Chapter.3: Knot.
Дима☆
"آهنگ پارت رو از همین ابتدا، پخش کنید"
_آه کوچولوی بامزه...
خونخالص خیره به چشمهای بنفشِ جونگکوک گفت. کام عمیقی از سیگار گرفت، دودش رو توی سینهش حبس کرد و سرش رو پایین برد؛ لحظهی آخر، تمامی اجزای چهرهی امگاش رو بالذت، از نظر گذروند و روی لبهاش متوقف شد.
جونگکوک نفسِ عمیقی کشید، بازدمش رو رها کرد و وقتیکه لبهای تهیونگ، میون لبهاش چفت شدن، تموم اون غبارِ تلخ رو از بین لبهای آلفاش توی دهنش کشید و در سکسیترین حالت ممکن، مثل یک الههی خواستنی، غبار رو روی صورتِ مردبزرگتر فوت کرد.
_باهام بازی کن بابایی. طوریکه تاحالا با بدنم بازی نکردی، طوری با انگشتها و زبونت باهام بازی کن که حتی دلخوریِ بزرگی که ازت دارم هم نتونه این نیاز رو ازم بگیره.
تهیونگ، نفس بریدهای کشید و لبخندِ کجش، بیشتر به بالا کشیده شد وقتیکه جونگکوک ناگهان تغییر مود داد و لحنِ تخسش رو به گوشِ آلفا رسوند:
_تاثیرگذار بودم یا نه؟ بیشتر خودمو لوس کنم آلفا؟
_انقدر تاثیرگذار بودی که دلم میخواد همین الان داخلت بکوبم.
آلفا، اون جمله رو با کمی غرش گفت. بهرحال گرگش هم روی سطح بود و داشت بخاطر تصور گرگِ سفید-خاکستریِ جونگکوک، روانی میشد و اون امگا رو بیشتر میخواست.
پسرکوچکتر رو بیشتر میخواست و حتی اگر توی کالبد گرگشون هم بودن که چه بهتر!
تهیونگ همزمان با خاموش کردن سیگارش داخل جاسیگاری، بهطرف لبهای جونگکوک حمله کرد تا اونها رو توی دهن خودش بکشه؛ اما زانوی امگا، دقیقا روی قفسهسینهی مرد قرارگرفت و اجازهی پیشروی بیشتر بهش نداد.
_حالا کی گفته میذارم بوسم کنی؟
_بدون بوسه یکم واست سخت میگذره، میدونی که بامبی؟
مردبزرگتر لب زد. کمی عقب رفت و اینبار میخواست گردن جونگکوک رو ببوسه که دستهای پسر، به سینهی مرد فشار آوردن و به عقب هلش دادن:
_میدونستی جان لاک معتقد بود ذهن انسان در بدو تولد مثلِ یه لوح سفیده؟
_جونگکوک.
_ولی آلفاها ظاهرا با لوح سفید به دنیا نمیان، لوحتون سوخته. تازشم گرگها برای برقراری ارتباط فقط از زوزه کشیدن استفاده نمیکنن، از رایحهشون هم استفاده میکنن.
تهیونگ کمی عقبتر رفت، چشمهاش رو که بین رنگ مشکی و سبزِ یشمی در رفت و آمد بودن، روی اجزای چهرهی امگا چرخوند و آهسته غرید:
_الان واقعا وقت اینه؟
_بله. چون تو داری بوی یه آلفای عصبی رو میدی و این از نظر علمی خیلی جالبه.
"پوف" آرومی از میون لبهای آلفای خونخالص خارج شد و دست راستش رو به تکیهگاه مبل گرفت، تا همونطور بالای سرِ جونگکوکیکه لبهاش آماده بودن تا اطلاعات بعدی رو همینطور رندوم کف دست تهیونگ بذارن، قرار بگیره.
براساس تجربهش، یا باید اجازه میداد امگا با پرحرفی خودش رو آروم کنه، یا کلا باید دورِ سکس یا حتی بوسیدنش رو یهخط بزرگ و قرمز میکشید.
_طبق قانون دوم ترمودینامیک، آنتروپی در یک سیستمِ بسته، تمایل به افزایش داره. رابطهی ما هم همینطوره.
_چه ربطی داشت؟
_هیچ ربطی، فقط همینطوری یادم افتاد بگم.
تهیونگ پایینتر رفت و نگاه پر از نیازش رو به چشمهای گرد و بنفشِ جونگکوک دوخت. آلفا میتونست قسم بخوره امگای رَزبری حتی معنی یکسری از کلماتی که به زبون میاره رو هم نمیدونه و صرفا از توی یه پیج علمی، حفظشون کرده برای روز مبادا؛ البته روز مبادایی که بیشتر به نفعِ خودش بود تا آلفا.
_میدونی اکسیژن حدود بیستویک درصد جو زمین رو تشکیل میده؟
_آره و؟
_خوبه. چون من الان به خاطر تو دارم کمتر از این مقدار اکسیژن دریافت میکنم.
_خوبه، چون یکم دیگه از اینهم کمتر اکسیژن بهت میرسه.
آلفا که در ظاهر خونسرد بود؛ ولی از درون داشت شدیدا حرص میخورد، زمزمه کرد و فاصلهشون رو با پایینتر بردنِ بدن و سرِ خودش، کمتر کرد... درست مثل همون لحظهای که داخلِ رون امگا رو اسپنک کرده بود.
_تهیونگ؟ میدونستی مورچهها ریه ندارن؟
_...نه.
_از طریق سوراخهای کوچیک کنار بدنشون نفس میکشن.
_چرا اینو الان به من گفتی؟
_نمیدونم که...
بهشکلِ نازی زمزمه کرد، پاهاش به دورِ کمر تهیونگ، فشار بیشتری آوردن و با همون لحنِ ناز، ادامه داد:
_نیچه یه جمله معروف داره دربارهی خیره شدن به پرتگاه.
_الان داری به چی نگاه میکنی؟
_به تو.
خونخالص، اخم غلیظی کرد و نفس عمیقی کشید. واقعا نمیدونست از دست اون ویکیپدیای متحرک باید چهکار کنه!
_و با توجه به نظریهی نیچه، پرتگاه هم داره به من نگاه میکنه.
_تو واقعا توی اینلحظه غیرقابل تحملی.
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد و بلافاصله جواب داد:
_میدونم عزیزم. آه خیلی جالبه، آلفاها فکر میکنن چون غریزهی قویتری دارن، پس همیشه تصمیم درست رو میگیرن.
_و تو فکر میکنی اینطور نیست؟
_نه. من فقط فکر میکنم ترکیبِ غریزه بدون عقل، مثل اینه که بذاری یه سگ کامیون برونه.
ابروهاش رو بالا پروند و بدون توجه به میمیک درهم رفتهی تهیونگ، زمزمه کرد:
_اونطوری نگاهم نکنا، از نظر ژنتیکی سگها خیلی به گرگها نزدیکن.
_رو مُخمی.
آلفا گفت و بدون هیچ معطلی، به گردنِ جونگکوک حمله کرد. هنوز هم میتونست فشار دستهای امگا رو روی سینهش حس کنه و برای همین سمت لبهاش یورش نبرده بود؛ پس زیر گلوی پسر رو مکید و درفاصلهی چندسانتی از صورتِ داغ کردهش قرار گرفت:
_عزیزم دیکِ منو با میکروفون اشتباه گرفتی؟ چرا انقدر حرف میزنی؟!
_از نظر تکنیکی دیکت با دهنم خیلی فاصله داره؛ پس این غیرممک-...
جونگکوک کوپنهاش رو سوزونده بود، برای همین هم وقتیکه هنوز جملهش رو کامل نکرده بود، لبهاش توسط تهیونگ مکیده شدن و آلفا، بوسههای ریز و کوتاهی روی لبهاش کاشت.
تهیونگ به صبور بوسیدن، طوریکه پارتنرش رو از خود بیخود کنه و جونگکوک رو بهجایی برسونه که خودش چیزهای بیشتری ازش بخواد، معروف بود.
پس چندبار پشت هم، لبهای جونگکوک رو بهترتیب بوسید و اونها رو رها کرد. مک عمیق و خیسی از لب بالای پسر گرفت و به رایحهی شیرین رزبریش که رفتهرفته داشت غلیظتر میشد، لبخندِ بدجنسی زد.
دستهای جونگکوک پشت گردنِ آلفا گره شدن و توی بوسه، مرد رو همراهی کرد. امگا خوب میدونست جفت سابقش چقدر علاقه داره که انگشتهای پسر توی موهاش بلغزن و حین بوسه، نوازشِ آروم یا وحشیانهای به پشت گردنش بدن؛ برای همین هم انگشتهاش، طبق میل و خواستهی هردوشون، روی گردن و توی موهای تهیونگ به حرکت دراومد و با شیطنت، گاز محکمی از لب پایین آلفا گرفت.
تهیونگ بعداز اینکه لبش محکم گزیده شد، بدون اینکه عقب بکشه، عضوش رو از زیر شلوارش، روی پایین تنهی امگا کشید و ضربهی محکمی بهش زد، انگار که توی جونگکوک بود و حالا داشت داخلش میکوبید.
_آه...
امگا پشت گردنِ مرد رو محکم گرفت و سر تهیونگ رو عقب کشید. ناخواسته بخاطر بوسهی داغشون، نالهای کرد و بعد، اغواگرانه بینیش رو به بینیِ گرگ مقابلش مالید و نجوا شد:
_برو پایین. انقدر خیسم کن که نتونم حرفی بزنم.
_چارلز واقعا دلتنگِ ویکتوریا بود.
_برو پایین کثافت.
خب... ویکتوریا اسمی بود که تهیونگ روی باسن جونگکوک گذاشته بود و هرکسی که اونها رو نمیشناخت و همچین جملهای رو میشنید، تصور میکرد اون دونفر دارن درمورد یه زوجِ سلطنتی از انگلیس، صحبت میکنن.
تهیونگ چشمک بامزهای به امگای تمشک که بالاخره بدنش داشت به مردبزرگتر واکنش نشون میداد و داغتر از قبل میشد، زد و اول لبِ پایین امگا رو گاز گرفت.
لب بیچارهی جونگکوک رو بهسمت خودش کشید و با صدای شهوانیای، رهاش کرد.
پایینتر رفت، زیر گلوی امگا رو هم بوسید، پوستش رو لیس زد و این حرکت رو تا رسیدن به قفسهسینهی پسر، ادامه داد.
انگشتهای جونگکوک هنوز هم توی موهای مرد بودن و وقتیکه آلفا، یقهی کراپتاپِ امگا رو کنار زد و نیپلش رو به دندون گرفت، فشار بیشتری از سمت انگشتهای پسر، لابهلای موهاش دریافت کرد.
نیپلِ کرمیِ جونگکوک رو بین دندونهاش فشرد، رهاش کرد و درست زمانیکه شروع کرد به مکیدنِ اون برجستگیِ خوشطعم و تحریک شده، دستِ دیگهش رو به اون یکی سینهی امگا رسوند و با دوانگشت، نیپلش رو فشرد.
جونگکوک، زیر تهیونگ کمی لرزید و توی خودش جمع شد. سرش رو محکم به مبل چسبوند و مطمئن بود که پنتیش داره از اسلیکِ زیادش، خیسِ خیس میشه.
هم گرمای اسلیک رو حس میکرد و هم عطرِ خودش رو از میون ترکیب رایحههاشون با آلفای چایسبز، تشخیص میداد...
خجالت نمیکشید از اینکه انقدر نیدی یا هورنی بنظر برسه، بالاخره اونها مدتها کنار هم زندگی کرده بودن و خونخالص، جونگکوک رو توی موقعیتهایی بدتر از الان، دیده بود.
_هممم. من شیفتهی اینم که سنگینیم رو روی خودت حس میکنی و نیپلهات انقدر سریع سفت میشن.
اون تهیونگِ عوضی و البته کاربلد، همون لحنی که میتونست امگا رو به داشتن پنجتا بچه وسوسه کنه، بکار برد و روی پوستِ جونگکوک نیشخند زد.
حس میکرد واقعا داره آروم پیش میره، پس با دست چپش سیلیای به نیپلِ امگا زد و برای سومینبار، گازی از اون یکی نیپل پسر گرفت.
نالهی ظریف و کوتاهی از لبهای نیمهبازِ جونگکوک، به بیرون فرار کرد.
نیپلهاش طوری داشتن توسط تهیونگ خورده میشدن که انگار آلفا انتظار داشت همونلحظه مایع شیرینی از سینههای عضلانی و برجستهی جونگکوک بیرون بزنه...
بالاخره آلفا، بعداز اینکه لحظاتی رو به بازی کردن با نیپل و سینههای جونگکوک گذروند و از مارک کردنِ چندنقطه از پوستش مطمئن شد، بوسهی داغی وسط خط سینهی امگا کاشت.
یکسانت پایینتر از اون بوسه رو هم بوسید، از روی کراپِ جونگکوک، بالای شکم امگا رو هم بوسید و با دست آزادش، به کمرِ رزبریکوچولوش چنگ زد وقتیکه لبهاش رو روی شکمِ برهنه و داغِ جونگکوک قرار داد و دور تا دورِ نافش رو بوسه زد.
بوسهی آخر رو با بیرون آوردن زبونش و لیسیدنِ پوست شکمِ امگا تموم کرد و از جونگکوک فاصله گرفت.
اون پسر، بین پاهای تهیونگ قرار داشت و وقتیکه مرد، روی لگنِ خودش نیمخیز شد، جونگکوک برای عرض شونهها و کمر آلفا که از کمرِ خودش پهنتر بودن، ضعف کرد و بدون شرم، اجازه داد تا شرتکش توسطِ تهیونگ، از پاهاش بیرون کشیده بشه.
مردبزرگتر، شرتک رو پایین مبل رها کرد و انگشتهاش بهطرز جذاب و البته تحریک کنندهای، زیر کشِ پنتیِ جونگکوک خزیدن.
از بالا ابرویی برای اون پنتی که قسمتهای زیادیش پارچهای بود و دوطرفِ لگنش گیپور، بالا انداخت و بدون تردید، اون رو پایین کشید.
_تو واقعا... خیسی.
تهیونگ همونطور که پنتی رو نزدیک صورتش گرفته بود گفت و حرکت آخر رو با بو کشیدنِ رایحهی جونگکوک از روی لباسزیرش، تکمیل کرد.
اون حرکت... خدای من میتونست جذابترین چیزی باشه که یه امگا توی سکس میدید. تهیونگ طوری با ولع، پنتیِ جونگکوک رو بوییده بود که انگار ممکنه همونلحظه اون پنتی رو بدزده و هرشب زیر بالشتش بذارتش.
_و توام هنوز عوضیای...
_اعتراف کن که تنها پسریام که انقدر خوب میتونم باهات میکلاو کنم. آخه میدونی؟
آلفا جملهش رو نیمهتموم گذاشت؛ چون کف پای چپ جونگکوک، روی سینهی مرد قرار گرفت و با حرکت و نگاه از مرد خواست تا همون حسی که میخواد رو بهش نشون بده.
تهیونگ با کمال میل، چنگی به ساق پای جونگکوک زد و اون رو روی شونهی خودش گذاشت. سرش رو بهطرف پای پسر کج کرد و مچش رو بوسید و با کمی مکث ازش فاصله گرفت؛ چون عاشق اون بوی مرکبات روی پوست امگاش بود.
لوسیونیکه هردو سر خوشبو بودنش به توافق رسیده بودن و تهیونگ میدونست که واقعا دلش برای اون عطرها، بهخصوص رایحهی رَزبری تنگ میشه؛ اما اگر جونگکوک مغرور بود و به دیوار دفاعیِ آلفا حمله میبُرد، تهیونگ سعی میکرد یه متکبرِ خونسرد باشه تا قلبش کمتر از این جداییِ اجباری، آسیب ببینه.
بوسهی دیگهای به ساق پای امگا زد و ادامه داد:
_آلفاها همهشون یه مشت آشغالِ خودخواه و خودشیفتهان که فقط واسه لذت خودشون دنبال رابطهان؛ برعکس من که لذتِ تو واسم مهمتره.
_آه چرا... چرا حس کردم با حرص و از عمد اینطوری... توضیح دادی؟
تهیونگ بوسهش رو جلوتر برد و لبهاش، زیر زانوی جونگکوک رو لمس کردن. اون توله گرگِ باهوش... احساسات خونخالص رو از روی لحن و جملاتش بو میکشید؛ البته قسمتهایی رو که به نفعش بود.
تا رسیدنِ به رونِ تو پُرِ امگا، چیزی نگفت و وقتیکه موفق شد بعداز بوسیدنش، گازی از بالای رونش بگیره و "آخ" جونگکوک رو دربیاره، نگاهِ پیروزمندانهش، به چشمهای نیازمند و خمارِ امگا گره خورد:
_فقط روشنت کردم عزیزم. بعداز من هیچ آلفای مناسبی واسه رابطه باهات وجود نداره.
_کلیشهای.
امگا به سادگی لب زد و با بالا انداختن ابروش، تهیونگ رو به چالش کشید.
آلفای خونخالص که هیچجوره از این مخالفت خوشش نیومده بود، پای جونگکوک رو محکم بهطرف خودش کشید و لبهاش، بین بیضههای امگا و بالای رونش قرار گرفتن.
اون قسمت رو لیسید و بدون اطلاع قبلی، عضوِ تحریک شدهی امگا رو توی دهنش فرو برد.
دیکِ جونگکوک واقعا برای دهنِ تهیونگ مناسب بود و آلفا طوری اون عضو رو میخورد و باکمال میل تا تهِ حلقش فرو میبردش، که انگار داره آبنبات موردعلاقهش رو توی دهنش بالا و پایین میکنه.
پای جونگکوک رو رها کرد و باسنِ پسر، بیشتر به مبل چسبد چون حالا تهیونگ کاملا بین پاهاش قرار گرفته بود و داشت بهترین بلوجابِ عمرش رو بهش میداد!
تهیونگ، عضو امگا رو تا انتهای حلقش فرو برد و از داخل، پوستهی دیکِ پسر رو بهبازی گرفت.
جونگکوک واقعا هیچوقت متوجه نمیشد که اون مرد چطور میتونه "فقط توی سکس" همزمان چندکار رو با انگشتها، زبونش و لبهاش انجام بده درحالیکه درحالت عادی، یه تکبعدیِ لعنتیه که وقتی به یککار مشغول میشه، دنیای اطرافش رو فراموش میکنه.
اما حالا... پریکامِ امگای رزبری روی زبون و سقِ تهیونگ ریخته میشد و جونگکوک احساس میکرد داره پشت پلکهای نیمهبازش، ستارهها رو میبینه.
نمیدونست روی حرکت دهنِ آلفاش تمرکز کنه یا اون زبونِ سرکش که بهطرز هورنی کنندهای از پایین تا بالای دیک جونگکوک رو لیس میزد و باهاش بازی میکرد!
زیر دلش واقعا داشت قلقلک میومد، کلیشهی پروازِ پروانهها رو عمیقا توی اندامش، بهخصوص شکمش حس میکرد و هرلحظه بیشتر به ارگاسمش از جلو، نزدیک میشد؛ پس سرِ تهیونگ رو با فشردنِ رونهاش بههم، بین پاهاش له کرد و موهای مرد رو از پشتسر، بیشتر کشید.
تهیونگ اگر میتونست، همون حین بهحرف میومد و با گفتن:«عزیزم نمیدونی چقدر دوست داشتم بین پاهات خفهام کنی» امگا رو توجیه میکرد؛ اما فقط تونست چشمهای باریک و خمارش رو از پایین، به موها و صورتِ آشفتهی جونگکوک بدوزه و لبش، با یک نیشخندِ تمیز دورِ دیک امگا، کش بیاد.
_آهه، از دستت... از د-دستت استفاده کن...
تهیونگ توی گلوش، با صدای گرگش غرشی کرد، فشار لبهای حلقه شدهش دور عضو امگا، بیشتر شد و با یک دست به پشت رون جونگکوک چنگ زد و با دست دیگهش، کمر باریک پسر رو محکم گرفت.
بلوجابش سرعت بیشتری گرفت و درهمون حال، دستش از روی کمر جونگکوک، تا سینهی امگا حرکت کرد و نیشگونی، نه محکم و نه کاملا آروم، از نیپل پسر گرفت و دوباره به پیچ خوردن لگن و کمرِ امگا زیر دستهاش، نیشخندی زد.
چشمهاش برق میزد و وقتیکه جونگکوک با نالهی تقریبا بلندی، توی دهن آلفا خالی شد، تهیونگ با کمال میل تمام کامش رو قورت داد و اون رو روی زبونش مزهمزه کرد.
تقریبا مزهی شیرینِ رَزبری میداد؛ اما نه به اندازهای که اسلیکِ امگا میتونست همچین طعمی داشته باشه.
پس استراحت کوچیکی به جونگکوک داد وقتیکه از روش بلند شد و بین پاهای امگا، دو دستش رو زیر تیشرت خودش قلاب کرد و در یک حرکت، لباس رو از تنِ خودش درآورد.
جونگکوک که هنوز هم بخاطر اولین ارگاسمش میلرزید، از پایین نگاهش رو روی عضلات ورزیدهی تهیونگ خیره نگهداشت و با دیدن بازوها و شکمِ تیکهتیکهش، آبدهنش رو فرو خورد.
اون بدن، نفسهاش رو سنگینتر میکردن و موج جدیدی از برانگیختگی، توی پایین تنهی امگا میپیچید.
_رزبریِ سرخِ من!
تهیونگ با چشمهای خمارش غرید و بیمقدمه، به دوطرفِ لگن جونگکوک چنگ زد، پسر رو روی شکمش، روی مبل خوابوند و سیلی تقریبا محکمی به باسنِ سفیدش زد.
اون باسن واقعا آلفا رو وحشیتر از چیزی که میتونست باشه، میکرد. جونگکوک باور داشت تهیونگ نسبت به باسنِ تو پُر و کمر باریک امگاش ضعف داره، چون هربار که نوبت سکس از پشت میرسید، دیگه نمیتونست اون آلفا رو آروم نگهداره.
اسپنک دوم هم روی باسن جونگکوک نشست، پسر کمی به کمرش قوس داد و باسنش رو بالا آورد تا درد کمتری رو حس کنه و متوجه نشد که چطور نگاهِ تهیونگ رو روی تتوی "سه ستارهی بالای باسنش" خیره کرده و اون آلفا چه تصورات شهوانیای رو توی سرش پرورش میده.
آلفا بدون فوت وقت، به طرف باسن امگا هجوم برد و میخواست دو طرف باسن جونگکوک رو از هم باز کنه برای ریمینگ دادن که پسر، بلافاصله با صدای خشدار و تحریک شدهای، زمزمه کرد:
_ص-صبر کن...
_هوم؟
تهیونگ بدون صبر پرسید و درحالیکه کلافه و بیقرارتر از قبل بود، روی جونگکوک خم شد، دستش رو زیر گلوی امگا برد و پسر رو از گردنش، بلند کرد تا جاییکه جونگکوک از پشت، به بدن برهنهی آلفا چسبید و تونست برآمدگیِ دیکش رو کامل بین پاهای خودش حس کنه.
تهیونگ واقعا گُنده بود!
_چیشده خوشگلِ من؟ هوم؟
زیر دلِ امگا برای اون لحنِ جذاب، داغ؛ اما بیقرار، پیچ خورد و لالهی گوشش، توسط تهیونگ بوسیده شد.
تهیونگ یکبار دیگه، نرمیِ گوش جونگکوک رو از پشت سر بوسید و دید که چطور، سرِ پسر بهطرفش چرخید و روی شونهی مَردبزرگتر رها شد... آلفا شیفتهی این بود که جونگکوک تمام وزن خودش رو به تهیونگ بسپاره و بهش تکیه بزنه.
_اینجا نه... ب-ببرتم توی تختم...
_دستهات رو بپیچ دور گردنم.
تهیونگ با صدای آلفاییش غرید و جونگکوک بدون هیچ چون و چرایی، به گردن مرد چنگ زد و اجازه داد تا آلفا، اون رو روی دستهاش بلند کنه.
خون خالص که از حساسیت امگا روی وسایل خونهش و تمیزیشون باخبر بود، بدون هیچ مخالفتی، پسر رو به اتاقش برد و وقتی که به تخت رسید، جونگکوک رو با حرص خاصی روی تخت پرت کرد و بعد، خودش هم روش خیمه زد.
بینیش رو روی گونهی امگا کشید و دوباره پسر رو بهشکمش برگردوند. با هردو دستش، دوطرف لپهای باسن جونگکوک رو گرفت و اونها رو از هم باز کرد.
زبونش رو دایرهوار، دورِ سوراخ امگا که از اسلیک خیسِ خیس بود، کشید و پروانهها رو توی اندامهای جونگکوک، به حرکت درآورد.
اون ناحیه رو بوسید و لیسید، خورد و بلعید. گازی از پوست باسن جونگکوک گرفت و با زبونش، مقدار زیادی از اسلیک رو جمع کرد و توی دهنش برد.
زبونِ بلندِ تهیونگ، اینبار داخل امگا فرو رفت و ضربهی کوچیکی به سوراخش زد؛ خوشمزهترین اسلیک دنیا روی زبون و ذهنش چکه میکرد و آلفا، داشت برای اینکه عضوش رو توی باسن جونگکوک جا بده، دیوونه میشد!
حین ریمینگ دادن به سوراخِ امگا و چشیدن اسلیکش، باسنش رو برای سومینبار اسپنک کرد و با اینکار، نالههای ریزِ جونگکوک، شدت بیشتری گرفت.
تهیونگ داشت طاقتش رو از دست میداد و سرعت زبون و لبهاش رو بالا برد. اون زبونِ سرکش رو از پایین تا بالای چاکِ باسن جونگکوک کشید و با خودخواهی، اجازه نداد حتی یک قطره از اسلیکِ رزبریِ پسر، روی ملحفهی تختش بریزه.
_آهه... خدای... من
جونگکوک وقتی اون جمله رو گفت که برای دومینبار، بخاطر حرکت ماهرانهی زبونِ آلفا، اومد و بدنش از ارگاسم، چندبار پشت هم لرزید.
تهیونگ به پسرش امان نداد و بیتوجه به لرزهای پیدر پیِ بدنِ خوشعطر و روی فُرمش، حفرهی جونگکوک رو برای بار آخر لیس زد و اجازه داد اسلیکِ امگا، دور دهن و چونهش رو خیسِ خیس کنه.
عقب رفت و درحالیکه داشت شلوار و باکسر خودش رو همزمان پایین میکشید، غرشی به لوندی و زیبایی جونگکوک کرد و از پشت، روی جسمِ بیقرارِ امگا، خیمه زد.
لحنش وسوسه کننده و جدی بود، وقتیکه لبهاش روی لالهی گوش امگا نشستن و کنار سرِ جونگگوک غرید:
_بههرحال خدات توی تخت، کسیه که بهفاکت میده؛ پس سری بعد که به خودت لرزیدی، اسمِ درست رو فریاد بزن امگا.
_عوضی... وای آه
جونگکوک که تا اونلحظه میتونست کشیده شدن کلاهک دیک آلفا رو روی سوراخ باسنش حس کنه، وقتیکه اون عضو توی باسنش فرو رفت، نالهی بلندی کرد و بی حرکت موند.
جونگکوک هیچوقت به سایز تهیونگ عادت نمیکرد. همیشه طوری بهفاک میرفت و دورِ اون دیک تنگ بود که انگار سکس اولشه و اونها به اندازهی موهای سرشون، باهم رابطه نداشتن!
تهیونگ کمی داخل باسن امگا مکث کرد و نفس عمیقی کشید. میتونست نبض زدن عضو خودش رو حس کنه؛ چون اون دیک، توی داغترین نقطه از بدن جونگکوک قرار گرفته بود و برای عضوِ آلفا، جهنمی خالص رو رقم میزد.
_سوراخِ گشنهات، داره دیکم رو میبلعه.
_به همون اندازه... که... دیکت دا-داره سوراخ منو پاره میکنه...
_به این میگن زوجِ مکمل و تراز! نه خوشگلم؟
خیلِ خب... اگر جونگکوک یکدرصد هم میخواست موافقت یا مخالفتی با تهیونگ داشته باشه، بعداز حرکتِ وحشیانهی آلفا، کاملا کلمات رو فراموش کرد. طوریکه تهیونگ دیکش رو بدون اطلاع قبلی، تا دو سوم بیرون کشید و ناگهان داخل حفرهی جونگکوک ضربه زد!
اون ضربهها شدت گرفتن و قبل از اینکه محکمتر از قبل بشن، تهیونگ بازوش رو دور کمر امگا پیچید و پسر رو بالا کشید.
با هردو دستش، کمرِ باریک جونگکوک رو محکم گرفت و انگشتهاش رو توی پهلوی پسرکوچکتر فرو برد و عمیق داخلش کوبید.
_پاهات جونگکوک، زانوت رو بیار عقبتر!
تهیونگ برای اینکه پسر بعدا، درد زیادی نداشته باشه، بهش هشدار داد و وقتیکه جونگکوک به حرفش گوش کرد و هم قوسِ دلخواهِ آلفا رو به کمرش داد و هم پاهاش در موقعیت بهتری قرار گرفتن، مرد تکونی به سرش داد و زبونش رو روی لبهاش کشید.
آلفا کاملا خوشنود بود از اینکه هربار زبونش با لبهای خودش برخورد میکرد و مزهی رزبری توی دهنش میپیچید.
محکمتر و تندتر از لحظات قبلی توی جونگکوک ضربه زد و به گودیِ کمر امگا، فشار آورد. هردو مطمئن بودن که تا فردا، کمر و پهلوهای پسرکوچکتر پر از گلبرگهای ارغوانی میشن...
تهیونگ، روی ضربه زدن توی باسن امگا تمرکز کرده بود که توجهش به حالتِ باسن جونگکوک جلب شد و عوضیطور غرید:
_اینجا رو باش، واسم قلب درست کردی؟
_خ-خفهشو لاشی، آه...!!
_نمیدونم... شاید باید دفعهی بعدی وجود داشته باشه تا دهنت رو بهفاک بدم و انقدر جلوم بیادب نباشی.
جونگکوک، چهار دستوپا روی تخت، غرش آرومی کرد و میون نالههای ممتد و بیقرارش، یک دستش رو بهطرف سینههاش برد و نیپل خودش رو لمس کرد.
لحنِ ناز و پر از نیازش شوخیبردار نبود، وقتیکه به سختی لب زد:
_توی... رویات...
گفت و احساس کرد که عضو تهیونگ، رفتهرفته بیشتر داره توی باسنش بزرگ میشه و نفسش گرفت وقتیکه زیر دلش و همچنین پروستاتش، منقبض شد، تیر کشید و برای سومینبار و همزمان با مردبزرگتر، به ارگاسم رسید.
آلفا متوقف شد وقتیکه دیگه نتونست از حفرهی جونگکوک بیرون بیاد. اون دونفر کاملا بههم قفل شده بودن؛ چون کامِ تهیونگ همونجا توی باسن امگا خالی شد و بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه، جونگکوک رو "نات" کرد.
دردناک بود... پسرکوچکتر، یکجایی میون لذت و درد پرسه میزد و عنبیهی چشمهاش، یکدست بنفش شده بود و اگر به پشت میچرخید، میتونست با چشمهای زمردی و درخشانِ آلفای خونخالص مواجه بشه.
جونگکوک توی گلو غرید و وقتیکه اون گوشت اضافه، زیر دیک تهیونگ بزرگتر شد و مسیری رو بهسمت رحمِ امگا طی کرد، جیغی کشید و روی تخت رها شد.
تهیونگ که واقعا دلش نمیخواست درد کشیدن پسرکوچکتر رو ببینه و از طرفی نمیدونست چرا اینبار کنترل نات کردن رو از دست داده، همونطور که داخلِ جونگکوک بود، روی امگا خم شد و روی شونهش رو بوسید.
هردوشون عرق کرده بودن و رایحههاشون، اتاق رو پر کرده بود. اما چه کسی به اون قطرههای عرق و حتی بوی کام و اسلیک توجه میکرد وقتیکه لذت، تمام بدنشون رو در برگرفته بود؟!
_خیلی درد داره...؟
تهیونگ مثل پسریکه خطای بزرگی ازش سر زده، آروم کنار گوش جونگکوک لب زد و امگا، بیرمق، خودش رو برای آلفا لوس کرد:
_خ-خیلی... انگار... یکی داره رحممو از هم... ب-باز میکنه واهای
قسمت آخر جملهش، با نالهی هیجانزده و نسبتا بلندی همراه شد؛ چون حالا داشت یهچیزی شبیه به هیت رو تجربه میکرد و هورمونهاش، روی رفتار و حالتهاش تاثیر داشتن و هم خودش حساس شده بود، هم بدنِ خستهش. پس نسبت به درآغوش کشیده شدنش توسطِ تهیونگ، اونطوری واکنش نشون داد و بازوهای تنومند آلفا، کامل جسمش لرزانش رو در بر گرفتن.
خونخالص، امگاش رو از پشت، به خودش چسبوند، جفتشون رو به پهلو خوابوند و پاهای خودش رو از زانو خم کرد. با این حرکت، جونگکوک هم تونست زانوهاش رو توی شکمش جمع کنه و جنینی دراز بکشه؛ در اینصورت کمتر درد میکشید و میتونست نیمساعت باقیمونده تا تموم شدن نات رو، بهتر بگذرونه.
ابدا نمیخواست در اونلحظه ذهنش بهسمت شاتهای ضدبارداری و قرصهای اورژانسی کشیده بشه، بههرحال اونها هیچوقت بخاطر آلرژیِ جونگکوک به "لاتکس" نمیتونستن با کاندوم سکس کنن؛ اون شاتها و قرصها سیکل هیت و هورمونهای امگاها رو بههم میریختن و برای همین هربار تهیونگ، بهطور منظم داروهای جلوگیری رو مصرف میکرد تا جفتش، توی چرخهی اذیت کنندهی بههم ریختن هورمون و هیتش گیر نکنه.
اما حالا جونگکوک نمیدونست که مردبزرگتر مثل قبل، پیش از سکس حواسش به این موضوع بوده یا نه؛ بخاطر "نات" حساس و رنجور شده بود، پس فقط خودش رو با صدای ذهنش که میگفت فردا بیدار میشی و یکی از اون شاتها مصرف میکنی، آروم کرد و نفس عمیقی کشید.
هردو در آغوشِ هم، میلرزیدن و نفسهاشون هنوز هم پر صدا و آشفته بود!
تهیونگ، زیر شکم امگا رو نوازش میکرد و لبهاش، بوسههای ریزی رو پشت گردن جونگکوک، روی سرشونه و کتفِ برهنهش مینشوندن...
جونگکوکِ حساس، با حس سرانگشتهای آلفا روی پوست شکمش، لبهاش رو بهجلو جمع کرد و بامزه غر زد:
_زیر شکمم هرماه ورم میکنه.
_اونجا اتاقک جادویی داری، طبیعیه نرم و برجسته باشه عزیزم.
_اتاقکِ جادویی رو نمیخوام... هَر ماه... توی هیت اذیتم میکنه...
تهیونگ آدمِ "حضور" بود نه "واژه"؛ پس فقط امگا رو بیشتر توی آغوش خودش فشرد، دوباره پشت گوشش رو بوسید و زیر دلش رو نوازش کرد تا نات به پایان برسه و اون حسِ بد، ذهنِ جونگکوک رو زودتر ترک کنه.
هیچ ایدهای نداشت که بعداز این چه اتفاقی میفته. فقط دلش بیشتر اون آغوش رو میخواست... فقط میخواست بیشتر امگای رزبریش رو چفتِ تنش حس کنه و اون شب، هیچوقت به پایان نرسه.
#-#-#-#-#
نقطهی پرتابمون توی نستایشوز تقریبا اینجاست، البته یه نقطهی پرش بزرگتر داریم که احساس میکنم میتونید حدس بزنید کجاست؟
مچکرم از نگاه ارزشمندتون دخترهای من؛ شرط آپ برای پارت بعدی +400 ریاکت و +700 کامنت هست☆`
-دیما.