Chapter3

Chapter3


دارم بارفیکس میزنم که نیکولاس با بدنی عرق کرده و نیمه برهنه با موهای مرطوب به این سمت میاد.

امیدوار بودم قبل رفتن به کوه با اون دلقک شیکاگویی اینجا تنها باشم و باید ورزش میکردم تا بدنم یکم آروم بگیره.

چون نمیتونم کنجکاویم رو کنترل کنم از نیکو میپرسم:" کی برد؟"

میخنده:" معلومه که من بردم، البته باید بخاطره خسته کردن اون گاو نر ازت تشکر کنم."

"خوبه"ای زمزمه میکنم. چند تا وزنه برمی‌داره، جلو آینه وایمیسته به تتوهایی که تازه زده نگاه میکنه و وقتش رو با ژست گرفتن میگذرونه.

با اینکه من و نیکو هم سنیم ذره‌ای شباهت نداریم، اون زیادی برونگراست و من زیادی درون‌گرا. دلیلی که خیلی با هم کنار میایم بخاطره افرادی که بهشون اهمیت میدیم و وفاداریمون.

البته الان که دارم فکر میکنم بخاطره شخصیت شر و پر هرج و مرجش خوب با یونجون کنار میاد. البته اگه اسم دعوا رو بزاریم کنار اومدن.

نیکولاس به خودش تو آینه نگاه‌میکنه." خوب بنظر میام."

خودم رو برای پنجاهمین بارفیکس آماده میکنم." کی اهمیت میده؟"

" چی؟"

" الان خوب بنظر رسیدن مهمه؟ انگار رو یکیشون کراشی."

از تو آینه نگاهم میکنه و پوزخند میزنه." شاید"

بدنم سست میشه، دستم بخاطره وزنه درد میگیره،میله رو رها میکنم.

" چی میگی نیکولاس؟ میدونی که نباید کسی بفهمه، اینجا قلمرو ما نیست و خانوادتم همیشه بهت گفتن نزدیک اون غریبه‌ها باید مراقب باشی."

کلافه آهی میکشه:" میدونم، میدونم. قرار نیست برم جلو چشم همه سکس کنم."

کمکش میکنم وزنه‌‌ها رو تنظیم کنه. اخم میکنم، اصلا چرا من عصبی شدم؟

درسته، نیکولاس سال پیش بعنوان بایسکشوال کام‌اوت کرد و حتی یه پارتی هم واسش گرفت؛ ولی خب پدربزرگ و عموهاش و بزرگ‌های سازمان نمیدونن. باید مراقب مکانها‌یی که اعلام میکنه کیر رو به اندازه کس دوست داره باشه.

این کمپ هم یکی از هموناست.

" آروم بابا، یه کراش عادیه، البته فعلا." می‌خنده و میشینه.

" رو کی کراشی؟" وزنه بلند میکنم و کنار می‌ایستم. نفسش بیرون میده و روی کارش تمرکز میکنه.

" یونجون؟" سعی میکنم با لحنی بیخیال بپرسم، ولی بی‌قراری ناآشنایی زیر شکمم حس میکنم.

" یونجون؟" همچنان که داره وزنه میزنه سوالم رو تکرار میکنه، سری تکون میدم.

"چیشد که همچین فکری کردی؟"

" نمی‌دونم. اینکه به هم میپرید؟"

"نه، نمیتونم به اون حرومزاده لعنتی اعتماد کنم و بعدشم مطمئنم استریته." بلند میشه. " و خب میدونی که با استریت‌ها نمیخوابم."

"چطور میدونی که هست؟"

" وقتی یواشکی با یه دختر ویدئو کال کرده بود و می‌خندید دیدمش."

" خب میتونی مثل تو بای باشه."

"نه خب همچین حسی ازش نگرفتم."

" خوبه چون یونجون آدم خوبی نیست."

" منم نیستم."

" نه به اندازه اون."

" از طرف دیگه، تهیون." سوتی میزنه." از پسرایی که خودشون کنترل میکنن و آروم هستن واقعا خوشم میاد، به این فکر میکنم چی میتونه نابودشون کنه."

"چطور میدونی اون استریت نیست؟"

" گمونم حسم میگه."

پلکم میپره و حس میکنم شعله‌ای توی قفسه سینم روشن میشه. یکم طول میکشه خونسردیم رو حفظ کنم." چه حسی نیکولاس؟"

"چیزای مربوط به مردای کوئیر(گرایش‌های جنسی جدا از دگرجنسگرا)، تو نمیتونی بفهمی ولی تری کوئیره، دقیق نمیدونم گرایشش چیه ولی میفهمم."

" بهت اجازه داده اینطور صداش کنی؟"

"چطور؟"

" تری. فقط یونجون اینطور صداش میزنه. هیچکس از اطرافیانش جرعت نداره اینطوری صداش کنه."

" اینطوری بامزه‌تر از تهیونه."

" شاید دقیقا بخاطره همین خوشش نمیاد غریبه‌ها این شکلی صداش کنن."

" هوفف، فقط یه اسمه."

میله رو از دستش میگیرم و پایین میزارمش:" فهمیدی بابای یونجون چرا اونو به سرپرستی گرفت؟"

"فقط میدونم دوسال پیش اتفاق افتاده،وقتی وارد خانواده یونجون شد چهارده سالش بود الان شونزده."

" تا حالا اشاره‌ای به اینکه باهاشون رابطه‌ی خونی یا هر چیزی که باعث بشه به سرپرستی بگیرن کرده؟"

" نه وقتی هم پرسیدم سریع پیچوند."

البته که اینکارو میکنه، از نیکولاسم انتظار چندانی نداشتم.

"ولییی، یونجون گفت تهیون برادرش از یه مادر دیگه‌ست؛البته فکر کنم منظور استعاری بود و باباشم اینجاست."

"باباش؟"

" بابای یونجون دیگه؛ همون رهبر شیکاگویی‌ها. وقتی داشتیم مبارزه میکردیم پیداش شد و همه ترسیده بودن، شاید یونجون بخاطره همون باخت."

"یارسلاو اینجاست؟؟لعنت بهت چرا زودتر نگفتی؟"

" مگه مهم بود؟"


درسته، هیچ چیز جز خشونت و سکس برای نیکولاس مهم نیست.


از باشگاه میرم بیرون کاش گوشی داشتم تا به بابا بگم.

قرار نبود نه یارسلاو نه پدر من به کمپ بیان. لعنت بهش، حتی بقیه مقا‌م‌های کله‌گنده سازمان‌ نباید اینجا باشن.

در مورد حضورش حس بدی دارم.

یکم طول میکشه تا به اتاق مشترک یونجون و تهیون برسم.

درسته که این کمپ واسه تعامل دو طرفه اما رسما همه چیز ما حتی میز غذاخوریمون جداست و فقط سر کلاس یا موقع مبارزه همدیگه‌ رو می‌بینیم.

جلوی در وایمیستم اما خوب نمیتونم صدای داخل رو بشنوم.

به اتاق کناری که واسه یکی از مربی‌هاست که امروز برای خرید موادغذایی رفته بیرون، میرم.

از بالکن خیلی آروم به داخل بالکن اتاق یونجون میپرم. در شیشه‌ای بالکن نیمه‌بازه و به راحتی میبینم یونجون وسط اتاق وایساده.

چوی یارسلاو، کسی که حتی پدرم قبل اینکه وارد منطقه اون بشه دوبار فکر میکنه.

شبیه یونجونه ولی موهاش تیره‌تر، چشماش مثل چشم چپ یونجون آبی روشنه و ریش داره، قدش خیلی بلنده و هیکلیه. شباهتش همینقدره. یونجون پوست گرم‌تری داره، صورتش تیزتره و خب یونجون، اون جذابه‌تره، از نظر من!

متوجه شدم مادرش از یه قبیله محلی در شمال قفقازه؛ که خب پوست تیر‌ تر و چشمای بادومیش و زیباییش که اون رو از قیافه پدرش متمایز میکنه این رو اثبات میکنه.

خودم رو به دیوار میچسبونم.

اگه یارسلاو بفهمه دارم جاسوسی میکنم بدبختم میکنه؛ولی خب این فرصتیه برای جمع کردن اطلاعات پس قرار نیست از دستش بدم.

تازه اون نباید اینجا باشه پس چرا تصمیم گرفته قوانین پشت پا بزاره و بیاد اینجا؟


" بیست تنبیه تو یک ماه." صدای شمرده‌اش تو اتاق پخش میشه. " سیگار، مواد، عدم تمرکز، هرج و مرج، مبارزه بدون نظارت،استراتژی ضعیف، نتیجه افتضاح تو آزمون‌های فکری، انجام فعالیت های الکی."

" در اصل داشتم بمب میسا_"


تق!


با صدای برخورد پوست به پوست تو فضای اتاق، عضلاتم منقبض میشه. اون به قدری پسرشو محکم زد که یونجون سرفه‌کنان رو زمین افتاده.

وقتی یونجون با لب پاره شده لبخند میزنه و بلند میشه، یه چیزی تو سینه‌ام میجوشه، لباسشو می‌تکونه.

فاک، کبودی دور چشم و خون‌مردگی پهلوش؟

یارسلاو دیشب هم اینجا بوده؟

" گفتم منتظر باش بهت اجازه حرف زدن بدم، نگفتم؟"

"ولی گفتن دلیل اون تنبیه‌ها طول میکشه." میگه و بدنش رو سفت میکنه.


میدونه کتک میخوره و بازم دهنش رو نمیبنده؟


مشکل کوفتیش چیه؟


پدرش دستش رو مشت میکنه:" این همه تنبیه کوفتی برای چیه؟این چه نتایج افتضاحیه؟"

" من، بهترین تیرانداز کمپم."

" کافی نیست. باید تو همه چیز بهترین باشی یا تلاش کنی باشی، ولی نه تنها تلاش نمیکنی، کاری میکنی از عمد من رو زیر سوال ببری."

"اینطور نیست." شونه بالا میندازه. " گفتی فقط بیام اینجا نگفتی بهترین باشم چیزی که میخوای رو واضح بگو."

" دارم دقیق بهت میگم باید بهترین عملکرد داشته باشی، البته اگه نمیخوای آلینا اتفاقی واسش بیوفته."

متوجه تغییر زبان بدن یونجون میشم چیزی که موقع سیلی خوردن ازش ندیدم.

فکش انگار که داره دندون‌قروچه میکنه میلرزه.

راستش اولین باره یونجون رو عصبانی میبینم همیشه مثل دلقک‌ها میچرخه پس فکر میکردم نمیتونه عصبانی بشه.

" بهش دست نمیزنی." صداش انگار از ته چاه میاد و خشنه.

" پس انقدر دردسر درست نکن تو وارث منی، مثل یک وارث رفتار کن و بهم زل نزن."

" فقط دارم نگاه میکنم."

یارسلاو به صورت یونجون مشت میزنه.

به قدری محکم هست که یونجون مستقیم به سمت دیوار پرت میشه، همین که رو زمین میوفته یارسلاو به شکمش لگد میزنه.

" احمق بی‌خاصیت، فقط بلدی عصبانیم کنی. لعنتی بی استعداد، اشغال، خیره‌سر. کِریل یه پسر عالی فرستاده و من یه احمق لعنتی رو که فقط بلده به خودش آسیب بزنه."

" ولی تو الان داری بهم آسیب میزنی." یونجون ناله میکنه، همونطور که سعی میکنه دستشو بزار جلوی شکمش.

لبش پاره شده و خونش که روی پارکت میریزه،جمع شده.

"دهن" لگد " کوفتیت رو" لگد " ببند." لگد

بدن یونجون جمع میشه و دست من سمت دستگیره میره.

آتیشی درونم مثل آتش‌فشان شعله‌ور شده و درحال فورانه؛ راستش از همون سیلی اول بدنم رو حالت آماده باش رفت.

ذره‌‌ای به اینکه نباید اینجا باشم اهمیت نمیدم. حتی نمیدونم چرا در حد مرگ عصبانیم. فکر کنم هربار که نزدیک یونجون هستم این اینجوری میشم ولی این بار خیلی بدتره.

پدر من هیچوقت دست روم بلند نکرده، بخاطره همین این کتک زدن و راه و روش واسم غریبه، باعث میشه خونم به جوش بیاد.

شایدم بخاطره صفاتی که به یونجون نسبت داده.

یا جوری که هر کلمه‌ای که بخواد، بدون کوچیکترین احترامی به پسرش از دهنش بیرون میاد.

عجیب نیست که چرا انقدر یونجون آشفته‌‌ست.

شاید بخاطره همینه که دلم میخواد الان یکاری بکنم، بخاطره حس گناه. بخاطره قضاوت کردن بدون اینکه بدونم کیسه بوکس پدرشه.

شاید یونجون بخاطره همین انقدر حرف میزنه چون هر بار که تو خونه دهنش رو باز میکنه بخاطرش کتک میخوره.

قبل اینکه وارد اتاق بشم یارسلاو دست از کارش میکشه، عقب میره.

" این آخرین هشدارمه، کم‌عقل لعنتی. دردسر درست کن بعدش دیگه نمیتونی آلینا رو ببینی."

اتاق ترک میکنه

یونجون به زور صاف میشینه، زبونش رو روی پارگی لبش میکشه، می‌لرزه.

قدمی بر می‌دارم ولی متوقف میشم.

دقیقا چه کوفتی باید بگم؟

" متاسفم که پدرت یه حرومزاده دست‌‌ بزن داره"؟ همه چیز بدتر میشه.

یونجون از ترحم بیزاره منم جای اون بودم این رو نمیخواستم.

یونجون وایمیسته و با حالتی خنثی به پاهاش نگاه میکنه.


ده ثانیه


بیست ثانیه


شصت ثانیه


انقدر همونجوری وایمیسته که متوجه میشم نفسم رو حبس کردم و منتظرم حرکتی کنه.

بی حرکت سر جام ایستادم، انگار که توانایی تکون خوردن ندارم.

نه، نمیخوام جایی برم.

یونجون به زمین خیره شده.

و من به اون خیره شدم.


Report Page