دردناکی نرم شد.


انگار تمام آن چیزی که تمام این سال‌ها سعی کرده بود از آن فرار کند، دوباره درونش زنده شده بود.


احساس عجیبی که هر بار با دیدن نانی، آرام‌آرام بزرگ‌تر می‌شد.


احساسی که دیگر نمی‌توانست آن را فقط یک وابستگی یا یک دوستی قدیمی بداند.


اسکای نگاهش را از صورت آرام او نگرفت.


فقط برای چند لحظه‌ی دیگر به او خیره ماند.


به موهای نامرتبش.


به لپ‌هایی که روی عروسک فرو رفته بودند.


و به حالت آرامی که روی چهره‌اش نشسته بود.


بعد، خیلی آرام و با صدایی که تقریباً در سکوت خانه گم شد، زمزمه کرد:


«خوب بخواب... عروسک.»


و برای اولین بار در آن شب، آرزو کرد کاش می‌توانست تمام آن چیزهایی را که نانی از آن‌ها می‌ترسید، تمام آن سختی‌هایی را که هنوز در انتظارش بودند و تمام آن تاریکی‌هایی را که ممکن بود روزی به سراغشان بیایند، از او دور کند.


چون نانی در آن لحظه، زیر نور کم‌رنگ خانه و در آغوش یک عروسک صورتی، بیشتر از هر زمان دیگری شبیه کسی بود که لیاقت داشتن یک زندگی آرام و بی‌دغدغه را داشت.


بعد از چند دقیقه، اسکای آهسته از جایش بلند شد.


حرکتش آن‌قدر آرام بود که حتی صدایی از مبل بلند نشود.


نگاهش هنوز روی چهره‌ی آرام نانی مانده بود.


چند ثانیه همان‌طور ایستاد؛ انگار دلش نمی‌آمد این آرامش را به هم بزند.


بعد، خیلی آرام خم شد و یک دستش را پشت شانه‌های نانی و دست دیگرش را زیر پاهایش قرار داد.


نانی در خواب، صدای نامفهومی از خودش درآورد و کمی اخم کرد، اما بیدار نشد.


اسکای لبخند محوی زد.


«حتی توی خوابم غر می‌زنی...»


با احتیاط او را کمی جابه‌جا کرد و آرام روی مبل خواباند، طوری که بتواند کاملاً دراز بکشد و گردنش اذیت نشود.


سر نانی هنوز روی عروسک مای ملودی قرار داشت و دست‌هایش ناخودآگاه آن را محکم بغل کرده بودند؛ انگار حتی در خواب هم حاضر نبود رهایش کند.


اسکای چند ثانیه به او خیره ماند.


بعد آهسته نشست و با کمی سختی، جوراب‌هایش را از پاهایش بیرون آورد.


کار سختی بود؛ نه به خاطر جوراب‌ها، بلکه چون نانی هر چند ثانیه یک بار در خواب تکان کوچکی می‌خورد و باعث می‌شد اسکای نگران بیدار شدنش شود.


بعد از آن، با احتیاط دکمه‌های کت او را باز کرد و آن را آرام از تنش بیرون کشید.


موهای قهوه‌ای نانی روی بالشت و عروسک پخش شده بودند و چهره‌اش زیر نور کم‌رنگ خانه، آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.


اسکای کمی عقب رفت.


برای چند لحظه فقط همان‌جا ایستاد و به این صحنه خیره شد.


بعد، بی‌اختیار لبخند زد.


لبخندی آرام و کوچک.


چون به طرز عجیبی، دیدن نانی در این حالت، همیشه احساس عجیبی در دلش ایجاد می‌کرد.


شاید چون در چنین لحظه‌هایی، نانی دیگر آن آدم پر سر و صدا و بی‌قرار همیشگی نبود.


فقط کسی بود که بالاخره اجازه داده بود خستگی‌هایش خودش را نشان دهند.


کسی که بالاخره آرام گرفته بود.


اسکای آهسته نفس عمیقی کشید.


بعد چراغ کنار مبل را خاموش کرد و به سمت مبل کوچک‌تر رفت.


با حرکتی آرام روی آن دراز کشید؛ مبلی که به‌وضوح برای قد او کوچک بود و هر بار باعث می‌شد شانه‌هایش کمی درد بگیرند.


اما با این حال، هیچ‌وقت شکایتی نداشت.


کت خودش را برداشت و روی بدنش انداخت.


این صحنه برای او چیز جدیدی نبود.


تقریباً همیشه همین‌طور می‌شد.


هر وقت نانی خسته می‌شد یا بی‌هوا روی مبل خوابش می‌برد، اسکای بدون فکر کردن جای خودش را به او می‌داد.


چون تنها جایی که نانی واقعاً روی آن راحت بود، همان مبل بزرگ بود.


و راستش...


اسکای همیشه ترجیح می‌داد نانی راحت‌تر بخوابد، حتی اگر خودش مجبور باشد روی یک مبل کوچک و مزخرف شب را بگذراند.


نگاهش برای آخرین بار به سمت او رفت.


نانی هنوز آرام خوابیده بود و نفس‌های منظمش در سکوت خانه شنیده می‌شد.


اسکای لبخند کمرنگی زد.


بعد خیلی آرام، طوری که انگار می‌ترسید حتی سکوت هم او را بیدار کند، زمزمه کرد:


«شب بخیر، نانی.»


و برای چند ثانیه‌ی دیگر، فقط به او خیره ماند.


شاید چون بعضی آدم‌ها، بدون اینکه خودشان بدانند، تبدیل به عادت آدم می‌شوند.


و بعضی عادت‌ها...


آن‌قدر عزیز می‌شوند که آدم حتی حاضر نیست راحتی خودش را با آن‌ها عوض کند.


چند لحظه بعد، اسکای هم آرام چشم‌هایش را بست؛ در حالی که آخرین چیزی که قبل از خواب دید، چهره‌ی آرام نانی زیر نور کم‌رنگ ماه بود.

Report Page