Chapter3

Chapter3


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




گرم کردن دو تیم دیگه تقریبا تموم شده بود

نانی شوت اخر رو به سمت دروازه زد و بدون اینکه منتظر باشه نتیجه‌رو ببینه برگشت پیش بقیه هم‌تیمی هاش تا گلوش رو تر کنه

روز گرمی بود و از الان پیشبینی از نفس افتادنشون خیلی سخت نبود

چشمش تمام مدت اونطرف زمین بین بازیکنای آبی پوشِ درحال گرم کردن میچرخید تا چهره ی اشنایی رو ببینه اما موفق نبود

یعنی امروز بازی نمیکرد؟ اگر بازی میکرد چرا کنار تیمش مشغول گرم کردن نبود؟ نکنه اتفاقی براش افتاده بود؟ مصدوم شده بود؟

مربی هردوتیم با اعلام پایان تایم گرم کردن از بازیکنا خواستن به رختکن برگردن و لباس های اصلی تیم رو بپوشن و برای شروع بازی اماده بشن

جو ورزشگاه با حضور دانشجوهای هردو دانشگاه تب بوراپا و اودون پیتاک و طرفداران پیر و جوون هر دو تیم به حدی جدی بود که همه فکر میکردن این بازی یه بازی رسمی و سرنوشت ساز در مرحله حذفی جام جهانیه نه یه بازی دوستانه ی بین دانشگاهی

بازی های بلو پینک همیشه همینطور بود

رقابت شدید و لحظات هیجان انگیز فراوان ، چیزی بود که جوون ها و نوجوون های تایلندی به دیدنش علاقه داشتن و بزرگترین عامل این رقابت ها و لحظات دو کاپیتانی بودن که از لحظه شروع بازی تا سوت پایان بی وقفه برای برد میجنگیدن

عکسی که چند روز پیش از دو کاپیتانی که ظاهرا قبلا دوست بودن پخش شده بود حتی جو بازی رو هیجان انگیز تر میکرد

دانشجو ها با هشتگ فرندز تو انمیز بازی رو توی فضای مجازی گزارش میکردن

بالاخره بازیکنان هر دو تیم به رهبری اسکای وونگراوی و نانی هیرانکیت با لباس اصلی تیمشون وارد زمین شدن

پرچم های ابی و صورتی به وضوح نشون میدادن هر طرف ورزشگاه از طرفداران کدوم تیم پر شده

نانی برای اولین بار از وقتی به ورزشگاه اومده بودن تونست اسکای رو بین هم تیمی هاش پیدا کنه

مثل همیشه بود

قد بلند با شونه های صاف و محکم، مسمم و با اعتماد بنفس، با چهره ای که انگار میدونست برنده بازی خودشه

وقتی اسکای با حس سنگینی نگاهی که به خوبی میدونست متعلق به کیه سرش رو بالا اورد، مستقیم با نانی چشم تو چشم شد

چند ثانیه مکث کرد و بعد یه پوزخند نرم و پیروزمندانه نشست روی لبهاش

نانی برای لحظه ای نفس کشیدن رو فراموش کرد

نه بخاطر اون پوزخند

بخاطر چشمک شیطنت آمیزی که پشت سرش اومد و پرت شد تو صورتش

لعنتی

نانی احساس میکرد اون چشمک ریز مستقیم خورده وسط قلبش

نگاهش رو از اسکای گرفت و سعی کرد متمرکز بمونه

جنگ واقعی حالا توی افکار نانی شروع شده بود

قبل ازینکه حتی داور سوت رو بزنه





دقایق اخر نیمه اول بود

بازیکنای تیم پینک تحت فشار بودن

کاپیتان آبی پوش ها کاملا بازی رو یکطرفه کرده بود و حسابی مشکل ساز شده بود

مخصوصا برای سی که وظیفه مهار کردنش در خط دفاع تیم رو داشت

از طرفی نانی تمام تلاشش رو میکرد تا تیمش رو دوباره به جریان بازی برگردونه

درسته اون عاشق رقیبش بود، عاشق وقتایی که بعد از گل زدن روی دو زانوش سُر میخورد سمت تماشاگرا و هم تیمی هاش از سر و کولش بالا میرفتن

اما همه اینها برای زمانی بود که بازی رو از جایگاه طرفدارا نگاه میکرد نه الان

الان وسط زمین بود و از جایگاه حریف بهش نگاه میکرد

وقتی بحث مسابقه بین دو تیم میشد پیروزیه پینک برای نانی از هر چیزی مهمتر بود حتی اسکای

اینجا، وسط زمین، وقتی توپ به حرکت در میومد رقابت حرف اول رو میزد

بالاخره وقت های تلف شده نیمه اول هم محاسبه و تموم شد و صدای سوت داور با فرود بازیکنا روی زمین همزمان شد

هنوز یک نیمه گذشته بود اما فشار و فعالیت بازی حسابی همرو خسته کرده بود

به هر طریقی بود بدن های خسته و خیس از عرقشون رو از زمین بلند کردن و با زانوهای لرزون به سمت رختکن رفتن تا برای نیمه دوم اماده بشن.


To be continued...

Report Page