Chapter28

Chapter28


ماشین نامتان بعد از چند دقیقه رانندگی در جاده‌ای خلوت و تاریک، بالاخره جلوی یک انبار قدیمی و متروکه متوقف شد؛ ساختمانی بزرگ با دیوارهای سیمانی ترک‌خورده و پنجره‌هایی که بیشترشان سال‌ها بود شکسته یا با تخته‌های چوبی پوشانده شده بودند و تنها نور ضعیف چراغ‌های ماشین بود که برای چند لحظه ظاهر سرد و فرسوده‌ی آنجا را روشن می‌کرد، جایی که حتی صدای باد هم وقتی از میان درخت‌های خشک اطراف عبور می‌کرد، عجیب خفه و سنگین به گوش می‌رسید.


نامتان موتور را خاموش کرد و چند ثانیه همان‌طور پشت فرمان ماند، در حالی که نگاهش را از ساختمان روبه‌رو نمی‌گرفت و انگشت‌هایش هنوز روی فرمان قرار داشتند، انگار داشت آخرین بار مسیر فرار احتمالی‌شان را در ذهنش مرور می‌کرد؛ بعد بدون اینکه چیز بیشتری بگوید، در ماشین را باز کرد و از آن پیاده شد.


نانی هم بلافاصله از ماشین بیرون آمد و در حالی که کیف کوچکی را از روی صندلی عقب برمی‌داشت، نگاهی به انبار انداخت و با لبخند کوتاهی گفت:

«اینجا خیلی بهتر از چیزی بود که تصور می‌کردم.»


اسکای که تازه از ماشین پیاده شده بود، در را بست و با نگاه متعجبی به او خیره شد.

«بهتر؟ نانی، اینجا شبیه جاییه که آدم‌ها توش گم میشن و هیچ‌وقت پیداشون نمی‌کنن.»


نانی شانه‌ای بالا انداخت و در حالی که به سمت در ورودی راه می‌افتاد، گفت:

«دقیقاً به همین دلیله که خوبه؛ هیچ‌کس عاقلانه دنبال همچین جایی نمی‌گرده.»


نامتان که پشت سرشان راه می‌رفت، خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:

«من هنوز نمی‌دونم چرا وقتی بحث یه جای خطرناک پیش میاد، نانی اولین نفریه که ازش خوشش میاد.»


اسکای بدون اینکه حتی برگردد، جواب داد:

«چون نانی از خطر خوشش میاد.»


نانی همان‌طور که قدم‌هایش را به سمت ورودی ادامه می‌داد، برگشت و با شیطنت گفت:

«تو هم می‌دونی که این یکی از بهترین ویژگی‌های منه.»


اسکای نگاهش کرد و لبخند خیلی کمرنگی زد.

«بیشتر شبیه یکی از بدترین ویژگی‌هاته.»


نامتان که حالا به آن‌ها رسیده بود، با خنده گفت:

«شما دوتا بعد از این همه اتفاق هنوزم وقت دارین سر اینکه کدوم ویژگی نانی خوبه یا بده بحث کنین؟»


نانی در حالی که دستش را روی دستگیره‌ی زنگ‌زده‌ی در گذاشته بود، جواب داد:

«بحث نیست، اسکای هنوز قبول نکرده من همیشه درست می‌گم.»


اسکای نزدیک‌تر آمد و گفت:

«چون هیچ‌وقت درست نمی‌گی.»


نانی با لبخند در را باز کرد و در حالی که وارد تاریکی انبار می‌شد، گفت:

«پس امشب فرصت خوبیه که دوباره ثابت کنم اشتباه می‌کنی.»


نامتان سرش را تکان داد و زیر لب گفت:

«من واقعاً باید برای انتخاب همکارام بیشتر فکر کنم.»


هر سه وارد انبار شدند و در پشت سرشان با صدای سنگینی بسته شد؛ فضای داخل تقریباً کاملاً تاریک بود و بوی رطوبت، آهن زنگ‌زده و چوب قدیمی در هوا پیچیده بود، اما نامتان چراغ‌قوه‌ی کوچکی از جیبش بیرون آورد و نور آن را روی کف زمین انداخت، جایی که رد لاستیک‌های قدیمی و چند تکه چوب شکسته دیده می‌شد.


نانی چند قدم جلوتر رفت و با دقت اطراف را نگاه کرد، بعد وقتی متوجه شد چیزی روی زمین نزدیک دیوار قرار گرفته، خم شد و آن را کنار زد و گفت:

«اینجا رو برای مخفی کردن چیزها استفاده می‌کردن.»


اسکای نزدیکش شد و پرسید:

«مطمئنی؟»


«نه، ولی اگه قرار بود فقط یه انبار معمولی باشه، نامتان ما رو نصف شب تا اینجا نمی‌آورد.»


نامتان از پشت سرشان گفت:

«حرف منطقی ای زد.»


نامتان کیف را روی میز چوبی قدیمی گذاشت و بعد از اینکه مطمئن شد درِ انبار کاملاً بسته است، زیپ آن را باز کرد و جعبه‌ی فلزی کوچکی را که با دقت داخل چند لایه پارچه پیچیده شده بود، بیرون آورد و درست وسط میز قرار داد؛ جعبه آن‌قدر کوچک بود که نانی برای چند لحظه با تعجب به آن نگاه کرد، انگار انتظار داشت چیزی که برای به دست آوردنش مجبور شده بودند از یک ساختمان محافظت‌شده فرار کنند، حداقل ظاهر مهم‌تر و ترسناک‌تری داشته باشد.


نانی دست‌هایش را روی لبه‌ی میز گذاشت و با کنجکاوی گفت:

«همین بود؟»


نامتان سرش را تکان داد.

«همین.»


نانی کمی خم شد و از نزدیک به سطح فلزی جعبه نگاه کرد؛ روی بدنه‌ی تیره‌ی آن چند خط و علامت عجیب حک شده بود که در نور ضعیف چراغ سقفی به سختی دیده می‌شد و هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، بیشتر به نظر می‌رسید این نشانه‌ها عمداً طوری طراحی شده‌اند که کسی نتواند به‌سادگی معنایشان را بفهمد.


اسکای کنار نانی ایستاده بود و با دقت به جعبه نگاه می‌کرد.

«قفلش کجاست؟»


نامتان جعبه را چرخاند و قسمت زیر آن را نشان داد.

«اینجاست.»


نانی بلافاصله گفت:

«بازش کن.»


نامتان نگاه کوتاهی به او انداخت.

«همین؟ حتی نمی‌خوای اول بپرسی ممکنه چی داخلش باشه؟»


نانی بدون مکث جواب داد:

«اگه بدونم چی داخلشه که دیگه کنجکاو نیستم.»


اسکای خنده‌ی کوتاهی کرد و در حالی که نگاهش هنوز روی نانی بود، گفت:

«من واقعاً نمی‌فهمم چطور ممکنه یک نفر با دیدن یه جعبه‌ی قفل‌شده، به جای اینکه شک کنه، بیشتر هیجان‌زده بشه.»


نانی برگشت و با لبخند گفت:

«چون آدم عاقل وقتی یه چیز مرموز پیدا می‌کنه، اول بازش می‌کنه.»


نامتان زیر لب خندید.

«پس من از این به بعد هیچ‌وقت بهت نمی‌گم چیزی رو باز نکن، چون ظاهراً دقیقاً نتیجه‌ی برعکس می‌ده.»


بعد ابزار باریکی را از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به باز کردن قفل؛ صدای ظریف برخورد فلز با فلز در فضای ساکت انبار می‌پیچید و نانی با دقت تمام حرکات دست نامتان را دنبال می‌کرد، در حالی که اسکای چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و هر از گاهی نگاهش را بین جعبه و در ورودی انبار جابه‌جا می‌کرد.


چند ثانیه بعد، صدای یک تق آرام بلند شد.


نامتان دستش را از روی قفل برداشت.


«باز شد.»


نانی تقریباً بلافاصله جلو آمد.


درِ جعبه به‌آرامی بالا رفت.


اما هیچ‌کدام چیزی نگفتند.


داخل جعبه، روی یک لایه پارچه‌ی مشکی، یک جمجمه‌ی کوچک و سفید قرار گرفته بود.


نانی برای چند لحظه فقط به آن خیره ماند و بعد ابروهایش را درهم کشید.

«...این دیگه چیه؟»


اسکای آرام‌تر نزدیک شد و نگاهش روی جمجمه ثابت ماند.

«این چیزی نبود که انتظار داشتم.»


نامتان چیزی نگفت؛ فقط چراغ را نزدیک‌تر آورد و با دقت به جمجمه نگاه کرد، تا اینکه متوجه علامت کوچکی شد که درست وسط پیشانی آن حک شده بود.


علامتی عجیب، باریک و هندسی که با خطوط روی بدنه‌ی جعبه شباهت داشت.


نامتان خیلی آرام گفت:

«این اتفاقی نیست.»


نانی نگاهش را از جمجمه گرفت و به او دوخت.

«یعنی چی؟»


نامتان انگشتش را نزدیک علامت برد، اما آن را لمس نکرد.

«یعنی کسی اینو همین‌طوری داخل جعبه نذاشته.»


اسکای با اخم پرسید:

«پس چرا باید یه جمجمه رو داخل همچین جعبه‌ای قایم کنه؟»


نامتان چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:

«چون احتمالاً چیزی که باید پیدا می‌کردیم، خود جمجمه نیست.»


نانی دوباره به داخل جعبه نگاه کرد و متوجه شد زیر جمجمه، چیزی میان پارچه‌ی مشکی گیر کرده است؛ گوشه‌ی یک تکه کاغذ قدیمی که تقریباً همرنگ پارچه بود و تا آن لحظه به چشم نمی‌آمد.


نانی دو انگشتش را جلو برد و کاغذ را بیرون کشید.


کاغذ تاخورده و قدیمی بود و روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود.


نانی آرام نوشته را خواند، اما هرچه جلوتر رفت، حالت صورتش تغییر کرد.


اسکای متوجه شد و پرسید:

«چی نوشته؟»


نانی جواب نداد.


فقط کاغذ را آرام روی میز گذاشت.


نامتان خم شد تا آن را بخواند.


و چند ثانیه بعد، سکوت سنگینی بین هر سه نفر افتاد.


اسکای چند ثانیه به کاغذ خیره ماند، انگار مغزش حاضر نبود چیزی را که جلوی چشمش نوشته شده بود به این راحتی بپذیرد، بعد آرام سرش را بلند کرد و نگاهش را به نانی دوخت، اما نانی هنوز چیزی نمی‌گفت و فقط با همان حالت جدی به نوشته‌ی روی کاغذ نگاه می‌کرد؛ نامتان هم کمی جلوتر آمد و کاغذ را از روی میز برداشت تا دوباره جمله را بخواند، شاید این بار معنای دیگری از آن بیرون بکشد، اما کلمات همان بودند و هیچ راهی برای تغییر معنایشان وجود نداشت.


نامتان خیلی آهسته گفت:

«این دیگه یه دزدی معمولی نیست.»


نانی نگاهش را از کاغذ گرفت و پرسید:

«پس چیه؟»


نامتان جواب نداد و کاغذ را دوباره روی میز گذاشت، بعد دستش را به سمت جمجمه برد و آن را با احتیاط از داخل جعبه بیرون آورد و زیر نور چراغ گرفت؛ پشت استخوان جمجمه، درست جایی که از بالا دیده نمی‌شد، یک شکاف بسیار باریک وجود داشت که تقریباً با سطح استخوان یکی شده بود.


اسکای متوجه آن شد و گفت:

«اونجا رو ببین.»


نانی سریع نزدیک شد و با تعجب گفت:

«یه چیزی داخلشه.»


نامتان جمجمه را روی میز گذاشت و با ابزار کوچکی که همراهش بود، شکاف را باز کرد؛ صدای ظریف شکستن یک قفل بسیار کوچک شنیده شد و تکه‌ای فلزی از داخل جمجمه بیرون افتاد.


نانی خم شد و آن را برداشت.


یک کلید کوچک.


اما نه یک کلید معمولی؛ فلزی سیاه و باریک که روی قسمت بالایی آن همان علامت حک شده بود.


نانی کلید را میان انگشت‌هایش چرخاند و گفت:

«پس جعبه فقط برای نگه داشتن جمجمه نبوده.»


نامتان سرش را تکان داد.

«نه، جعبه برای مخفی کردن کلید بوده.»


اسکای به کاغذ اشاره کرد.

«و اون نوشته هم احتمالاً میگه این کلید کجا استفاده میشه.»


نانی دوباره کاغذ را برداشت و این بار با صدای بلند شروع به خواندنش کرد، اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای بسیار آرامی از پشت دیوار انبار شنیده شد؛ صدایی کوتاه، شبیه برخورد چیزی فلزی با سطح سخت، که باعث شد هر سه نفر ناخودآگاه ساکت شوند.


نانی سرش را بالا آورد.


نامتان چراغ‌قوه را خاموش کرد.


اسکای خیلی آرام گفت:

«شنیدین؟»


هیچ‌کس جواب نداد.


چند ثانیه گذشت.


دوباره همان صدا آمد، این بار کمی نزدیک‌تر.


نانی کلید را محکم داخل مشت خود گرفت و بدون اینکه نگاهش را از سمت دیوار بردارد، زمزمه کرد:

«فکر کنم تنها نیستیم.»


نامتان آرام به جعبه نگاه کرد و گفت:

«نه...»


بعد نگاهش را به کاغذ و جمجمه دوخت.


«فکر کنم کسی می‌دونسته ما اینو پیدا می‌کنیم.»


اسکای بلافاصله گفت:

«پس باید بفهمیم این کلید برای چیه، قبل از اینکه اون آدم بفهمه کلید دست ماست.»


نانی لبخند خیلی کمرنگی زد، کلید را داخل جیبش گذاشت و در حالی که به جعبه‌ی باز روی میز نگاه می‌کرد، گفت:

«بالاخره عملیات داره جالب میشه.»


اسکای با ناباوری به او نگاه کرد.

«تو واقعاً توی هیچ شرایطی نمی‌تونی عادی رفتار کنی، نه؟»


نانی شانه بالا انداخت.

«نه.»


نامتان با وجود اضطرابی که در صورتش دیده می‌شد، خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:

«خب، حداقل یکی از ما از این وضعیت لذت می‌بره.»


اما درست همان لحظه، صدای دستگیره‌ی درِ انبار بلند شد.


هر سه نفر به سمت در برگشتند.

کسی بیرون ایستاده بود.


دستگیره‌ی در برای چند ثانیه آرام پایین رفت و دوباره برگشت، انگار کسی آن طرف در عمداً عجله‌ای برای وارد شدن نداشت و فقط می‌خواست مطمئن شود کسانی که داخل انبار پنهان شده‌اند هنوز همان‌جا هستند؛ همین مکث کوتاه، بیشتر از هر صدای بلندی ترسناک بود، چون هیچ‌کدام نمی‌دانستند بیرون دقیقاً چند نفر ایستاده‌اند و مهم‌تر از آن، چطور توانسته‌اند آن‌ها را تا اینجا پیدا کنند.


نانی بدون اینکه چشم از در بردارد، خیلی آرام کلیدی را که چند لحظه قبل از داخل جمجمه پیدا کرده بود از جیبش بیرون آورد و آن را میان انگشت‌هایش گرفت، در حالی که نامتان با اشاره از او خواست دوباره آن را پنهان کند.


«نذار ببیننش.»


نانی سرش را کمی به سمت او چرخاند و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت:

«اگه اومدن دنبالش، یعنی می‌دونن این کلید دست ماست.»


نامتان لب‌هایش را روی هم فشرد.

«یا می‌دونن جعبه دست ماست.»


اسکای که چند قدم جلوتر از آن دو ایستاده بود، دستش را روی لبه‌ی میز گذاشت و آرام گفت:

«هر دو حالت به اندازه‌ی کافی بد هست.»


دستگیره دوباره پایین رفت.


این بار صدای قفل هم شنیده شد.


نانی خیلی آهسته عقب رفت و نگاهش را در فضای انبار چرخاند، انگار در همان چند ثانیه می‌خواست تمام راه‌های ممکن برای خروج را پیدا کند؛ در اصلی، چند قفسه‌ی فلزی، یک راهروی باریک در انتهای سالن و دری کوچک که پشت تعدادی جعبه‌ی چوبی قدیمی تقریباً پنهان شده بود.


نانی با اشاره به آن در گفت:

«اونجا.»


اسکای نگاهش را دنبال کرد.

«می‌دونی کجا می‌ره؟»


«نه.»


«پس چرا اونجا؟»


نانی بدون اینکه حتی مکث کند، جواب داد:

«چون هرجایی بهتر از اینجاست.»


نامتان زیر لب گفت:

«برای یک بار هم که شده، من با منطق نانی موافقم.»


اسکای هنوز چیزی نگفته بود که صدای ضربه‌ای آرام به در خورد.


تق.


هر سه نفر خشکشان زد.


بعد ضربه‌ی دوم آمد.


تق.


و بعد صدایی از پشت در شنیده شد؛ صدای مردی که آن‌قدر آرام حرف می‌زد که بیشتر شبیه زمزمه بود.


«می‌دونم داخلین.»


نانی به اسکای نگاه کرد.


اسکای هم فقط برای یک لحظه به او خیره ماند، اما همان یک لحظه کافی بود تا هر دو بفهمند دیگر نمی‌توانند وانمود کنند کسی بیرون نیست.


نامتان خیلی آهسته گفت:

«چراغ رو خاموش نگه دارین.»


صدای مرد دوباره بلند شد:

«لازم نیست فرار کنین.»


نانی زیر لب خندید، اما آن خنده بیشتر از اینکه از روی شوخی باشد، از روی ناباوری بود.


«این جمله هیچ‌وقت باعث نشده کسی فرار نکنه.»


اسکای دستش را روی شانه‌ی نانی گذاشت و خیلی آرام او را به سمت دری که پشت جعبه‌ها بود هدایت کرد، در حالی که خودش آخرین نفر حرکت می‌کرد و هر چند قدم یک‌بار پشت سرش را نگاه می‌انداخت؛ نامتان هم قبل از اینکه از کنار میز فاصله بگیرد، جعبه را برداشت و داخل کیفش گذاشت.


نانی ناگهان متوجه شد و زمزمه کرد:

«جعبه رو چرا برداشتی؟»


نامتان جواب داد:

«چون اگه قراره فرار کنیم، حداقل با چیزی که برای دزدیدنش تا اینجا اومدیم فرار کنیم.»


نانی لبخند زد.

«بالاخره یه تصمیم درست گرفتی.»


نامتان زیر لب گفت:

«الان وقت تعریف کردن نیست.»


هنوز به در نرسیده بودند که صدای شکستن قفل ورودی بلند شد.


صدای فلز در فضای انبار پیچید.


اسکای بلافاصله ایستاد و دستش را جلوی نانی گرفت.


از آن طرف سالن صدای باز شدن در آمد.


یک قدم.


بعد قدم دیگری.


نامتان نفسش را حبس کرد و آرام به در کوچک پشت سرش اشاره کرد.


نانی دستگیره را گرفت و به‌آرامی پایین کشید.


در باز شد.


اما پشت آن، به جای یک راهروی خالی، پله‌هایی باریک و تاریک به سمت زیرزمین می‌رفت.


نانی برای لحظه‌ای به پایین نگاه کرد و بعد خیلی آرام گفت:

«خب...»


اسکای با نگاه به پله‌ها گفت:

«نه.»


نانی برگشت.

«چی نه؟»


«من این "خب" رو می‌شناسم.»


نانی لبخند کمرنگی زد.

«پس می‌دونی قراره بریم پایین.»


صدای قدم‌ها از داخل انبار نزدیک‌تر شد.


نامتان با عجله‌ی کنترل‌شده‌ای گفت:

«بحث رو بذارین برای بعد.»


نانی اولین قدم را روی پله گذاشت و قبل از اینکه پایین برود، به اسکای نگاه کرد.


«میای؟»


اسکای چند ثانیه به صورتش نگاه کرد، بعد بدون هیچ حرفی پشت سرش رفت و نامتان هم آخرین نگاه را به انبار انداخت و در را آرام پشت سرشان بست.


تقریباً همان لحظه، درِ اصلی انبار کاملاً باز شد.


صدای مرد از داخل سالن بلند شد:


«پیداتون کردم.»


و در حالی که سه نفر در تاریکی زیرزمین پایین می‌رفتند، صدای قدم‌های نفرات دیگری هم از بالای سرشان شنیده شد.


نانی چند ثانیه همان‌جا روی پله ایستاد و به جاستین خیره ماند، مردی که با آن ظاهر مرتب و رفتار بیش از حد آرامش هیچ شباهتی به محیط تاریک و متروکه‌ی اطرافشان نداشت، اما چیزی در نگاه سردش وجود داشت که باعث می‌شد نانی حتی برای یک لحظه هم نتواند به آن آرامش ظاهری اعتماد کند.


جاستین نگاهش را از نانی گرفت و به کیف دست نامتان دوخت.


«من فقط برای جعبه اومدم.»


نامتان با لحن سردی گفت:

«پس اشتباه اومدی، چون جعبه دیگه دست ماست و قرار نیست تحویلش بدیم.»


جاستین لبخند کوتاهی زد.

«تو هنوز متوجه نشدی من کی هستم.»


نانی پوزخند زد.

«لازم نیست خیلی مهم باشی که بفهمیم آدم عوضی‌ای.»


اسکای نگاه کوتاهی به نانی انداخت، اما چیزی نگفت.


جاستین آرام از پله‌ی آخر پایین آمد و مقابلشان ایستاد و در حالی که نگاهش همچنان روی نانی بود، گفت:

«من جاستینم.»


نانی جواب داد:

«اسمتم شنیدم.»


«پس احتمالاً درباره‌ی فیلم هم شنیدی.»


با شنیدن اسم فیلم، حالت صورت نانی تغییر کرد و جدیت بیشتری در نگاهش نشست.


«فیلم چه ربطی به تو داره؟»


جاستین لبخند زد، اما این بار لبخندش بیشتر شبیه تمسخر بود.


«من قراره باهاش ازدواج کنم.»


نانی چند لحظه چیزی نگفت، بعد با ناباوری پرسید:

«قراره؟»


جاستین خیلی خونسرد سرش را تکان داد.

«بله.»


اسکای که تا آن لحظه ساکت مانده بود، گفت:

«و خودش راضیه؟»


جاستین نگاهش را به اسکای داد و برای چند ثانیه سکوت کرد؛ سکوتی که خودش به اندازه‌ی یک جواب واضح بود.


«رضایت فیلم برای پدرش مهم نیست.»


نانی فک‌اش را منقبض کرد.


حالا دلیل حضور جاستین برایش واضح‌تر شده بود، اما چیزی که بیشتر از همه آزارش می‌داد، لحن جاستین بود؛ انگار درباره‌ی یک قرارداد تجاری حرف می‌زد، نه زندگی دختری که قرار بود با او ازدواج کند.


نانی یک قدم جلو رفت و گفت:

«تو حتی فیلم رو دوست نداری.»


جاستین با خونسردی جواب داد:

«من برای دوست داشتنش اینجا نیستم.»


نامتان نگاهش را تیز کرد.


جاستین ادامه داد:

«پدرش ثروت زیادی داره، ارتباطات زیادی داره و بعد از ازدواج، خیلی از اون چیزها به خانواده‌ی من هم می‌رسه؛ فکر نمی‌کنم لازم باشه بیشتر از این توضیح بدم.»


نانی با خشم خندید.

«پس داری زندگیش رو می‌فروشی.»


جاستین شانه بالا انداخت.

«همه یه چیزی برای به دست آوردن دارن.»


«ولی فیلم چیزی برای به دست آوردن نداره.»


جاستین برای اولین بار کمی اخم کرد.

«فیلم باید کاری رو که پدرش ازش خواسته انجام بده.»


نانی بدون مکث جواب داد:

«نه، فیلم باید خودش تصمیم بگیره با کی ازدواج کنه.»


جاستین نگاه سردی به او انداخت.

«تو دوستشی، درسته؟»


«آره.»


«پس بهتره بهش یاد بدی مخالفت کردن با پدرش چه عواقبی داره.»


نانی یک قدم دیگر جلو رفت، اما اسکای سریع دستش را گرفت و مانع شد.


اسکای آرام گفت:

«نانی، ارزشش رو نداره.»


نانی هنوز چشم از جاستین برنداشته بود.


«نه، اتفاقاً داره.»


جاستین لبخند محوی زد.


«حالا فهمیدم چرا فیلم این‌قدر بهت اعتماد داره.»


نانی سرد جواب داد:

«و من فهمیدم چرا فیلم ازت می‌ترسه.»


لبخند جاستین همان لحظه محو شد.


چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد، تا اینکه جاستین دوباره نگاهش را به کیف نامتان انداخت و با لحنی سردتر گفت:

«بحث ازدواج من و فیلم به شما مربوط نیست. من فقط اومدم چیزی رو که پدرش می‌خواد پس بگیرم.»


نامتان کیف را محکم‌تر در دست گرفت.


«پس برو به پدر فیلم بگو جعبه پیش ما نیست.»


جاستین نگاهش را از کیف گرفت و مستقیم به چشمان نامتان خیره شد.


«فکر می‌کنی باور می‌کنه؟»


بعد نگاهش را به نانی داد.


«مخصوصاً وقتی بفهمه دخترش، یعنی فیلم، ممکنه به خاطر کمک به شما دردسر بیشتری پیدا کنه.»


نانی بلافاصله متوجه منظورش شد.


«فیلم رو تهدید نکن.»


جاستین خیلی آرام گفت:

«من هنوز هیچ‌کس رو تهدید نکردم.»


بعد لبخند کوتاهی زد.


«ولی اگه فیلم بخواد مقابل پدرش بایسته، ممکنه اتفاق‌هایی بیفته که دیگه دست من نباشه.»


اسکای نگاهش را تیره کرد.


«پس بهتره قبل از اینکه اتفاقی بیفته، از اینجا بری.»


جاستین چند لحظه به اسکای نگاه کرد، سپس بدون عجله یک قدم عقب رفت و گفت:

«این آخرین باری نیست که همدیگه رو می‌بینیم.»


بعد نگاهش دوباره روی نانی ثابت ماند.


«و دفعه‌ی بعد، احتمالاً فیلم هم اینجا نیست که بخواد نجاتت بده.»


نانی با شنیدن این جمله، مشت‌هایش را محکم کرد.

Report Page