Chapter27

Chapter27


نامتان چند متر جلوتر حرکت می‌کرد و هر بار که به یکی از پیچ‌های راهرو می‌رسید، قبل از اینکه حتی یک قدم دیگر بردارد، برای چند ثانیه متوقف می‌شد و با دقت تمام مسیر روبه‌رو و صداهای اطراف را بررسی می‌کرد؛ رفتارش آن‌قدر مطمئن و حساب‌شده بود که به‌راحتی می‌شد فهمید این ساختمان برایش کاملاً ناآشنا نیست و احتمالاً قبلاً بیشتر از یک بار در چنین موقعیتی قرار گرفته است.


نانی در حالی که سعی می‌کرد قدم‌هایش را با اسکای هماهنگ نگه دارد، کمی به سمت او خم شد و با صدایی پایین، طوری که نامتان نتواند بشنود، گفت:


«تو واقعاً مطمئنی که می‌خوای بهش اعتماد کنی؟ چون از وقتی دیدمش، هرچی بیشتر بهش نگاه می‌کنم، بیشتر حس می‌کنم این زن یه چیزی رو ازمون پنهون می‌کنه.»


اسکای بدون اینکه نگاهش را از پشت سر نامتان بردارد، چند لحظه سکوت کرد و بعد با همان صدای آرامی که فقط نانی می‌توانست بشنود، جواب داد:


«نه، مطمئن نیستم و احتمالاً هیچ‌وقت هم نمی‌تونم کاملاً بهش اعتماد کنم، ولی نامتان وقتی پای دزدی و این جور عملیات‌ها وسط باشه، تقریباً هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه و اگه واقعاً هدفش همون چیزیه که ما برای به دست آوردنش اومدیم، فعلاً همکاری باهاش منطقی‌تر از اینه که خودمون رو وسط یه ساختمان پر از نگهبان بندازیم و بعد مجبور بشیم برای فرار ازشون نصف شهر رو دنبال خودمون بکِشیم.»


نانی لبخند خیلی کوچکی زد و آرام گفت:


«بالاخره یه بار حرف منطقی زدی.»


اسکای نگاه کوتاهی به او انداخت و زیر لب جواب داد:


«خیلی پررو شدی.»


نانی هنوز لبخند روی لبش بود و می‌خواست چیزی بگوید که نامتان ناگهان دستش را بالا آورد و بدون اینکه حتی برگردد، با صدایی بسیار آهسته گفت:


«صبر کنید.»


هر سه تقریباً هم‌زمان بی‌حرکت شدند.


چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو شنیده شد؛ ابتدا آن‌قدر آرام بود که می‌شد تصور کرد صدای خود ساختمان است، اما هرچه زمان می‌گذشت، صدای کفش‌ها واضح‌تر می‌شد و مشخص بود حداقل دو نفر در حال نزدیک شدن هستند.


نامتان فوراً به سمت دیوار رفت و با حرکت کوتاهی به آنها فهماند عقب بروند.


اسکای دست نانی را گرفت و او را پشت ستون پهنی کشید که بخشی از راهرو را پوشانده بود و خودش درست کنارش ایستاد، آن‌قدر نزدیک که نانی می‌توانست صدای نفس‌های آرامش را بشنود، در حالی که هر دو سعی می‌کردند حتی کوچک‌ترین حرکتی که ممکن بود توجه کسی را جلب کند، انجام ندهند.


چند لحظه بعد، دو نگهبان از انتهای راهرو عبور کردند و بدون اینکه حتی نگاهی به سمت آنها بیندازند، وارد راهروی دیگری شدند و صدای قدم‌هایشان کم‌کم در فاصله‌ی ساختمان گم شد.


نانی نفسش را آهسته بیرون داد و وقتی مطمئن شد دیگر صدایی شنیده نمی‌شود، خیلی آرام گفت:


«این یکی خیلی نزدیک بود.»


اسکای بدون اینکه دستش را فوراً از دست نانی جدا کند، زیر لب جواب داد:


«برای همین گفتم کنار من بمون.»


نانی نگاه کوتاهی به دست‌هایشان انداخت و بعد با لبخند کوچکی گفت:


«تو هنوزم زیادی دستور می‌دی.»


اسکای لبخند محوی زد.


«و تو هنوزم زیادی حرف می‌زنی.»


نامتان که چند قدم جلوتر منتظرشان مانده بود، با بی‌حوصلگی برگشت و گفت:


«اگه تموم کردین، شاید بهتر باشه قبل از اینکه نگهبان‌ها برگردن، حرکت کنیم.»


اسکای دست نانی را رها کرد و به سمت نامتان رفت.


«تو از کجا این مسیر رو می‌شناسی؟»


نامتان بدون اینکه سرعت قدم‌هایش را کم کند، جواب داد:


«قبلاً اینجا بودم.»


اسکای با اخم گفت:


«کی؟»


نامتان چند لحظه سکوت کرد و بعد در حالی که نگاهش همچنان به روبه‌رو بود، گفت:


«قبل از اینکه تو حتی بدونی این ساختمون وجود داره.»


اسکای ایستاد.


«نامتان.»


نامتان هم متوقف شد و آرام برگشت.


«چی؟»


«داری یه چیزی رو از من پنهون می‌کنی.»


نامتان چند ثانیه مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد و بعد لبخند بسیار کمرنگی زد.


«بعداً برات تعریف می‌کنم.»


نانی که پشت سرشان ایستاده بود، با شنیدن این جمله زیر لب خندید.


«این جمله رو خیلی خوب بلده.»


نامتان نگاهش را به سمت نانی چرخاند.


«چه جمله‌ای؟»


نانی شانه‌ای بالا انداخت.


«همین "بعداً برات تعریف می‌کنم"؛ ظاهراً تو و اسکای هردوتون توی این زمینه خیلی شبیه هم هستین.»


اسکای نگاه کوتاهی به نانی انداخت.


«من حداقل وقتی می‌گم بعداً، واقعاً قصد دارم بعداً توضیح بدم.»


نامتان لبخند زد.


«منم همین‌طور.»


بعد دوباره راه افتاد و این بار آنها را از مسیر باریکی عبور داد که در نهایت به یک در فلزی ساده و بدون هیچ تابلویی رسید؛ دری که برخلاف تمام درهای اطراف، هیچ نشانه‌ای نداشت که مشخص کند پشت آن چه چیزی قرار دارد و همین بی‌نشانی، بیشتر از هر علامتی باعث می‌شد نانی احساس کند به نقطه‌ی اصلی عملیات نزدیک شده‌اند.


نامتان جلوی در ایستاد و کیف کوچکش را باز کرد.


اسکای با صدایی آرام پرسید:


«اینجاست؟»


نامتان در حالی که مشغول باز کردن قفل بود، گفت:


«آره، اگه نقشه هنوز تغییر نکرده باشه، چیزی که دنبالشیم دقیقاً پشت همین دره.»


نانی نگاهش را به قفل دوخت.


«و تو از قبل می‌دونستی؟»


نامتان بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:


«می‌دونستم اینجا نگهش می‌دارن، ولی نمی‌دونستم شما هم برای همین اومدین.»


صدای ظریف باز شدن اولین قفل در فضای ساکت راهرو پیچید.


اسکای با دقت اطراف را بررسی کرد.


«چند تا قفل داره؟»


نامتان لبخند کوتاهی زد.


«بیشتر از چیزی که دوست داری بدونی.»


چند ثانیه بعد، آخرین قفل هم باز شد و نامتان دستش را روی دستگیره گذاشت، اما درست در لحظه‌ای که می‌خواست در را باز کند، چراغ کوچکی بالای در ناگهان روشن شد و در همان لحظه صدای هشدار بلندی در تمام ساختمان پیچید.


هر سه از جا تکان خوردند.


نانی با ناباوری گفت:


«لعنتی...»


اسکای فوراً به نامتان نگاه کرد.


«تو گفتی سیستم امنیتی اینجا خاموشه.»


نامتان برای اولین بار واقعاً دستپاچه به نظر رسید؛ نگاهش را به چراغ قرمز چشمک‌زن بالای در دوخت و بعد خیلی آرام گفت:


«گفتم، ولی نمیدونستم سیستم امنیتی جدید برای اینجا زدن.»


اسکای با ناباوری خندید.


«این دوتا خیلی با هم فرق دارن، نامتان.»


از انتهای راهرو صدای فریاد و دویدن نگهبان‌ها به گوش رسید و این بار دیگر هیچ‌کدام فرصتی برای بحث نداشتند.


نامتان در را بست و با عجله گفت:


«اگه می‌خواین زنده و آزاد از اینجا بیرون بریم، الان وقتشه که به حرف من گوش بدین.»


اسکای دست نانی را گرفت و او را همراه خودش کشید.


«حرکت کن.»


و درست چند ثانیه بعد، صدای قدم‌های نگهبان‌ها در همان راهرویی که لحظاتی قبل در آن ایستاده بودند، پیچید.


هر سه با عجله وارد اتاق شدند و نامتان همان لحظه در را پشت سرشان بست، در حالی که صدای قدم‌های نگهبان‌ها از راهرو لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد و صدای بی‌سیم یکی از آنها نشان می‌داد دیگر فرصت زیادی برای ایستادن و فکر کردن ندارند، بنابراین نامتان سریع به سمت دیوار رفت و گوشش را برای چند ثانیه روی در گذاشت تا بتواند فاصله‌ی آنها را حدس بزند.


اسکای در همان لحظه شروع کرد به بررسی اتاق و خیلی زود متوجه شد جایی که واردش شده‌اند برخلاف چیزی که انتظار داشتند، نه اتاق نگهداری وسیله‌ای بود و نه راهی مخفی برای فرار داشت؛ فقط اتاقی خالی با دیوارهای خاکستری و یک پنجره‌ی بزرگ در انتهای آن بود و چند صندلی قدیمی که گوشه‌ای روی هم گذاشته شده بودند، بدون اینکه حتی یک وسیله‌ی قابل استفاده‌ی دیگر در آن دیده شود.


اسکای با ناباوری زیر لب گفت:


«این اتاق که هیچی نداره، حتی یه راه خروج درست‌وحسابی هم پیدا نمی‌شه.»


نامتان همچنان نزدیک در ایستاده بود و با دقت به صدای بیرون گوش می‌داد، بعد بدون اینکه نگاهش را از در بگیرد، آرام جواب داد:


«قرار هم نبود چیزی داشته باشه، این فقط یه اتاق خالیه که معمولاً کسی سراغش نمیاد و برای همین فکر کردم بهترین جاییه که می‌تونیم چند دقیقه‌ای از چشم نگهبان‌ها دور بمونیم.»


نانی که از همان لحظه‌ی ورود مشغول نگاه کردن به اطراف بود، با شنیدن حرف نامتان نگاهش را به سمت پنجره برد و در حالی که به طرف آن می‌رفت، لبخند کوتاهی زد.


«خب، فکر کنم یه راه خروج پیدا کردم.»


اسکای بلافاصله سرش را برگرداند و وقتی دید نانی پرده را کنار زده و به پایین ساختمان نگاه می‌کند، با اخم گفت:


«نانی، حتی بهش فکر هم نکن.»


نانی بدون اینکه از پنجره فاصله بگیرد، در حالی که ارتفاع را با دقت بررسی می‌کرد، جواب داد:


«چرا؟ ارتفاعش اون‌قدرا نیست و پایینش هم فضای خالیه، می‌تونیم از اینجا بریم بیرون.»


اسکای با ناباوری چند قدم به سمتش آمد.


«نانی تو زخمی ای، درواقع زخمت خوب شده اما هنوز هم نباید زیاد بهش فشار بیاری، هیجان رو بزار کنار.»


نانی برگشت و با همان لبخند شیطنت‌آمیزی که همیشه درست قبل از انجام دادن کارهای خطرناک روی صورتش می‌نشست، گفت:


«خب، مگه برای همین نیومدیم؟»


اسکای خواست جوابش را بدهد، اما درست همان لحظه صدای ضربه‌ی محکمی به در خورد و صدای یکی از نگهبان‌ها از پشت آن بلند شد:


«در رو باز کنید! می‌دونیم داخلین!»


نانی حتی یک لحظه هم مکث نکرد، پنجره را کاملاً باز کرد و در حالی که روی لبه‌ی آن نشست، به پایین نگاه کرد و گفت:


«من می‌رم.»


اسکای فوراً دستش را گرفت و با اخم گفت:


«صبر کن، اول مطمئن شو پایینش امنه.»


نانی نگاهش را به دست اسکای انداخت و بعد با خنده گفت:


«تو هنوز فکر می‌کنی من نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم؟»


«نه، من فکر می‌کنم تو خیلی خوب می‌دونی داری چیکار می‌کنی و مشکل دقیقاً همینه، چون وقتی تصمیم می‌گیری یه کار خطرناک انجام بدی، هیچ‌چیزی نمی‌تونه منصرفت کنه.»


نانی لبخندش را بیشتر کرد.


«پس منو می‌شناسی.»


بعد بدون اینکه منتظر جواب اسکای بماند، دستش را به لوله ی کنار پنجره گرفت و پایین رفت، خودش رو به زمین رساند و گفت:


«امنـه، بیاین پایین.»


نامتان که تا آن لحظه در سکوت وضعیت را بررسی می‌کرد، بدون هیچ حرف اضافه‌ای پنجره را رد کرد و خودش را پایین رساند، اما درست زمانی که اسکای می‌خواست دنبالش برود، صدای شکستن قفل در از داخل اتاق بلند شد.


اسکای با ناباوری به در نگاه کرد و بعد زیر لب گفت:


«لعنتی.»


نانی از پایین با صدای بلند اما آرام گفت:


«اسکای، بجنب!»


اسکای یک بار دیگر به در نگاه کرد و بعد بدون اینکه فرصت بیشتری تلف کند، از پنجره پایین رفت و چند ثانیه بعد کنار نانی و نامتان فرود آمد.


نامتان بلافاصله به سمت کوچه‌ی پشتی دوید و در حالی که نگاهش را پشت سرش نگه داشته بود، گفت:


«بدویید، هنوز نفهمیدن از کجا رفتیم و اگه همین الان فاصله نگیریم، چند دقیقه‌ی دیگه کل مسیرهای اطراف رو می‌بندن.»


نانی با هیجان پشت سر او دوید و حتی با وجود اینکه نفسش کمی به شماره افتاده بود، خنده‌ی کوتاهی کرد.


«این خیلی بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم.»


اسکای که درست پشت سرش حرکت می‌کرد، با ناباوری گفت:


«تو واقعاً از این وضعیت لذت می‌بری، مگه نه؟»


نانی بدون اینکه برگردد جواب داد:


«معلومه.»


اسکای سرش را تکان داد و با وجود نگرانی‌ای که هنوز در دلش داشت، نتوانست جلوی لبخند کوتاهش را بگیرد.


سه نفر در تاریکی کوچه پیش می‌رفتند و صدای قدم‌هایشان روی آسفالت خیس می‌پیچید، در حالی که پشت سرشان صدای باز شدن در ساختمان و فریاد نگهبان‌ها هر لحظه دورتر می‌شد و هنوز هیچ‌کدام نمی‌دانستند بعد از تمام شدن این فرار، قرار است بین اسکای و نامتان چه اتفاقی بیفتد، اما برای نانی فعلاً فقط یک چیز اهمیت داشت، اینکه بالاخره بعد از یک ماه آرامش، دوباره وسط یک ماجراجویی واقعی افتاده بود.

چند دقیقه بعد، وقتی بالاخره آن‌قدر از ساختمان فاصله گرفتند که دیگر نه صدای آژیرهای هشدار به گوش می‌رسید و نه فریاد نگهبان‌هایی که چند دقیقه قبل تمام راهروها را دنبالشان دویده بودند، نامتان سرعتش را کم کرد و وارد کوچه‌ی باریکی شد که انتهایش به ماشین اسکای رسید.


نامتان به سمت ماشین رفت و کیفش را روی صندلی عقب انداخت، اما قبل از اینکه خودش پشت فرمان بنشیند، چند ثانیه به نانی نگاه کرد که هنوز نفسش کاملاً منظم نشده بود ولی برخلاف کسی که تازه از یک ساختمان تحت مراقبت فرار کرده، روی صورتش لبخندی از هیجان دیده می‌شد.


نامتان با خنده گفت:


«تو همیشه بعد از اینکه از دست چندتا نگهبان فرار می‌کنی و نزدیکه دستگیر بشی، این‌قدر خوشحال می‌شی یا امشب یه اتفاق خاصی افتاده که من خبر ندارم؟»


نانی دستش را روی زانویش گذاشت و بعد از چند نفس عمیق، با همان لحن بی‌خیال همیشگی جواب داد:


«من کلاً از این جور چیزا خوشم میاد؛ هرچی خطرناک‌تر باشه، احتمالاً بیشتر بهم خوش می‌گذره.»


اسکای که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، با نگاهی که ترکیبی از خستگی و نگرانی بود به نانی خیره شد و گفت:


«این دقیقاً همون جمله‌ایه که باعث می‌شه من هیچ‌وقت نتونم با خیال راحت کنارت باشم.»


نانی خندید و در حالی که در ماشین را باز می‌کرد، جواب داد:


«تو زیادی نگران می‌شی.»


نامتان که از همان لحظه متوجه صمیمیت عجیب میان این دو شده بود، با لبخند شیطنت‌آمیزی نگاهش را بینشان چرخاند و گفت:


«خب، حداقل الان دیگه مطمئن شدم شما دوتا فقط همکار نیستین؛ چون من تا حالا ندیده بودم اسکای برای یک همکار این‌طوری حرص بخوره.»


اسکای همان لحظه سرش را به سمت او برگرداند.


«نامتان.»


نامتان خیلی معصومانه ابروهایش را بالا برد.


«چی؟ من فقط یه مشاهده‌ی ساده کردم.»


نانی که خنده‌اش گرفته بود، سریع‌تر وارد ماشین شد و گفت:


«ولش کن، اسکای، خودش دوست داره اذیتت کنه.»


اسکای با اخم به او نگاه کرد.


«تو هم لازم نیست تشویقش کنی.»


نانی شانه‌ای بالا انداخت.


«من کاری نکردم.»


نامتان در حالی که پشت فرمان می‌نشست، از آینه به آن دو نگاه کرد و با لبخند گفت:


«نه، معلومه که کاری نکردی؛ فقط این پسر رو خیلی درگیر خودت کردی.»


اسکای با لحنی خشک گفت:


«ماشین رو روشن کن.»


نامتان خندید.


«باشه، رئیس.»


ماشین راه افتاد و چند دقیقه‌ی اول، سکوت نسبتاً آرامی بینشان برقرار بود، اما نامتان ظاهراً هنوز تصمیم نداشت فرصت پیدا کردن برای سر به سر گذاشتن اسکای را از دست بدهد و هر چند لحظه یک‌بار از آینه‌ی وسط نگاهی به صندلی عقب می‌انداخت، در حالی که لبخند محوی گوشه‌ی لبش داشت و انگار چیزی در ذهنش می‌گذشت که خودش را برای گفتنش نگه داشته بود.


بالاخره نانی متوجه نگاه‌های مکررش شد و با کنجکاوی پرسید:


«چیه؟ چرا هی نگاه می‌کنی؟»


نامتان بدون اینکه چشم از جاده بردارد، با لحنی کاملاً عادی جواب داد:


«هیچی، فقط دارم سعی می‌کنم بفهمم اسکای چطور بالاخره تونسته با یه نفر کنار بیاد؛ چون آخرین باری که من می‌شناختمش، تحمل حضور یه آدم دیگه بیشتر از چند دقیقه براش کار تقریباً غیرممکنی بود.»


اسکای با بی‌حوصلگی گفت:


«به حرفاش توجه نکن.»


نانی لبخند زد و نگاه کوتاهی به اسکای انداخت.


«واقعاً این‌قدر بد شده بودی؟»


اسکای قبل از اینکه چیزی بگوید، نامتان از آینه به آنها نگاه کرد و با شیطنت گفت:


«بد؟ نانی، تو حتی نصف چیزایی که من درباره‌ی این آدم می‌دونم رو نمی‌دونی.»


اسکای فوراً گفت:


«و قرار هم نیست بدونی.»


نامتان خندید.


«چرا؟ می‌ترسی یه وقت چیزایی تعریف کنم که نانی هنوز ازشون خبر نداره؟»


اسکای نگاهش را تنگ کرد.


«نامتان.»


«باشه، باشه، فعلاً چیزی نمی‌گم.»


نانی با کنجکاوی پرسید:


«فعلاً؟»


نامتان با خنده جواب داد:


«نگران نباش، اگه یه روزی بخوام داستان‌های قدیمی اسکای رو برات تعریف کنم، حداقل یه جای راحت پیدا می‌کنم که وسط عملیات نباشه.»


نانی خندید و اسکای زیر لب گفت:


«من واقعاً اشتباه کردم که گذاشتم تو باهامون بیای.»


نامتان لبخند زد.


«به هرحال بهم اعتماد کردی.»


اسکای برای چند لحظه سکوت کرد و بعد خیلی کوتاه گفت:


«به مهارتت اعتماد کردم، نه به خودت.»


نامتان با شنیدن این جواب خنده‌ی کوتاهی کرد.


«هنوز هم همون اسکای قبلی هستی؛ حتی وقتی می‌خوای چیزی رو قبول کنی، باید یه راهی پیدا کنی که آخرش انکارش کنی.»


نانی سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و با لبخند گفت:


«من فکر می‌کنم نامتان بامزه‌ست.»


اسکای بلافاصله نگاهش کرد.


«تو خیلی سریع با آدم‌ها صمیمی می‌شی.»


نانی با شیطنت ابرویش را بالا انداخت.


«حسودی کردی؟»


نامتان همان لحظه خنده‌اش گرفت و در حالی که چشمش همچنان به جاده بود، گفت:


«اوه، این یکی رو دوست داشتم؛ بالاخره یکی پیدا شد که به روش بیاره.»


اسکای با کلافگی دستش را روی پیشانی‌اش کشید.


«هر دوتون واقعاً اعصاب منو خرد می‌کنین.»


نانی خندید و نامتان هم در حالی که لبخند می‌زد، ماشین را از جاده‌ی اصلی خارج کرد و وارد مسیری خلوت‌تر شد.


چند دقیقه بعد، وقتی چراغ‌های شهر کم‌کم پشت سرشان محو شدند و فقط نور ضعیف چراغ‌های ماشین مسیر تاریک مقابلشان را روشن می‌کرد، نامتان سکوت را شکست و بدون اینکه به اسکای نگاه کند، گفت:


«راستی، اسکای...»


اسکای بی‌حوصله جواب داد:


«چی؟»


نامتان لبخند زد.


«دلت تنگ نشده بود؟»


اسکای چند لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی آرام‌تر گفت:


«برای تو؟»


نامتان نگاه کوتاهی از آینه به او انداخت.


«نه، سر به سر گذاشتن و اینجوری حرف زدن.»


برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت و نانی هم که متوجه تغییر لحن نامتان شده بود، این بار ترجیح داد دخالت نکند.


اسکای بالاخره نگاهش را از پنجره گرفت و به نامتان دوخت.


«بعضی چیزا بهتره همون‌جایی که تموم شدن، باقی بمونن.»


لبخند نامتان برای لحظه‌ای کم‌رنگ شد، اما خیلی زود دوباره همان حالت شیطنت‌آمیز را به خودش گرفت و گفت:


«باشه، قبول؛ گذشته گذشته‌ست، ولی حداقل می‌تونی قبول کنی که من هنوز حق دارم اذیتت کنم.»


اسکای برای اولین بار لبخند کوتاهی زد.


«متأسفانه.»


نامتان خندید و گفت:


«پس هنوز یه چیزایی از اسکای قدیمی باقی مونده.»


ماشین چند دقیقه‌ی دیگر در سکوت حرکت کرد تا اینکه بالاخره در دوردست، ساختمان متروکه‌ای میان زمین‌های خالی ظاهر شد و نامتان ماشین را وارد محوطه کرد؛ جایی که قرار بود بالاخره کیف را باز کنند و بفهمند چیزی که برای به دست آوردنش وارد آن ساختمان شده بودند، دقیقاً چه بوده است، در حالی که نانی از همان لحظه‌ای که ماشین متوقف شد، با کنجکاوی به کیف خیره شده بود و اسکای هنوز نمی‌دانست حضور دوباره‌ی نامتان قرار است فقط یک اتفاق موقت باشد یا دردسر بزرگ‌تری برایشان درست کند.

Report Page